دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤
 

میدونم که بدتر میشه.هر روز بدتر از روز قبل،هر لحظه که میگذره یکی از شمارش معکوس کم میشه مثل روز برام روشنه،اینو مثل یه بچه ی خوبِ حرف گوش کن قبول کرده م، اما راستش...باورم نمیشه

 

میگم خاله چی الان بیشتر از همه خوشحالت می کنه؟ میگه معلومه! خوب بشم!

نه! منظورم این نبود _از حماقت خودم لجم میگیره_ یعنی چی کار کنم برات که حوصله ت سر نره،روحیه ت شاد بشه...تو که عاشق کتاب بودی،چرا کتاب نمی خونی؟ خاله چرا دیگه شعر نمی گی؟

 

همیشه اراده ی خاله مو تحسین میکردم.اعتماد به نفسش و عشقشو به زندگی.کلی به زنهای شیکم گنده ی فامیل پزشو دادم.ببینین خاله م چهل و خورده ای سالشه،4 تا بچه داره اما خودش شروع کرده به ورزش،یوگا...هیکلش عین دخترای 18 ساله س،کیف میکردم از دیدنش...حالا خاله جونم کللللی لاغر شده،وقتی دیدمش وحشت کردم.شده پوست و استخون.

 

میپرسه خاله شیمی درمانی چه جوریه.یه جواب الکی سمبل میکنم و سر و تهشو هم میارم.گریه م میگیره.آخه حالا دیگه؟ اون موقع که روزی صد بار زنگ میزدیم که خاله برو عمل کن،برو درمان کن.اون موقع که مامانم اومد تهران به زور ببردت.اون روزی که همه اومدیم خونه تون با دایی دوره ت کردیم...چقدر حرف زدیم...همه جوره حرف زدیم.دایی سفت وایساد که علم علمه باید به حرف دکتر گوش کنی.منم که تا تونستم انعطاف به خرج دادم.باشه اینایی که شما میگی درست.اراده و تقویت روحیه و انرژی مثبت و طب سنتی درست! اما اینی که ثابت شده س رو انجام بده اونام در کنارش.اینقدر به نظر خودت مطمئن بودی که دهنمونو بستی.گوش نکردی خالهههههههه.مطمئنم همه ی تلاشمو کردم پس چرا این سوال هنوز آزارم میده؟ "شاید اگه بیشتر..."

 

اینقدر مطمئن بودی که منم داشت باورم میشد.یعنی ممکنه روان ِ آدم اینقدر رو جسم اثر بذاره؟ دیگه بعد ِ دو سال که داشت کم کم فراموش میشد شک ام برده بود که پاتولوژی اشتباه کرده.تو که شاد و سر حال از عرق بید و کاسنی و تاثیرات مفید زالو!!! می گفتی و جناب"دکتر"عزیز! ومن با دو تا شاخ گنده رو سرم التماس میکرم اقلا یه آزمایش بده ببینیم واقعا کوچیک شده یا نه؟

 

همیشه ناراحت میشدم وقتی اشتباهات پزشکی رو میدیدم.اشتباهاتی که گاهی از حد اشتباه فراتر بود.اون پسره تو بخش داخلی که بعد از 10 روز بستری یه سی بی سی نداشت هنوز! تشخیص های فی البداهه ی بعضیا! بی مسوولیتی ها،نا هماهنگی ها،بی دقتی ها... اما بیشتر از این ناراحت میشدم که میدیدم یه عده دور هم نشسته ن و همینا رو تو بوق و کرنا کرده ن.از هر کاهی کوه می سازن و تعمیمش میدن به همه.همین چیزاس که باعث میشه مردم بی اعتماد بشن دیگه.اون وقت میشه اینی که الان هست.به خدا خورد میکنم دهن اون کسی رو که بار دیگه جلوی من از این حرفا بزنه

 

دلم می خواد این آقای "دکتر" رو ببینم،فقط بهش بگم چطور دلت اومد...

 

ببخشید ولی باید اعتراف کنم:مردم ما چوب حماقتشونو می خورن

 

گل بگیرن این سیستم رو که چنین کلاش هایی توش آزادانه هر غلطی می خوان می کنن.جایی که ویزیت دکتر 5 تومنه این "آقا" 20 تومن میگیره و بازم تو "مطب"ش جمعیت قل قل میزنه و هیشکی نیست بگه تو چی کاره ای؟ اصلا دیپلم داری؟

 

میگه از کجا معلوم به شیمی درمانی جواب میداد؟ از کجا معلوم بدتر نمیشد؟ میگم معلوم نبود اما اقلا دیگه نمی گفتیم اگه...

 

شبا نمی تونم بخوابم.از روزی که برگشتیم و خاله رو با خودمون آوردیم اصفهان...منم حالم بده.شبا هر چی چشم باز می کنم خاله نشسته لب تخت،از درد خوابش نمی بره.من غصه می خورم اما واقعیت رو جلوی چشمم می بینم.نمی تونم به خودم دروغ بگم.سیر بیماریشو پیش پیش جلوی چشمم مجسم می کنم.همه رو تا ته...از خودم بدم میاد.چرا من اینقد بی رحمم؟


 
comment نظرات ()