دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤
 

* اصلا حواسم نبود که اونروز روز عشقه واسه همین یه پست نفرت گذاشتم! گرچه زیادم جدی نبود. اشکال نداره به جاش:

 

Marco Leonardi 

این سالواتوره ی سینما پارادیزو همون سالواتوره ی بچه های خیابان بود که منو برد تا روزای خیلی دور،روزای نوجوانی،عشق دوران بلوغ...بچه های خیابان رو اقلا بیست بار دیده م،گمونم اینو هم باید بیست بار ببینم!

 

*اطفال واقعا خسته م کرده،عجب بخش مزخرفیه واقعا! با اینکه میدونم خیلی مهمه و باید خوب یادش بگیرم اما صبحها اصلا انگیزه ی بیمارستان رفتن ندارم.فقط به عشق بچه ها زود میرم از خونه بیرون.بچه های شیرین،بچه های زلااااااال

چند روز پیشا وایساده بودیم سر تخت یه دختر 5 – 4 ساله ی موبور ِ خوشگل سر به سرش میذاشتیم،اونم کلی خجالتی بود و سرخ شده بود و همینجور که سرش پایین بود با یه لبخندِ یواشکی سوالامونو جواب میداد.اما چشمتون روز بد نبینه! همینکه پرستار اومد بالای سرش یهو از اینرو به اونرو شد.یهو چشماش قلپی زد بیرون و با دهن نیمه باز خیره شد به سرنگی که تو دست پرستاره بود.کم کم خودشو کشید عقب و نفسهاش تند شد.RR بالای 60! چه فوبیایی! حالا اصلا آمپوله رو داشت میزد تو سرم و جایی برای ترس نبود! ولی عکس العملش خیلی جالب بود برام دلم هم کلی سوخت

 

چقدر بچه ها کوچولوئن! چقدر غصه ها و ترس هاشون کوچولوئه! چقدر همون غصه ها و ترسای کوچولو برای روح ظریفشون سنگینه

 

گاهی که استادمون از طریقه ی برخورد با بچه ها صحبت میکنه می بینم چقـــــدر مهمه که آدم بلد باشه با بچه ها درست ارتباط برقرار کنه.چقدر از نظر تربیتی و روانی روی بچه اثر میذاره و چقدر در ساختن شخصیتش مهمه.چقدر قشنگ آدم میتونه بچه ها رو درست کنترل و تربیت کنه.خوب من به روانپزشکی واقعا ایمان دارم اما از طرفی چند درصد آدما مگه این طرز رفتار رو میدونن یا به کار میگیرن؟ حتی یه ذره؟

 

فکرشو بکن یه بچه ی کوچیک دیابتی با اینکه درمانش درست بوده اما با DKA میره تو کوما.چون چهار روزه مامانش از خونه قهر کرده رفته! فکرشو بکن چقدر استرس باید بهش وارد شده باشه.گناه اون چیه؟

 

دکتر م توی درمانگاه می گفت باید قبل از اینکه به کسی اجازه بدن پدر یا مادر بشه ازش تست لیاقت بگیرن.من گفتم اینجوری نسل آدم منقرض میشه.گفت بشه.8 – 7 تا آدم سالم وجود داشته باشن بهتر از اینهمه آدم روانیه.شاید راست می گفت با اینکه زیاده رویه.هر چی فکرشو میکنم می بینم مادر بودن خیــــــــلی مسوولیت سنگینیه.اینقدر که شاید هیچوقت جرات نکنم چنین اجازه ای رو به خودم بدم،اگر نخوام خودخواه باشم!

 

یه احمد کوچولو داشتیم،ببخشید احمد آقا (خودش می گفت) بچه ی پنجم یه خانواده ی سطح پایین،خیلی سطح پایین.اینقدر این بچه مودب،فهمیده،باهوش،خوش زبون،خوششششگل(با چشمای سیاه ِ براق) بود که به قول دوستم هیچکدوم از بچه های تیتیش مامانی فامیلای ما به پاش نمیرسیدن.روز اول اومده به من میگه: سلام خانوم دکتر خسته نباشید! من مریض شده م! میشه منو خوب کنین؟ هر وقت هم می خواستم برم میرفتم باهاش خداحافظی کنم از جاش بلند میشد باهام دست میداد! عزیـــــــزم! همه ش 5 سالش بودا!

 

به هر حال همه ی این چیزا هم باعث نمیشه فکر نکنم اطفال بخش مزخرفیه.

 

عجیــــــــــــــب دلم برای جراحی تنگ شده

 

اینم برای ثبت در تاریخ:بعد از یکماه مریضی امروز با پای خودم رفتم و اولین پنادر عمرم رو زدم! تازه با یه دگزا با هم. باور کنید نه جیغ کشیدم نه فرار کردم تو کوچه،نه صد نفر اومدن دست و پام رو گرفتن(مثل اون هزار سال پیشا که هنوز زیر 30 کیلو بودم و آخرین آمپولا رو هم همون موقعا زدم) ولی نمیدونم چرا اصلا درد نداشت.پنادر پنادر که می گفتن همین بود؟ نکنه آب مقطر زد به جاش؟

 


 
comment نظرات ()