دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤
 

* آخیش! چقدر کیف داره که امتحان اطفالتو داده باشی!

بد نشد.یعنی با اینکه اصلا آسون نبود اما بد ندادم.غلط هامم خیلی خنگولانه ن! اینهمه یه چیزایی رو خونده بودم و چون سخت بودن و یاد نمی گرفتم هی روشون تکیه کرده بودم و با خودم تکرار میکردم اما سر امتحان که همونا اومد مغزم قفل کرد! اسم میکروبا و داروها همینجور تو سرم وول وول می خورد

یه سوال بود تو این مایه ها که درمان اصلیمون برای برونشیولیت چیه؟

الف) کورتون تراپی

ب) نبولایزر آدرنالین

ج) سالبوتامول

د) هوای سرد و مرطوب

بین ج و د شک داشتم.زده بودم سالبوتامول.دکتر فاطمی که اومد بالای سرم گفتم آقای دکتر منظورتون چی بوده؟ درمانی که همیشه انجام میدیم یا درمان بهتر؟ اونم گفت ببین یه درمانی هست که حتما ِ حتما جواب میده،بقیه شون معلوم نیست مکانیسمشون کار کنه یا نه و از این حرفا.بعد که رفت من با خودم فکر کردم اینجوری که این گفت حتما ِ حتما ...یه چیز سفت و محکمی باید باشه جواب! سفت تر از کورتون هم که نداریم،ورداشتم زدم الف.دکتر که دوباره از بالا سرم رد شد گفت چی کار کردی؟ با قیافه ی اینجوری برگه مو نشونش دادم:" اینو زدم"

_ تو خیلی بی جا کردی!

_

_ مگه خودت نگفتی بین ج و د شک دارم؟!

بعدم یه چیزایی بهم گفت تو مایه ی اینکه خاک بر سر خنگت کنن کمکتم که می کنن اینجوری خرابش میکنی!

منم زودی خطش زدم کردمش د! و دکتر یه نفس راحتی کشید!

 

اما کلا سوالای دکتر فاطمی رو از دم غلط زدم! نه که میشناختمش گفتم سوالاشو می پیچونه،جواب جلو روم بود می گفتم نه! این منظورش این بوده که ما گول بخوریم حتما یه نکته ای چیزی داره!

 

فردا هم امتحان عملی دارم.خدا به خیر بگذرونه!

 

ولی شما بگین هزار صفحه جزوه و صد تا سوال...انصافه؟

 

* هاردمون سوخت تمام آهنگام،آفلاینام،چیزایی که سیو کرده بودم به کنار،همه ی عکسامون از وسط پاییز به اینور پرید حیـــــــــــــــــــــــف

 

* جمعه رفتیم غار.غار شاه قنداب،بالاتر از شهرضا(فکر کنم حوالی اسفرجان)،یه غار کوچیک بود که در واقع جای زیارتیه.انگار دهاتیا و عشایر خیلی بهش عقیده دارن.یه کسی به اسم شاه قنداب!!! توی دهنه ی غار دفن شده و دورش تور سیمی ِ سبز کشیده ن و ضریح درست کرده ن و توشم یه عالمه چراغ و فانوس و پارچه های رنگی و چند تا اسکناس صد تومنی.آخی! سه تا درخت هم دم غار هست که به تمام شاخه هاش نوارهای پارچه ای بسته ن.

تمام طول غار محلی ها با طناب های کلفت مسیر رو مشخص کرده ن و حمایت درست کرده ن.البته چیز خطرناکی هم نداره اما چون زیارتیه مردم زیاد میان.غارش جالب نبود.یعنی خود غارش جالب بود اما اینقدر کثیف بود و اینقدر کفش نفت! وایساده بود که وقتی اومدیم بیرون از دوده و نفت سیاه شده بودیم.کف غار همینجوری نفت جمع شده بود مثل برکه! احتمالا به خاطر فانوساییه که میارن.خلاصه اون حس ِ بکر  بودن غار رو نداشت.

 

بقیه داره ولی الان حسش نیست.برم یه ذره واسه فردا درس بخونم!بعدا میام بقیه شو میگم.

 

 

پ.ن. یه چیزایی از غار مونده بود که دلم می خواست فراموششون نکنم:

 

وقتی داشتیم می رفتیم سمت صخره ی پای کوه شهاب تعریف میکرد از یه اتفاق عجیب و جالب و ارتباط ساده ای که برقرار شده بود.فکر کن یه روز بری دماوند،یه عده ی دیگه روز بعدش همون مسیر شما رو برن.یکی از اونا یه مسیج بفرسته برای داداشش اونوقت اون مسیج اشتباهی بره برای داداش تو،بعد که برمیگردی تعجب کنی و بخوای بفهمی قضیه چی بوده،یه تلفن ساده و یه آشنایی ِ کوچیک.یه صدا که از پشت تلفن جریان صعودشو تعریف کنه و در جوابِ شما؟ _ من خوش سیما هستم.بعد چند تا تماس کوچیک دیگه و پرس و جو از برنامه های گروها.بعد یه روز یه خبر بشنوی که سه نفر توی دنا سقوط کرده ن.یکیشونم خانوم خوش سیما! شهاب و کیوان مراسمشون رفته بودن.شهاب که گفت: خیلی دنیای کوچیکیه...تو دلم گفتم: عجیـــــــــــــب دنیای کوچیکیه!

 

برگشتنه یه جایی برای نماز ایستادیم.بچه ها که رفتن توی مسجد من نرفتم.حسش نبود.رفتم تاب بازی! اونروزی که ازم پرسید چرا دیگه مرتب نماز نمی خونی گفتم چونکه نمی خوام سرش منت بذارم.می خوام اونوقتی که واقعا دلم می خوادش باهاش حرف بزنم.اونجوری که دلم می خواد،اونجوری که بیشتر به دل خودم و خودش می شینه.کاش اونجا بود و میدید!

چقد کیف داره روی تاب توی یه شهر غریب نشسته باشی بری بالا بیای پایین و فکر نکنی که چند نفر دارن نگاهت می کنن.وقتی که میری عقب و با شتاب میای بالا،دستاتو که دراز می کنی تا آسمون رو بگیری یه چیزی از اون عمق قلبت رو میاد دلت می خواد بریزیش بیرون،دلت می خواد حرف بزنی.فقطم اونه که می شنوه حتا اگه داد بزنی...بعد هر چی دوست داری بش میگی هر چی ِ هرچی که خیلی وقته حتا به اونم نگفتی.میـــــــــــری بالا،میاااااااااااای پایین.باد توی گوشهات هوهو می کنه،تو چشماتو می بندی و...

 

کاش میدونستی چه حالی داره


 
comment نظرات ()