دریای سرخ

لولويی با لباس سفيد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤
 

* نشسته بود رو تخت،سرم توی دستش،با اسباب بازیش بازی میکرد.رفتم گفتم مرخص شدی دیگه ها! سرشو آورد بالا،اخم کرد بهم و گفت: تو بنجنسی! بعد به دوستم اشاره کرد:اونم بنجنسه! بعد بقیه ی روپوش سفیدا...اونم بنجنسه،اونم بنجنسه!

ظهر که از اتاق کنفرانس اومدیم بیرون مامانش وسایلشو جمع کرده بود،دستشو گرفته بود و داشتن میرفتن.لپشو کشیدم و گفتم: خدافظ بنجنس!

رفت لای چادر مامانش قایم شد!

 

* تا رفتم تو اتاق پرید بغل مامانش و شروع کرد به جیغ زدن! هر چی نازشو کشیدم که بابا من با تو کاری ندارم فایده نکرد.مامانش گفت چون بهش سرم زدن دیگه می ترسه! گفتم اصلا من رفتم خدافظ و اومدم کنار.سرشو برگردوند و داشت آروم میشد که یهو دوباره شروع کرد به جیغ زدن! محبوبه اومده بود دنبال من.مامانش نازش میکرد و می گفت رفت مامان،اما اون جیغ میزد می گفت نههههههههه بازم هست!

 

کلی احساس لولو بودگی بهم دست داد

 

* یه سه قلو تو بخش بستری شده ن.یک سال و هفت ماهه.دو تا پسر و یه دختر کپی ِ هم! هر سه هم اسهال و استفراغ! بدبخت مامانه

 

* یه نی نی سه ماهه تو مورنینگ معرفی شد با میکروسفالی و PDA و تشنج های مکرر.تشخیص سرخجه مادرزادی مطرح شد براش.وقتی رفتیم سر تختش سوفلشو گوش بدیم مادرش زد زیر گریه.بعد از اونم هر وقت دیدمش داشت زار زار گریه میکرد.مادره هم سنش کمه و هم زیاد آلرت نیست.خیلی نگران بچه شه حق هم داره ولی خوب خیلی دیر شده.کلی باهاش حرف زدیم و دلداریش دادیم.اما من همه ش دلم می خواست بهش بگم اون موقع که سه تا ببعی ها خودشونو کشتن که "درد نداره درد نداره واکسن اصلا درد نداره"...

 

* امروز عصر داریم میریم غار کهک.کلی با خودم کلنجار رفتم و آخرش تصمیم گرفتم برم.حالا با این گلو درد و سرماخوردگی و شب خوابیدن تو اون سرمای دم غار که به قول کیوون آدمو نصف می کنه،امتحان آمار چه شود!


 
comment نظرات ()