دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤
 

* خیلی وقت بود از کوه که میومدم پا درد نداشتم.ببین یه فسقل کوه چه انرژی ای برد از ما.پا درد که هیچی،آش و لاش شدم

به بچه ها هم برگشتنه گفتم بدبختیش اینه یه اسم و رسمی هم نداره که این لنگیدنه اقلا توجیه بشه!

صبح که داشتیم میرفتیم آقای پ گفت ها! گفت خیلی کوه مزخرفیه.واسه یه قله ی فسقلی هی باید بری بری بری...

 

عمرا دیگه پامو بذارم کلاه قاضی(دو هفته نشده یادم میره)

 

شبش که بابا نذاشت تا صبح بخوابیم! دیدین این مردا رو؟ خودشون که بیدارن همه ی عالم و آدم هم باید بیدار باشن.از 4 بعد از ظهر خوابیده بود و هر چی صداش کردیم بیدار نشد.بعدش 2 نصف شب بیدار شد تا خود صبح هی رفت اینور رفت اونور،شیر آب باز کرد،تلویزیون روشن کرد،همونجور که تلویزیون روشن بود رفت حمام! توی حمام هم زد یه لیوان شیشه ای که مامانم برای داروش گذاشته بود شکست! بعد همینجور غر زد که آخه این چیه گذاشتین اینجا! بعد به پر سر و صدا ترین وجه ممکن شیشه خورده ها رو جمع کرد و ساعت 5 که از حمام اومد بیرون من دست به کمر وایساده بودم بیچاره عین بچه ها که کار بد کرده ن دست و پاشو گم کرده بود گفت من همه ش 5 دقیقه س بیدارم!!! کلی خندیدم از دستش!

 

از کلاه قاضی تو ذهنم یه برنامه ی تفریحی بود واسه همین آمادگی روانیشو نداشتم.آقای پ هم که گفت می خوام یه مسیر جدید ببرمتون اکتشافی توپ! خودمم تا حالا نرفته م! آقا ما رفتیم بالا،رفتیم،رفتیم،رفتیم،یه تیکه سنگ میرفتی بعد میشد یه دشت صاف،دوباره میرفتی میرفتی میرفتی...یه جا نشستیم شهرزاد برامون پاستیل آورده بود شکل مار! رنگی رنگی اینقد خوشگل بود.مال من از همه خوشرنگتر بود همه حسودیشون شد لیسش هم که میزدی تو آفتاب برق میزد!

طبیعت کلاه قاضی خیلی زیباست.شکارگاه هم هست،هم بز کوهی داره هم آهو هم یوزپلنگ.اون دور دورا هم قله ی برف گرفته ی کرکس پیدا بود.یه احساس خوبی دارم نسبت  به کرکس

 

همینطوری که راه میرفتیم بچه ها از دماوند حرف میزدن و آقای پ کلی خاطرات بامزه تعریف کرد.از اونسری که بچه های خودمونو برده بود می گفت همه رو قله گریه میکردن مژگان اون وسط سیب گاز میزد می گفت وا! مگه گریه داره؟ عکس العمل افراد مختلف رو تو دماوند می گفت و ما هم می خندیدیم.می گفت یه دفعه یکی رو میبردم تو راه حالش بد شده بود دیگه هر چی فحش از بچگی بلد بود به من میداد.اداشم در می آورد.من که مرده بودم از خنده!

خلاصه رفتیم رفتیم رفتیم تااااا رسیدیم رسیدیم به یه گودال.اصلا مدل کوهش خیلی جالبه.هی میری بالا میرسی به دشت صاف دوباره میری بالا صاف میشه بعد از یه عالمه رفتن میرسی به گودال گنده که وسطش یه مخروط بامزه سیخونکی میره بالا(قشنگ شبیه کلاهِ قاضیای قدیمی) نوک مخروطه قله س.

 

خوب تا اینجاش اصلا مشکلی نبود.تا زیر قله هم هی پیچ خوردیم و رفتیم بالا.حالا یه مثقال برف اون بالا نشسته بود که آقای پ صاف ما رو برد از همون طرف.یه دیواره ی صافِ صاف که نه جا دست داشت نه جا پا! باد میومد،منم فقط یه زیرپوش زیر مانتوم پوشیده بودم،سنگا هم یخ بسته بود.دیگه دستام حس نداشت.اون وسط زمین و آسمون بدون جا دست و جا پا گیر کرده بودم،چارچنگولی چسبیده بودم به سنگ! کافی بود یه تکون بخورم برم ته دره اونوقت آقای پ از اون بالا بهم میخندید "کلاه سرخه! بیا بالا" منم می گفتم "اون یارو اونروز تو دماوند چی می گفت بهتون؟"

_ همونا که تو الان داری تو دلت بهم میگی

بعد که با بدبختی رسیدیم اون بالا بهمون می خنده که شما دیونه این از اینور اومدین؟ خوب میرفتین از اون طرف به این راحتی! (مسیر اونور بوده اونوقت ما رو فرستاده رو این دیواره.ای خدا بگم...)

