دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤
 

 * جمعه پیش رفتیم پیست.تمام طول راه بارون و برف میومد و جاده بسته بود.چلگرد نذاشتن بریم ما هم رفتیم دارون که برفش کمتر بود اما با مقاصد ما در نهایت جور در میومد.ما که بالاخره اسکی که نمی کردیم(اولن که اصفهانی جماعت و... دوما هم اصلا اسکی مال سوسولاس! ما خیلی از خودمون هنر دروکنیم میریم تیوپ سواری) ولی جای شما خالی اینقدر برف زدیم تو سر و کله ی همدیگه که اشباع شدیم.منم تا دو روز از تو دستام تیغ در میاوردم(چون کف زمینش خار داشت!) و هنوزم تمام تنم تیکه تیکه کبوده از ضربات جانانه ای که خوردم! دو سه تا گوله برف هم رفت تو چشمم و یه عالمه هم با شتاب می خورد پس کله م منم همه ش یاد حرفای استاد پزشکی قانونی بودم که با هر ضربه ای به سر،هر نوع آسیب مغزی ای ممکنه به وجود بیاد ولی هر چی سر این داداشم داد زدم مگه به گوشش رفت؟ مخصوصا بند کرده بود به من و عقده هاشو خالی میکرد! نه که بچه روزی چند فصل کتک از من می خوره تو خونه! ما دخترا نمی دونم چرا اینقدر نشونه گیریمون بده! از فاصله ی دو متری گوله پرتاب می کنیم سه متر اونور هدف می خوره تازه شتابشم کمه اما این پسرا از شونصد متری یه جوری میزنن که آدم دل و روده ش میاد تو حلقش! منم که تاکتیکم فرق فوکوله،با آرامش تمام یه گوله ی گنــــــــــــــــــده ی برف بر میدارم خیلی ناجوانمردانمه از پشت سر میرم میکوبم تو صورتشون یه جوری که تو دماغ و دهن و چشمشون تا ته حلق پر بشه از برف تازه با بچه ها قرار میذاشتیم به یکیشون حمله میکردیم پرتش میکردیم زمین و میوفتادیم به جونش.آی حال در وکردیم،آآآآآی حال در وکردیم!

 

اون بدبختی که گوله برف داره رو سرش فرود میاد منم!

 

توی اتوبوس هم این دلقک ها چسب های کمک های اولیه رو در آوردن که دکتر بیا دماغامون رو عمل کن با کلاس بشیم داریم میریم پیست! منم براشون قشنگ چسب چسبوندم و دیگه کلی  دلقک بازی با اون دماغای چلمبه!

 

 

برگشتنه با داداشم سر پل پیاده شدیم.بارونی میومد!گفت میای پیاده بریم تا خونه؟ گفتم بریم.رودخونه رو گرفتیم و دم دمای غروب و زیر بارون،کنار رودخونه زیر لب جیپسی کینگز خوندیم و رفتیم.هیچکی تو خیابونا نبود فقط یه آقایی کنار دوچرخه ش نشسته بود و ماهی می گرفت.اینقد خوشگل بود نزدیکای سی و سه پل یه عااااااالمه مرغ دریایی روی آب نشسته بودن.از دور که نگاهشون میکردم همه با هم یهو از روی آب بلند میشدن توی آسمون می چرخیدن و دوباره می نشستن روی آب.همه ش با خودم فکر میکردم چه حرکت هماهنگ قشنگی.نزدیک که شدیم میدیدم وقتی یکی از پرنده ها شیرجه میزنه توی آب برای گرفتن یه تیکه نون بقیه ی پرنده ها میریزن سرش تا نونه رو از نوکش بقاپن! با همدیگه سر یه چیز کوچولو دعوا می کنن و...برای ما خنده دار و جالبه ولی حتما واسه خودشون یه مساله ی جدیه! همینطور که نگاهشون میکردم دیدم حتی دعوا کردن هم میتونه قشنگ باشه.تلاش برای ادامه ی زندگی همیشه قشنگه.حتما اگه یه نفر از بالا به آدما نگاه کنه هم با خودش میگه چه قشنگ!

 


 
comment نظرات ()