دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٤
 

* مامان سعیده که تو اتاق احیا مرد تقریبا شوکه شدم.اصلا فکرشم نمیکردم این اینترن ناز و دوست داشتنی همچین غم بزرگی تو زندگیش داشته باشه.کانسر معده،یه درد مزمن و عمیق که ذره ذره عزیزترین کستو آب کنه،جلوی چشمات! پس چرا قیافه ش هیچوقت غمگین نبود؟ چرا همیشه شاد بود و می خندید؟ چطوری طاقت آورده بود؟ من بودم می تونستم؟ اما خوب من رو هم اگه از دور نگاه کنن شاید به نظر برسه هیچ مشکلی ندارم! شاید کسی که نگام میکنه یا نوشته هامو اینجا می خونه فکر کنه من هیچ غمی ندارم اما اینطور نیست.مگه اون بدترین روزای زندگیم نبود که هیچکس،حتی نزدیکترین دوستام،نفهمیدن تغییری تو زندگیم ایجاد شده.فقط یه بار موقع درس خوندن "س" گفت چیه حواست نیست؟! چه اهمیتی داره اگه آدم غصه هاشو رو بیاره و به همه نشون بده وقتی کسی نمیتونه بارشو سبک کنه؟ شاید حتی اینطوری بقیه هم ناراحت بشن.میدونی که بالاخره میگذره...نه غم نه شادی هيچکدوم پايدار نيستن

هیچ چیز ارزش نداره آدم به خاطرش زیاد غصه بخوره جوری که زندگیش تحت الشعاع قرار بگیره.همه ی غصه ها آخرش فراموش میشن،حتی غصه های خیـــــــــــــلی خیلی بزرگ.هیچ چیز نباید بتونه نشاط رو از روح زندگی آدم بگیره.


 
comment نظرات ()