روی قله که نشستیم و حرف زدیم،مژگان گفت من وقتی میام این بالا اینهمه عظمت رو می بینم تازه بیشتر از خدا لجم میگیره که تو که اینهمه قدرت داری چرا این چیزای کوچولویی که ما می خوایم بهمون نمیدی.بعد کلی حرف شد...آقای پ گفت به خاطر اینکه عین بدبخت بیچاره ها ازش درخواست میکنین.آدم اگه یه چیزی می خواد محکم وای میسه ازش میگیره.این حرفشو کاملا باور دارم.خودم تو زندگیم بهش رسیده م.آدم اگه چیزی رو بخواد و وایسه پاش بهش میرسه.

اونجا یه لحظه یه حس خیلی خوبی بهم دست داد.از اون حس ها که یه لحظه تمام قلبت پر میشه از ایمان،پر از باور.از اون لحظه ها که به قول آقای پ فقط به خاطر همون اینهمه راه رو میای و میری...بعد از اون یه لحظه ای که تموم وجودت بنده به اتصال دو نقطه،که احساس میکنی هیچی نیستی،هیچی،هیچی،یه لحظه بعد کوه زیر پاته و دورت یه دنیا دشت...خیره میشی به آسمون و بی اختیار میگی  خدایا تو خیــــــــــــــــــلی بزرگی...

 

برگشتنه شیب خیـــلی زیاد بود.دیگه اون روی چلمنگی من و مژگان اومده بود بالا!تو شن اسکی از شیوه ی ابداعی ِ نشستنکی استفاده میکردم که آقای پ دیگه می خواست از دستم موهای خودشو بکنه! بعدشم مژگان رفت اون جلو و یه مسیر پیدا کرد و گفت اینور راه میده! تنها بزی هم که سرشو انداخت پایین دنبالش رفت خوب من بودم! هر چی هم گفتن نرین گوش نکردیم و بعد وقتی همه اون پایین جمع شده بودن و بهمون می خندیدن که "آره راه میده" روی درخت فرود اومدیم!

_  "خوب ما اصولا همیشه راه مشکل رو انتخاب می کنیم چون در شان ما نیست که مسیر آسون رو بریم "

دیگه از اینجا به بعدش جای دوستان خالی که هی رفتیم رفتیم رفتیم و مگه میرسیدیم.دره رو اشتباه رفته بودیم و واقعا جایی رسیده بودیم که پای آدمیزاد نرسیده بود! قرار بود ظهر خونه باشیم،نشون به اون نشون که تا 7 شب هی تو این دره ها رفتیم پایین اومدیم بالا رفتیم پایین اومدیم بالا.چه شیب هایی! مگه تموم میشد؟! اون وسط هم کفی کفش من کنده شد و یه دهن باز کرده بود این هوا آلو هم زیاد خورده بودم و توی دلم اینجوری اینجوری میشد

آخرین دره رو که رفتیم یه جاده از دور پیدا شد.تمدن!

بچه ها همه خیلی راضی بودن و اصلا انتظار نداشتن برنامه به این باحالی! از آب در بیاد.آره خوب بود البته به جز اون قسمت سرکاری ِ یخ نوردی زیر قله!

و بعد بازم پیاده روی تا سر جاده و ماشین مهندس و توپ والیبالی که تو صندوق عقب پیدا کردیم.در نهایت برگشتیم و توی راه چه نقشه هایی نکشیدیم برای ماکارونی ای که می خواستم وقتی رسیدیم خونه بپزم و دل آقای پ که چقدر آب شد چون تو خونه هیچی غذا نداشت.بگذرم که توی خونه دیگه حس غذا پختن نبود و شب که آقای پ اس ام اس داده بود "الهی ماکارونی تون بسوزه!" داداشم جواب داده بود: کدوم ماکارونی؟ آشپزش خوابه

 


 
comment نظرات ()