دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤
 

جمعه رفته بودیم کویر.یه برنامه ی یه روزه ی کویر و باتلاق گاوخونی.از اون تپه های خیلی خیلی بلند ماسه ای که یه لبه ی تیز داره و با هر وزش باد شکلش عوض میشه.رفتیم تا بالا و بعدش قللللل خوردیم پایین.من عاشق اون قسمتش ام که پاتو میذاری روی ماسه ی داغ و می سوزی،بعدش پات فرو میره و اون زیرش اینقدر سرده که یخ میزنی.بچه ها رفتن وسطی بازی اما من زیر یه بوته ی خار دراز کشیدم و هی دست و پامو فرو کردم تو ماسه ها.اینقده کیف داره! راستی دیدین ماسه چه رنگیه؟ از دور که نگاش کنی نارنجیه اما وقتی بگیری تو دستت هر دونه ش یه رنگه.زرد،نارنجی،سفید،طوسی،سیاه،سبز...تازه نه یه جور و دو جور.مثلا شصت مدل سبز میتونی تو اون یه ذره ماسه پیدا کنی.یه بازی جدید هم اختراع کردم.یه مشت ماسه می گیری دستت و دستتو می گیری جلوی صورتت.بعد ماسه ها آروم آروم از لای مشتت میریزه بیرون و باد که میاد میبرتش اینور و اونور.دلم ساعت شنی خواسته بید.

 

 

به باتلاق هم که رسیدیم کفش و جورابامو در آوردم رفتم تو آب.کف ِ ش لجن بود! عمق آب زیاد نبود اما پای آدم فرو میرفت.اگه یه جا وایمیسادی و وزنتو مینداختی روی پاشنه ی پات میرفتی پایین،البته امتحان نکردم تا کجا می کشه پایین! باحالیش این بود که تا پاتو میذاشتی زمین لجن،عین خمیر،از لای انگشتای پات میزد بیرون مثل وقتی که آدم می خواد کتلت درست کنه و مایعشو چنگ میزنه هی من این کشفمو به بچه ها گفتم اما هی اونا گفتن اه اه! بعدشم گفتن لجناش خیلی زشته و نیومدن تو آب.دو تایی هم که اومدن زود پشیمون شدن برگشتن.اما من و مریم رفتیم تا ته ِ ته.کلی لجن مال شدیم! اینم از آخر و عاقبت زاینده رود


 
comment نظرات ()