دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤
 

مامان دفتر شعرای دایی رو داده بهم.قبلا خونده بودمش خیـــــلی قبل تر اما حالا تازه دارم می فهممش.

 

* چه گرداب سهمگینی است اندیشه

که ریشه های تن را

                         وا می برد

تا مجنونی پریشان کندت!

پریشان و ولو

بر امواج بی شکیب عصیان

که تنها راز حقیقت است

                              شاید

و یا تنها گریزگاه...

آی...

ای دست خلنده ی تردید

جانگداز ِ دیر گذر

به معماری چه کاخی عظیم

                                عزم داری

که دیریست

چنین کاهنده،ویرانم می کنی؟

یا اگر تنها ویران طلبی

                  ای جغد شوم

مگر عمارت من چه چیز داشت

                           یا نداشت

که شایسته ی ویرانجای تو بود؟

                     "

شیطان

یا خدا...؟

در چنگ کدامیک اسیرم

یا خود قربانی ِ کدام نبردشان...

 

"بهمن 68"

 

دایی وقتی که مرد 28 سالش بود.من اول راهنمایی بودم.اون شب رو خوب یادمه.نصف شب بابا بیدارم کرد.لبه ی تخت نشستم و گیج نگاهش کردم.گفت دایی مجید از کوه افتاده پایین، مرده! همونجا رفتم تو بغلش و سیر گریه کردم.گفت هیچی نگو،مامان نمی دونه و رفت آماده بشه که بریم.از لای در اتاق مامان رو می دیدم که با صورت خیس این ور و اونور میدوه.توی ماشین،تمام ِ راه تا کرمانشاه مامان با خودش حرف میزد."میشه حالش خوب باشه؟ میشه طوریش نشده باشه؟ میشه...؟ " و من اون عقب بی صدا اشک میریختم.وارد کوچه که شدیم همه جا پارچه ی سیاه زده بودن.دم خونه ی آقا جون شلوغ ِ شلوغ بود.مامان فقط می گفت نههههههه

 

بعد از اون دیگه هیچوقت براش گریه نکردم.هیچوقت نخواستم به یادش بیارم.حالا که فکر میکنم یه جوون ِ باریک و قد بلند توی ذهنم شکل میگیره که همیشه لبخند میزد.من فقط لبخندشو یادمه.می نشستم توی اتاقش،اتاق عقبی ِ خونه ِ آقا جون،کتابهاشو نگاه می کردم.عاشق ِ هشت کتاب سهراب سپهری بودم اون روزا.دایی آروم می نشست شعر خوندنمو گوش میداد و روی عکسهاش کار میکرد.گاهی در مورد شعر حرف میزدیم،حرفهایی که الان هیچیش یادم نیست.یادمه یه بار برام فرانسه حرف میزد.کلمه های فرانسوی رو مزه مزه میکرد و با حض می گفت فرانسه قشنگترین زبان ِ دنیاس.به نظر من فرانسه زبان زشتی بود،باهاش بحث میکردم که نه،ایتالیایی قشنگتره! من لطافتی رو دوست داشتم که تو شعرای اومبرتو توتزی بود:گلی آلتری سیامو نوی!

 

یادمه شبها،روی پشت بوم خونه ی پدربزرگ،دو تا تخت ِ بزرگ بود.یکی مال آقا جون و عزیزی،یکی هم مال دایی،با بالش سفید و ملافه ی سفید و پتوهای سفید.وقتی می خوابیدی رو پشت بوم،دور تا دورت کوه بود و اون وسط آسمون پر از ستاره های ریز ریز.من عاشق اون پشت بوم بودم،که قبل از اینکه اونا بیان بالا یواشکی برم سر جاشون بخوابم و هی نفس عمیق بکشم.من عاشق آسمون کرمانشاه ام،عاشق ستاره هاش،عاشق کوههاش...دایی هیچوقت باورم نشد کوه تو رو کشت.من هنوزم عاشق کوههای کرمانشاه ام،عاشق بیستون.

 

خیلی وقت بود بهت فکر نکرده بودم،فراموشت کرده بودم.حالا شعرات بدجوری منو یاد خودم میندازه.حالا تازه می فهمم چی دلت می خواست بگی وقتی کتاباتو نشونم میدادی.حالا تازه می فهمم اون حس ِ غربت ِ عجیب گوشه ی اون اتاق ِ خلوتت چی بود.دایی یهویی دلم تنگ شد برات،حس میکنم چقـــــــدر جات اینجا خالیه.چقدر دلم می خواد باهات حرف بزنم.چقدر ِ چقدر ِ چقدر دلم می خواد حرفهاتو بشنوم.چقدر احمق بودم که از دستت ناراحت بودم،آخه میدونی؟ خیلی کوچیک بودم دایی.یادته اون موقعا که از درخت میرفتی بالا برام میوه بیاری؟ تازه زبون باز کرده بودم،یادم نیست! مامان میگه زیر درخت وایمیسادی میگفتی"دایی مجید،مغاظب باش نیوفتی!"

