دریای سرخ

امتحان عملی اطفال
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤
 

تموم ِ تموم شد! آخیش اینم از امتحان عملی.راستش اصلا هول نداشتم برای همین علیرغم اینکه می خواستم بشینم مطالب سر راند ها رو بخونم اما زدم به رگ بی خیالی! هر چی بیشتر میگذره بیغ تر و بی خیالتر میشم!

و اما امتحان! امتحانای عملی (امتحان داخلی پارسال-۱۷ اسفند)اصولا استرس زا هستن و وحشتناک.منم که واقعا استاد دستپاچه شدن و قفل کردن! از استادای اطفال هم  میترسیدم به خصوص یکیشون! گفته بودن صبح ساعت هفت و نیم توی بخش باشیم.بعد دکتر فاطمی اومد فرستادمون اون تهِ تهِ بخش که اتاق ایزوله هست همه  مون جمع شدیم.4 تا اتاق ضربدری مشخص کرده بودن که به نوبت باید میرفتیم توشون و به سوالای هر استاد جواب میدادیم و آخر از همه هم خود دکتر فاطمی(مدیر گروه) نشسته بود وسط راهرو برای امتحان گرفتن.اتاقا همون اتاقای بخش! جلوی مریضا! به دکتر فرهنگ گفتم اینجوری که آبرومون جلوی مریضا میره! گفت آبروتون جلوی ما نمیره جلوی مریضا میره؟!

خلاصه همه مونو کردن پشت شیشه و موبایلا رو گرفتن که مثلا با اونایی که امتحان داده ن تماس نداشته باشیم.قرار بود سیستم امتحان سوال واحد باشه دیگه ما هم هی زدیم تو سر و مغز خودمون و سعی کردیم هر آنچه را که در این مدت یاد نگرفتیم تو این دقایق باقی مانده بیاموزیم.هر کدوم از بچه ها که میرفتن برای امتحان و از توی یکی از اتاقا میومدن بیرون تا وقتی پشت در اتاق بعدی منتظر ایستاده بودن سعی میکردن به انحاء ِ مختلف یه جوری سوالا رو به ما برسونن! مثلا یکیشون یواشکی اشاره میکرد به سرش! بعد یکی از بچه ها داد میزد حتما آنسفالیت بوده! ما هم می پریدیم جزوه هامونو باز میکردیم و تا میومدیم آنسفالیت رو بخونیم از غیب خبر میرسید که ایکتر پرسیده ن!

نوبتم که شد (طبق معمول آخرای لیستم) رفتم پشت در اتاق اول وایسادم.نفر قبلی که اومد بیرون یه نگاه سرتاسر پرسش بهش انداختم که یواشکی گفت "بگو میذاریمش تو انکوباتور! بگو میذاریمش تو انکوباتور!"

* اتاق اول،خانم دکتر حقانی

این خانوم دکتر هم خیلی مهربونه و هم خیلی جدی! از اوووون قیافه های جدیش گرفته بود،عینکشو جا به جا کرد و تند تند پرسید:" خانوم دکتر یه نوزاد آورده ن آسپیریشن مکونیوم،کارهای اولیه توی لیبر براش انجام شده،الان پالس اینقده رسپیریتوری ریتش اینقده،چی کارش میکنی؟"

_ میذاریمش تو انکوباتور

_ خوب دیگه؟

_ مممم،اکسیژن میذاریم براش!

_ اکسیژنو کجا وصل می کنیم؟

_ به انکوباتور! (هاهاها،می خواست گولم بزنه بگم به هود وصل می کنیم)

_خوب؟

_ آزمایشاتشو می فرستیم،آنتی بیوتیک شروع می کنیم،....

_ چه آزمایشاتی؟

_ این و این و این و این،....

.

.

.

در کل بد نبود!

 

* اتاق دوم،دکتر فرهنگ فر

این یکی گله! خیلی اخلاقشو دوست دارم.مهربون و در عین حال چیز یاد میده.تا نشستم گفت چی بپرسم ازت؟ گفتم یه چیز آسون!

_ کدومشو بیشتر خوندی تا از همون بپرسم؟!

_ همه شو یه اندازه خوندم

_ پس هیچکدومشو نخوندی!

_ نههههههههه خونده م!

_ خوب بگو ببینم یه بچه میارن پیشت 5 ماهشه هیدروسفالی داشته براش شنت گذاشته بوده ن حالا با فلان علایم اومده به چی شک می کنی؟ چی کارش می کنی؟

_ انسداد شنت میتونه باشه(زحمت کشیدم واقعا!) این کارش می کنیم اون کارش می کنیم...

_  آفرین! خوب به چه جرمایی شک می کنی؟

(میدونستم این عاشق جرمه! همه ی جرما رو با سنین شایعشون حفظ کرده بودم)

_ الان میگم! 5 ماهشه! آهان! پنوموکوک،مننگوکوک،هموفیلوس

_ همه شو اشتباه گفتی

_ اِ! چرا دیگه 5 ماهشه!

