دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤
 

* چقدر دلم سوخت که این دوره مون با اینترنا تموم شد.بیشتر میسوزه که دو ماه دیگه فارغ التحصیل میشن و معلوم نیست کجا میرن و از همین حالا دلم براشون تنگ میشه.مثل هفتاد و پنجیا و هفتاد و شیشیا...باورم نمیشه هفتاد و هفتیا هم دارن میرن.حیف! این سه تا گروه برامون حکم پیشکسوت داشتن.همیشه با حسرت نگاهشون میکردیم و یه جوری حس احترام داشتیم بهشون.حیـــــــف!

 

اینقده حال میده وقتی استاد ردیفمون کرده و درس میپرسه به من که میرسه مظلومانه چشم میدوزم به اینترنا! تلاششون برای تقلب رسوندن بهم واقعا ستودنیه! یکی دو بار واقعا دکتر"ش" نجاتم داده

اونروزی هم قرار بود برای فرداش مایع درمانی رو بخونیم.دیدم هر چی از رو کتاب می خونم نمی فهمم رفتم به دکتر"پ" گفتم من اینا رو بلد نیستم.گفت بیا برات توضیح بدم.یک سااااااعت تموم وایساد برام همه رو کامل گفت و مثال نوشت منم عین خنگولا نگاش میکردم.کم کم داشت حالیم میشد دیگه گفتم این ورقه رو میبرم خونه از روش دوره میکنم دیگه یاد میگیرم.خونه که رسیدم ورقه نبود! فکر کنم ورقه رو گذاشتم لای کتاب و کتاب رو بردم پس دادم به کتابخونه امان از وقتی که سواد آدم گم بشه! فرداش دوباره با پر رویی تمام رفتم گفتم آقای دکتر ببخشید لطفا دوباره اینا رو واسه من توضیح بدین و دوباره از نو!

 

* مامانم رفت مکه.رفته بودیم بدرقه ش.حالا همه ی همراها گریه و زاری ما اون وسط هرهر می خندیدیم و واسه مامانم شکلک در میاوردیم! از اونطرف همه ی حاجیا شاد و شنگول،مامان من زار زار گریه میکرد!

حالا من شده م مامان ِ خونه! یعنی باید ظرف شورم،غذا بپزم،گردگیری کنم...توی این چند روزه کلی سوسیس کالباس خوردیم و چند سری هم از بیرون غذا گرفتیم.خونه هم که داره گند از سر و روش بالا میره.خیلی مامان خوبی ام نه؟


 
comment نظرات ()