 

دایی توی این دفتر که هستی دلم برات میسوزه،دلم برای الان ِ خودم و اون موقعای تو می سوزه.این فاصله چی بود افتاد بین ما؟ انصاف نبود سوالای این دفتر بی جواب بمونن.انصاف نبود این آینه رو نا تمام بذاری برای من و بری...اینهمه زود...چرا نصفه کاره گذاشتی شعراتو؟ چرا ورق آخرش پاره س؟ پس اون سه سال آخر کجا رفته؟ همون سه سالی که زندگیت پر شد از شبای کوه...کاش می دونستم پشت سکوتت چیه،میدونم جوابا همه اونجاس...

 

* بعد از تو

        ای عزیز

جهان همچنان پایدار ماند

و خاطراتت

       _چون تو_

در مدفن مغزهایمان

   پوسیدند

و پراکندند

   در آسمان فراموشی

 

در این سکوت سنگین

          بگذار بخوابم

                    بمیرم

                  در خلسه ای عمیق

با سوت ِ سپید هزاران زنجره

در شب مغز

 

بگذار هماغوشت شوم

            با گریه هایت

آن تنهاترین و پنهان ترینشان

           در اعماق شبهایت

و دُردانه اشکهای تو

 از چشمان من جاری شود

و نجنبم

در رخوتی عظیم

چون انجماد تنت

         سنگین...

 

"24/مهر/68"

 

* اندیشه های تهی

بر گرد مکررات می چرخند

بی تاب

خسته

منزجر

اندیشه های عاصی

مغز را بیمار کرده اند

در گردشی بی سرانجام

                       بی انجام

 

"22/آذر/68"

 

* می یابمت آخر!

باز می یابمت

ای گمشده در سیل حوادث

 

در سکوت خلوتم

آنجا که خاموش و منتظر

                  پلک میزنی...

 

 

* زندگی من

در گنج خانه ام ساکن نیست!

 

در کنج خانه ام رودی است

که از قله های بیرون

              آب می گیرد

 

* انتظار...

طویلترین راه تاریخ است

                   سرد و بی انجام

در انتظاری پوچ

طنین گامهای تو پی در پی

              تصویر گشته است

و نگاه

بر لرزش سراب تو در دوردست

                   خشکیده است

امید خسته است

چه سنگلاخی است

          در برابرم

          خسته ام

بگذار که بنشینم

به کندن چاهی

که گر چشمه سار من نبود

گور من گردد

تا در قعر ظلمتش شاید

به آرامش رسم

به آرامش

دریای فریبنده ی خاموش

که با امواج بی حسی

به اعماق می کشاندم...

 

* به غرورت ایمان آوردم

              به توانت

به تو ایمان آوردم

             به خود

بر قله ای ایستاده ام

             رفیع

که نمی دانم کدام منزل معراج است

و مبهوت می نگرم

 

در بغضی پنهان

و حیرتی عظیم

به خود ایمان آوردم

و به تو

به غرورت

به ایمانت

انسان!

 

از این پس

سربلند خواهم گذشت

بر خاکی که سفله می پنداشتمش

و عصیانی بزرگ را

در این آتشفشان خفته

که مجمری حقیر می خواندمش

                      انتظار می کشم

 

* قلب ناراضی است

قطره ای

کی جان ِ دریا طلب را اغنا می کند...

مگر تنها

کشاله ی کام حریص را

               کشیده تر کند...!

* عرفان

دیوی است

لانه کرده در غار قلب من

نعره می کشد

                  گاه گاه

و در هراسی موحش

                    می لرزاندم

از بند تسلیحش آیا

                    گریز هست؟

 

* نه خدایی پیام داد

نه شیطانی نگاهم زد

نه سروشی قبض روح کرد

دور از جهان

در نبردی خونین

به دست خویش مُردم

و به پای خویش

با روحی نوساخته

                      برخاستم

به عزم دیاران و شهرها

به هر معرکه ای

که مرکز جنبش های عالم است!

            راه بگشاییدم!

               راه بگشایید...

 

* بقایای تردید ِ مانده را شُستم

و روحی بزرگوار

طناز و پر کشش

در خانه ی بزرگش

                به جولان

                    قدم برداشت...

 

* ناتوانم از گفتن

در دیاری

که آشنایان غریبه اند

و غریبه ها دشمن!

در دیاری

که مردمش

هر یک

سر در گریبان

مشغول جویدن درد خویشند

و کاردهای پنهانشان را

برای جگر یکدیگر تیز می کنند.

در این دیار

آنچه را که تمنا می کنند

با دست خویش میرانند

چنگ به حلقومش فشرده

و آنچه را که نمی خواهند

در خانه های خویش می پرورند

در ذهن خویش

در تار و پود خویش

با خون خویش.

در این دیار

خدایی خونخوار حکمفرماست

که هر شب

زخمیان ظلم روزانه

به دنبال استغفاری طویل

از درگاهش

شفایی عاجل

و جزایی جزیل

برای مسبب نامعلوم دردها را

                                    گدایی می کنند

و هر صبح

بسم الله گویان

به مسلخ اش می شتابند

تا گرده به شلاق معیشتی نکبتبار بسپارند

که شابد

هم از ناشکری آنان

و الطاف بیکران بارگاه اوست

تا بار گناهانشان را سبک کند!!

 

در این دیار

موریانه های جهل

پایه های هر فضیلت را جویده اند

عصیان

پشت میله های تعصب

خوار گشته است

و دست سیاه حماقت

بر لوح آسمان

شبی جاودانه را رقم زده است

...

"30/بهمن/68"


 
comment نظرات ()