_ مگه نگفتم شنت داشته؟!

_ آهااااااا از اون لحاظ!...ممم...ایکلای...

_

_ استرررررر

_

_ استاف!

_ آفرین! پاشو برو!

_ مرسی

.

.

.

* اتاق سوم،خانم دکتر متین

این یکی خیلی نامرده! سر رانداش که مگس میپروندیم،سوالای امتحانشم خیلی سخت بود!

_ خانوم دکتر ترسیدی؟

_ یه ذره! (خوب ترس داری آخه!)

_ بگید ببینماپروچ به لنفادنوپاتی گردن در یک کودک!

_ همممم؟؟!!(لنفادنوپاتی چی چی بیده؟ تو قرار بود یو تی آی بپرسی)چیزه! اینه!

بعدم یه چیزایی بلغور کردم گفتم.هر چی از داخلی و خون یادم بود! به من چه این جزء مباحث اطفال نبود خوب!

_ دیگه؟

_ دیگه نمی دونم!

_ یه وقت یه مریضی اینجوری برات اومد پس چی کارش می کنی؟

_ اونوقت مراجعه می کنم به کتاب!

_ که مراجعه می کنی به کتاب...!

_

.

.

.

پشت در اتاق چهارم داشتم رژه میرفتم تا نفر قبلی بیاد بیرون.این یکی همون استاده بود که گفتم ازش میترسم وووووی! وحشتناکه! از اون استادای جوونِ جدی ِ وحشتناک که خودشون خط به خط کتاب رو حفظن،تازه سیبیل هم داره

همینجوری داشتم قدم رو میرفتم که دکتر فاطمی اشاره کرد بهم"بیا اینجا بینم!" دویدم رفتم پیشش

_ شما چرا همه ی دون قیافادون مثی زیری تانک رفته هاس؟! مگه دکتر پژنگ ترس داره؟

_ آرههههههه آقای دکتر خیلی ترس داره!

_ دِ نه دِ! اعتماد به نفس داشته باش! مطمئن باش بلدی!

_ چشم

* اتاق چهارم،جناب آقای دکتر پژنگ

استاد خيلی خوبيه.جدی و سخت گير.برعکس من که هميشه شنگولم! اصلا آبمون تو يه جوب نميره!

یه چیزایی پرسید و منم اینقده گند زدم که دیگه داشت اشکم در میومد! هی سوال میپرسید و منم با دهن باااز نگاش میکردم اونم تند تند خودش جواب سوالاشو میداد هی هم از اون نگاهای عاقل اندر سفیه میکرد بهم.دیگه آخرش سری به تاسف تکون داد و گفت: خانوم دکتر بفرمایید!

 آخه اصلا چه معنی ميده آدم اينقدر ترسناک و جدی باشه؟

 

مثل پرنده ای که از قفس رهایی یابیده بال بال زدم و اومدم بیرون.رفتم پیش دکتر فاطمی: دیدین ترس  داشت!

* ایستگاه آخر،وسط راهرو،دکتر فاطمی

_ بشین اینجا

_ چشم!

_ وایسا ببینم سوالم کو؟ سوالم گم شد! آها اینه هاش!

بعد یه برگه ABG گذاشت کف دستم که اینو بخون!

آب دهنمو قورت دادم و شروع کردم به بافتن!

_ پ هاشش که نرمالش باید بین اینقد و اینقد باشه اینکه نرماله! سی اُ توشم باید 40 باشه زیاد شده اسیدوز تنفسی داره.بی کربناتشم فلان شده بی ای ِ داخل سلولیشم فلانه...

دستشو گذاشت روی Baro

_ این چیه؟

یادم رفته بود! یه نگاه کردم به واحدش دیدیم میلی متر جیوه س

_ آها این فشار جوه!

_ به چه دردی می خوره؟

_به این درد و این درد!

_این چیه؟

_ هموگلوبینه!

_ به چه دردی می خوره؟

_ به این درد و این درد!

_ این چیه؟

_ std؟

هر چی فکر کردم یادم نیومد std چیه! نیشم تا بناگوش باز شد گفتم

_ سکچوال ترنسمیتد دیزیز!

_ هان؟

_ همونو زیر لبی تکرار کردم

منفجر شد!

_ این استاندارده

کم مونده بود بزنه تو سرم! بعدش کلی بهم خندید.بعدم گفت پاشو برو،یه بیست هم بهت میدم که بفهمی اعتماد به نفس داشتن خیلی خوبه!

بعدم یه بیست کله گنده گذاشت جلوی اسمم جدی جدی بهم بیست داد!

 

پایانی خوش برای یک روز به یاد ماندنی!


 
comment نظرات ()