دریای سرخ

غار کهک ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٤
 

* پنج و نیم عصر پنجشنبه راه افتادیم با مینی بوس همیشگی.سرپرست کیوان بود و راهنما افشین.قبلش هی شک داشتم که برم یا نرم.از یه طرف درس داشتم از یه طرف مامان نبود و دلم نمیومد موش کوچولو رو بذارم خونه از اون یکی طرف هم کمابیش به گوشم رسیده بود برنامه سخته و غارش کشته داده،منم که جوونم و کلی آرزو دارم! هی گفتم برم،نرم؟ کیوان هم هی زنگ زد که بیا از دستت میره! در نهایت دل رو زدم به دریا.معلوم نبود دیگه کی همچین برنامه ای جور بشه. گفتم میام ولی" کیواااان یا من از این غار زنده میام بیرون یا تو هم زنده نمیای بیرون" این شد شعار برنامه!

 

* توی راه افشین بهم گفت اسممو توی یه کتاب دیده.کتاب همایش پارسال.پرسیدم کجا کتاب رو دیده و معلوم شد دکتر "ت" که مسوول همایش بود برادر خانوم افشینه! کلی ذوق کردم! دکتر ت اینترن قلب و داخلی مون بود و فارغ التحصیل شد.یکی از بهترین(از همه نظر) اینترنهایی که دیده م.خیلی دوسش داشتم.همیشه هم با بچه های دیگه برای خودش و خانومش ذوق میکردیم از بس هر دوشون گل بودن و به هم میومدن.حالا از پیدا شدن این ارتباط هم تعجب کردم و هم کلی خوشحال شدم.برای افشین هم خوشحالم.خیلی خوبه که آدمای خوب همدیگه رو پیدا می کنن.

 

*  تازه توی مینی بوس بود که فهمیدیم قرار نیست شب دم غار بخوابیم و در واقع باید شبانه بریم توی غار و صبح میایم بیرون و تازه بعدشم قراره بریم آبگرم محلات! سرپرست که کیوون باشه دیگه بهتر از این نمیشه! منو بگو که دیشبش کم خووابیده بودم و روز هم مخصوصا استراحت نکرده بود تا شب خوب خوابم ببره و برای غار سرحال باشم.حالا اینجوری خوابالو و خسته...کیووووون یا من از این غار زنده میام بیرون یا تو هم زنده نَوَیای بیرون...

 

* رسیدیم به روستای کهک.یه جوری بود،به نظر متروکه میرسید.توش زندگی میکردن ولی جاش نه به کشاورزی می خورد نه به دامداری.ده کوچیکی بود.رفتیم توی حسینیه تا شام بخوریم و آماده بشیم.موقع شام کلی به دوست شهاب خندیدیم.عضو تازه است.هفته ی قبل شاه کوه رفته بود و اینبار ِ دوم اولین تجربه غارش بود.الویه آورده بود روشم با گوجه و خیار شور تزئین کرده بود بچه ها دستش انداختن و با الویه ی تزئین شده ش عکس گرفتن.بنده خدا...اول کاره کم کم درست میشه

 

* بادگیر پوشیدیم و راه افتادیم.اول باید غار رو پیدا میکردیم.از وسط خونه های ده که رد می شدیم کم مونده بود سگها بخورنمون! بیست دقیقه پیاده روی تا دم غار...واااااااای عجب آسمونی...انگار اگه دست دراز کنی میتونی ستاره ها رو بگیری.هیچوقت اینقدر به ستاره ها نزدیک نبودم.از وسط تپه ها رد میشدیم با چراغ خاموش،کوهها محو توی نور ستاره ها...یه کم نشستیم تا شهاب و کیوان و افشین دهنه ی غار رو پیدا کنن.خیلی سرد بود.همدیگه رو بغل کردیم تا گرم بشیم.خانوم مسعود از همون اول حال خوبی نداشت.من هنوز مطمئن نبودم خوبم یا نه.

 

* دهانه ی غار بالای تپه کف زمین بود.دو تا سوراخ نزدیک هم.حالت چاه داشت و همون اول کار باید 5_6 متر دیواره رو میرفتیم پایین.هوای بیرون سرد بود اما از تو غار باد گرم و مرطوب میزد بیرون،عین حموم عمومی! برای این تیکه نردبون دست ساز آقای جناب رو آورده بودن (آقای جناب هفتاد و خورده ای سالشه، یکی از مشهورترین غارنوردهای ایران ِ،از سیفون به بعد این غار هم به اسم ایشون ثبت شده و الان هم هیمالیا تشریف دارن) نردبون رو نصب کردن و حمایت ها رو بستن و نفر اول مسعود رفت پایین.اون تیکه ظاهرش یه جورایی وحشتناک میزد.برای همین نفر دوم گفتم من میرم پایین(مرگ یه بار شیون هم...) تا طناب رو بستم و رفتم تو چاه حالم اومد سر جاش،سر کیف شدم،فهمیدم که امروز روزشه!

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()