دریای سرخ

حرفهای دخترونه!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٤
 

نوشته های مرجان همیشه باعث میشه به فکر فرو برم،ایندفعه بیشتر از همیشه.

 

تصوری که از زندگی بعد از ازدواج داشتم با اونچیزیکه باهاش روبه رو شدم تفاوت زیادی داشت.همیشه در نا خود آگاه فکر میکردم ازدواج؛ یکنواختی و روزمره گی رو به دنبال خودش میاره نمی دونم شاید رفتار اکثراونها یی که ازدواج کرده بودند این تصور رو در من به وجود آورده بود فکر میکردم قادر به تحمل یک تحول بزرگ در سبک زندگیم نیستم

 

این دقیقا همون چیزیه که توی ذهن من میگذره! هر وقت حرف ازدواج میشه ناخودآگاه ترس برم میداره.حس میکنم ازدواج یعنی پایان همه ی رویاهام،پایان همه ی آرزوهام.حتی نمی خوام بهش فکر کنم.اینکه یکی بیاد توی زندگیت،یه آدم جدید، و بخوای همه ی زندگیت رو باهاش شریک بشی.یکی که قرار باشه هر روز،تا آخر عمر کنارت باشه.برای همیشه!!! این همیشه خیلی ترسناکه. فکرشو بکن! من که موهام سیخ میشه

تازه بیا فرهنگ ایرانی رو هم قاطیش کن.که مرد توی همه ی جنبه های زندگیت حق دخالت داره ،فکر اینکه یکی حتی به شوخی بهم بگه باید برای فلان کار ازم اجازه بگیری حالمو به هم میزنه! فکر اینکه کلی از وقتم رو باید بذارم برای زندگی خانوادگی و دیگه نمی تونم مثل الان اینور و اونور بدوم! فکر اینکه یه نفر دیگه باید به اندازه ی خودم برام مهم باشه!!! ترس از محدود شدن.اصلا ازدواج یعنی موندن،درجا زدن.

 

منکه برای یه کفش خریدن بیست بار میرم و میام و آخرش هم پشیمون میشم حالا چطور میتونم با همه ی زندگیم همچین معامله ای بکنم؟

 

فکرشو بکن! اگه بعد از یه مدت ازش خسته شدم!!

 

اصلا مگه من چی کم دارم که بخوام یکی دیگه رو این وسط وارد کنم؟ همین جوریش کلی هم خوش میگذره واسه چی خرابش کنم؟

 

همین دو سه هفته پیش با بچه ها در مورد همین چیزا صحبت میکردیم.خیلی برام عجیب بود که دوستام دوست دارن ازدواج کنن.منم باز یه خبطی کردم و نظر واقعیمو در این مورد گفتم.گفتم من نمی تونم به کسی اینقدر اعتماد بکنم که قول بدم تا آخر عمر باهاش می مونم.اصلا از کجا معلوم عقاید من ده سال دیگه همینی باشه که الان هست؟شاید من عوض بشم، شاید اون عوض بشه.شاید دیگه دوسش نداشته باشم،شاید اون منو دوست نداشته باشه.نه میتونم زوری کسی رو تحمل کنم نه به خودم حق میدم کسی رو پایبند خودم بدونم.

عشق و دوست داشتن هم موضوعش کاملا جداس.ازدواجهایی رو که می بینم در نظر میارم.بیشترشون یا سر ِ دو دو تا چهار تا و معامله س یا از روی شهوت و کشش جنسی یا در پی ِ جستجوی نیمه ی گمشده ی خیالی.بهترین مواردی که دیده م بین هم کلاسی ها و اینترنامون(اونم تعداد کمی شون) بوده که بعد از 5 ، 6 سال معاشرت و خلاصه شناخت ِ نسبتا زیاد پای عشق اومده وسط و ازدواج.اما اینم خیلی محدوده.

