دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤
 

با اینترنا نشسته بودیم تو اتاق فتوتراپی منتظر استاد.یهویی از اتاق بغلی یه صدای بامبی اومد و پرستار که داد زد "اینترن تخت سیزده......!"

بچه با مغز از رو تخت افتاد پایین!

با پنومونی اومده بود حالا رفته سی تی اسکن جمجمه!

*

بامزه س! سر ساعت 10 صبح اگه نزدیک بخش اطفال باشی یهو  صدای جیغ و گریه بلند میشه اینقدر که دیگه صدا به صدا نمیرسه! یعنی عملا بخش میره رو هوا. آخه این همون وقتیه که پرستارا دارو دادن رو شروع می کنن. آمپول!

*

اونهمه عروسک رو گذاشته ن تو ویترین وسط بخش درشم قفل کردن که دل بچه ها بیشتر بسوزه؟

*

عزیـــــــــــــــــزم تا وارد اتاق شدیم همینجور که عروسکش رو بغل کرده بود دوید جلو و با اون لحن بچه گانه ش گفت: برین خونه تون! من مرخص شدم دیگه...

انگار اینهمه آدم فقط به خاطر اون اونجان

*

توی مورنینگ یه مریض جالب معرفی شد.یه پسر 6 ماهه با سابقه ی تشنج نوزادی و سپتی سمی و چندین بار پنومونی که هایپوتون بود و هنوز گردن نمی گرفت،محصول ازدواج فامیلی،دو تا خواهر بزرگش سالم ان ولی یه پسر قبل از اون با همین علایم بوده که 9 ماهگی مرده.با توجه به علایم و آزمایشات وردینگ هافمن(ایکس لینک مغلوب) مطرح شد.وقتی اتند سیر بیماری رو می گفت که اینا به تدریج از چهار اندام فلج میشن و بعدش دیسترس تنفسی و ...تو دلم گفتم کاشکی زودتر بمیره.اما وقتی رفتیم بالا سرش...اینقدر خوشگل بود،اینقدر خوشگل بود ، اینقدر خوشگل بود که...

*

اینترنای این بخشمونو خیلی دوست دارم.گل ان،گل...خیــــــــــلی هم چیز بلدن،هر چی دکتر می پرسه بلدن.یعنی منم تا دو سال دیگه اینهمه چیز یاد میگیرم؟ امیدی هست؟


 
comment نظرات ()