دریای سرخ

کوه ميشی توی دل کوه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤
 

غار حبیب آباد.

بعد از کلی وقت که برنامه نرفته بودم کلی حالمو آورد سر جاش! دفعه ی قبل (8 خرداد) ۶ نفره رفتیم و این بار 19 نفر بودیم. دیگه بچه ها گرفتار شده ن و کم پیش میاد توی برنامه ای همه ی بچه های قدیمی باشن و جمع خودمونی و باحال.برای همین خیلی خوش گذشت. ریفرش شدم،ریستارت شدم!

 

این "جهت یابی" هم یه استعداد مخصوص می خواد ها! من که صد بار هم اینجور جاها رو برم برای بار صد و یکم گم میشم.توی این همه دالون تنگ پیچ در پیچ چه جوری مسیر رو پیدا می کنن؟ آخر برنامه گفتم: واقعا معجزه س! ما دو بار این غار رو اومدیم،هر دو بار هم راهنما شهاب بوده و ما هنوز زنده ایم!!! احتمالا یه رگ خفاشی داره این بشر!

 

دفعه ی قبلی که رفته بودیم اونجا بعد از یه عالمه دالون تنگ و سینه خیز رفتن رسیدیم به یه تالار.اونجا یه دیواره بود که اون موقع با بدبختی ازش کشیدیم بالا و بعد یه دالون روی سقف تالار رو سینه خیز رفتیم تا رسیدیم به یه تالار دیگه.اونجا هم راههای مختلفی داشت که پر از گِل رس بود.توی یکیش رفتیم تا آخرش رسیدیم به سه تا چاه.موقع برگشتن همونجا یه مجسمه ی کوچولوی گلی ساختیم و گذاشتیمش اونجا یادگاری.

 

ایندفعه یه سری از پسرا (داداشم و کیوون و سعید و علیرضا)می خواستن مثلا زرنگی کنن و اون مسیر ِ دیواره رو برن بالا و کارای اکتشافی انجام بدن! (اونجا که قبلا بوسیله ی خودمون کشف شده بود؟!)  برای همین طناب و کارابینا رو برداشتن و جلوتر از ما راه افتادن.ما هم سر صبر همه ی سوراخ سنبه های غار رو گشتیم و در نهایت رفتیم پای همون دیواره که باهاشون قرار گذاشته بودیم.هنوز وقتش نرسیده بود و اونا برنگشته بودن.اولش خواستیم ما هم بریم دنبالشون ولی "راهنما" گفت وقت نمیشه و اجازه نداد.ما هم همینجور که اونجا می گشتیم یه سوراخ کوچولو کف زمین پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم بریم توش! اول از همه انسی رفت.من داشتم پشت سرش می خزیدم تو سوراخ که انسی داد زد: بچه ها اینجا صدای آدم میاد! بعد هم صدای غش غش خنده...تصور کنین ما رو که از این سوراخ رفتیم اون طرف و قیافه ی مات اون 4 نفر که مثلا ما رو قال گذاشته بودن! اون بیچاره ها با فلاکت دیواره رو رفته بودن بالا و یه دور قمری دور خودشون چرخیده بودن و با دست و بال زخمی و لباسای پاره پوره،حالا ما خیلی شیک از یه سوراخ رد شده بودیم و رسیده بودیم به محل اکتشافی ِ اونا! داشتن دق میکردن

 

جای قشنگش میدونین کجا بود؟ رفتیم توی دالون گلی،سعید گفت بچه ها یادتونه اوندفعه یه عروسک ساختیم؟ داشتیم برای بچه هایی که اوندفعه نبودن تعریف میکردیم که یهو سعید داد زد: ایناهاش! اصلا باورمون نمیشد هنوزم اونجا باشه! گِلش هنوز هم خشک نشده بود! وااای چه ذوقی کردیم از دیدنش.کلی باهاش عکس گرفتیم و دست به دستش کردیم و آخرش هم من بوسش کردم و گذاشتمش توی یه سوراخ توی دیواره وسط استلاگمیت و استلاگتیت ها یه جای راحت تا بخوابه تا دفعه ی بعدی که برمیگردیم پیشش

 

توی غار وقتی چراغا خاموش میشه و همه ساکت میشن یه حس عجیبی داره.توی تاریکی ِ محض انگار فکر آدم از همه چیز خالی میشه،هیچکس رو کنار خودت حس نمی کنی،حتی وجود خودت هم لای اون همه سنگ برات کمرنگ میشه.تو هم یه تیکه ی تاریکی توی اون همه سیاهی...اصلا ترسناک نیست،قشنگه...توی غار که هستم،توی اون تاریکی و سکوت و عظمت،فکر میکنم به عقابی که الان داره دور قله پرواز میکنه.برای اون منم یه جزئی ام از این کوه.یه جزء از کل ِ با عظمت ِ یه دنیای بزرگ...

 

بودن توی دل کوه

کوه شدن

و بعد دوباره زاده شدن

چقدر دوست دارم این جزء بودن رو، این محو شدن رو،این فراموشی و این خالی شدن از همه چیز...

 صبحانه

یادگاری که غار برامون چند ماه نگه داشته بود


 
comment نظرات ()