 

چه اشکالی داره اگه دو نفر از هم خوششون میاد با هم زندگی کنن بدون اینکه قرار دادی این وسط بسته بشه؟ همون تعهد احساسیش کافی نیست؟ بعد از یه مدت با شناختی که به دست اومده خیلی بهتر می تونن تصمیم بگیرن به درد هم می خورن یا نه.کسایی که در این شرایط حاضر بشن با هم ازدواج کنن و چنین تعهدی به هم بدن کمن اما همینه که ارزش داره.اگرم این حس تعهد نبود که دیگه اجباری در کار نیست.

اگرم بخوایم از یه طرف دیگه نگاه کنیم اصلا صیغه رو برای همین گذاشتن.نمی دونم حرفام خیلی احمقانه بود؟ دوستام که بدشون اومد .فرداشم دیدم میگن فلانی طرفدار صیغه س!!!

میگن فکرشو بکن! تو از طرف خوشت بیاد بعد اون ولت کنه بره!

خوب بره! مگه اسیر آوردیم.بعدشم شمایی که از اسم صیغه بدت میاد ، اون مرد اگه بخواد ولت کنه بره صد هزار تا مانع هم که بذاری جلوش فوقش میره 3 تا دیگه رو صیغه میکنه!

در نهایت که گفتن خوب تو هم راست میگی ولی فرهنگ ما اینجوریه دیگه کاریش نمیشه کرد!

بعد دیدم لیلای لیلی هم همینا رو نوشته

 

دلم براي بچه ها در ايران مي سوزد که عطش عشق را با قرارداد طولاني مدت و کاسبکارانه اي به نام ازدواج -نه سيراب که- نابود مي کنند. براي آنها که اين طرف اينکار را مي کنند نه. اينجا خودت هستي که تن مي دهي.... و روزي که در دفتري سند طلاق را امضا مي کني مي داني که خودت ... خود خودت بودي که فکر مي کردي که همه ي عمرت را با يکنفر سپري خواهي کرد. يک همراه ... يکنفر که هميشه هست ... و به خودت پوزخند مي زني. به ساده دلي ات و فکر مي کني:‌ زندگي کي اينقدر سخت شد ؟

 

مي دانم ... شايد مخالفت من با فلسفه ي ازدواج مرا در پذيرش خيلي چيزها سخت مي کند و بي انعطاف. شايد اين سرريز حس تحقيري است که در دل دارم نسبت به تو که آرامش را در جوهر تيره رنگ امضاهاي صفحات کاغذي يک قباله به خودت مستند مي کني. اصلا چرا اينها را نوشتم ... سالهاست که پذيرفته ام. شايد اين شعر نرودا باعث شد دلم براي بچه هاي کشوري بسوزد که بهاي يک تجربه ي عاشقانه را با زندگي شان مي پردازند.

 

اوهوم

 

ولی در عین حال نمیشه خوشبختی ِ زندگی با کسی رو که تا حد عشق دوستش داری نادیده گرفت.نمیشه لذت داشتن ِ یه نفر و گذشتن از خیلی خواسته هات برای خوشحال کردن اون رو نادیده گرفت.لذت ِ فهمیده شدن،اینکه شونه های محکمی باشه که بشه بهش تکیه کنی و دستایی گرم برای اینکه تو دستات فشارش بدی...برای همیشه ، این همیشه خیلی قشنگه!

 

مرجان میگه: و الان ازدواج کردم در حالیکه ماهیت هیچ چیز تغییر نکرده و برعکس احساس میکنم  خیلی چیزها از یکنواختی در اومده.حس زندگی کردن در قالب یک زن در من بیدار شده واین مسئله نه تنها  اونقدرها که فکر میکردم وحشتناک و مخرب  نیست بلکه احساس میکنم در شرایط فعلی بهش احتیاج هم داشتم .

 

با این حال دلم راضی نمیشه.نمی دونم شاید به قول دوست جون : این حرفا رو میزنی چون هنوز ندیدیش!

 


 
comment نظرات ()