دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤
 

* فاطمه کوچولو یه سال و نیمشه.موهاشو تراشیده ن تا از سرش رگ بگیرن.خوابیده روی تخت،با چشمای بسته و مژه های بلند ِ بلند...دو دفعه تا حالا عمل شده برای ترمیم وی اس دی و تنگی آئورت.ایندفعه حالش خیلی بده با شک به اندوکاردیت بستری شده.دکتر جراح که اومده بود از قلبش نمونه بگیره بچه ها دست و پاش رو محکم گرفتن که تکون نخوره،لازم نبود.وقتی دکتر قفسه سینه شو باز میکرد فقط چهره شو کشید تو هم،حتی جون نداشت گریه کنه.اینترنمون داشت ست نمونه گیری رو باز میکرد،دکتر داد کشید سرش: زودتر...اینقدر اعصاب همه خورد بود که...

 

 * مهسا بلا س! یازده ماهشه.شب تو آشپزخونه از دست مامانش ول شده بود و سرش خورده بود به زمین.فرداش ده بار استفراغ کرده بود.تو اورژانس من باید شرح حالش رو می گرفتم.مگه صاف می نشست؟! عاشق گوشیم شده بود! می گفت تو تمام مدت باید وایسی اینجا قلب منو گوش بدی! تا ازش دور میشدم جیغ می کشید: اییییییییییییییییی...اول اشاره میکرد به گوشی گردن من و بعد دست میذاشت رو سینه ی خودش،یعنی بذار اینجا...الهی......

 

* ایمان هم یازده ماهشه.تپل و سفید.نشد حلقش رو ببینم که نشد.تا آبسلانگ رو میکردم تو دهنش گازش می گرفت،با دندونای کوچولوش! چهار تا دندون داره،دو تا پایین دو تا بالا

 

* وااااااااای خدا.یکی از بچه ها گفت برو اون بچه هه رو ببین شکمش دیستنت نیست به نظرت.رفتم معاینه ش کنم،یه نی نی ِ فینگیلی زیر فوتو.ووووش! لمس کبد،لمس طحال،بعد یه انگشت زیر پهلوش با یه انگشت از بالا فشار میدی یه کلیه ی گرد و قمبلی میاد تو دستت


 
comment نظرات ()