دریای سرخ

دنا،غار یخی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤
 

با پنج نفر از بچه های گروه،برنامه ی دنا رو این هفته مهمون گروه "ک" بودیم.

 

* شب.اتوبوس.

خیلی بودیم،جای نشستن برای همه نبود.بعضیا رو از قبل می شناختم اما اولش بین چهره های غریب یه کم غریبی می کردم ولی زیاد طول نکشید اینقدر صمیمی شدیم که انگار خیلی وقته با همیم.سعی کردم بخوابم تا مثل کلار به فلاکت نیوفتم.خواب که نه،یه چیزی بین خواب و بیداری زیر  نور قرمز چراغ اتوبوس با آهنگ هایی که هر جای دیگه بود از گوش دادن بهش لذت نمی بردم.درست مثل "یاسی ِ پویا" که برای من شده یاد آور الوند،اون لحظه ی نهایت ِ خستگی تو راه برگشت که روی صندلی جلوی مینی بوس خواب که نه،غش کرده بودم،با صدای آواز خوندن (بهتره بگم جیغ کشیدن) ِ بچه ها از خواب پریدم جوری که تبخال زدم ولی یادش خیــــــلی برام شیرینه،از این به بعد "دلبر ِ شهیاد" برای من یعنی دنا!

 

* پنج و نیم صبح.تاریک و روشن.روستای خفر.

هوا سرد بود،توی کوچه باغ های ده می پیچیدیم و می رفتیم بالا.لابه لای درختهای سیب و انگور و گردو.سیبِ سمیرم،ترش ِ ترش...

 

* ساعت 8 صبح.بالای دره.

اینجا بهشته! رودخونه ته دره جاریه و دور تا دورش پر از درخت.کوه لایه لایه میـــــــره تا جایی که چشم کار می کنه.لبه ی پرتگاه یه کلبه گِلی،یه زن و یه بچه ی کوچولو،الاغشون کلی عرعر کرد برامون

 

 

* مرد ِ روستایی بیلشو انداخته رو کولش و داره میره.

سلام مشدی...خدا قوت...

بچه ها میریزن سرش.آقا ما یه مقداری! سیب و گردو و انگور و اینا کندیم خوردیم،اشکال نداره؟

دستشو میاره بالا،با خنده میگه: حلال ِ حلال

یادمون رفت "چاقاله هلو" ها رو بگیم

 

* صبحانه.پنیر و گوجه و گردوی تازه.آبِ زلال رودخونه.

کی کتری داره؟ ما گاز داریم اما کی کتری داره؟ و در نهایت چای تازه دم شده توی قوطی حلبی.راستشو بگم خیلی بو میداد

 

* خاک.سنگ.آبشار.جاده ی خاکی.چشمه.سنگ.شیب.رودخونه.

 

* بالای دره.چشم انداز،غار یخی.

راهنما،آقای "پ"، رفت پایین روی سقف غار که یه جاهایی ریزش کرده بود.یه سنگ بزرگ پرت کرد وسط،سقف ریخت! نمیشه از بالا رفت،امن نیست.

_ خوب از پایین میریم،از تو رودخونه

  

* دهانه ی غار یخی.

زیر پات رودخونه س،دور و برت یخ! یخ ها آب میشن و شر شر می ریزن رو سرت.یخ صاف نیست،انگار تو لونه زنبوری! هوا یه سردی ِ خاصی داره،ریه هات حال میان.اینجا سقفش چند جا ریخته اما جلوتر که بری غار حسابی غاره،تاریک...تهش هم آبشار

 

  

* ...

 

 

* داشتیم نقشه می کشیدیم برای برنامه ی بعد که کیوان موضوع رو بهم گفت.خوب خیلی عصبانی شدم.کلی حرف زدیم.ناراحت بودم،حق داشتم ولی خوشحالم که تو اینجور مسایل سخت نمی گیرم.ارزش نداره،ارزش هم نداشت.هیچ چیزی نیست که حل نشه بستگی به برخورد آدم داره.تیک ایت ایزی...هوم! دیگه مشکلی نیست

 

* خیلی از ظهر گذشته.

ما رسیدیم اما بچه های شیطون ِ حرف گوش نکن عقب موندن و ما منتظریم.مرررررردیم از گشنگی.

 

* خسته ام اما خوب اومدم.

 

* ناهار.کنار رودخونه.زیر درختها.

ای بابا! هر شیش تا مون مرغ آوردیم! اما با پلوی داغ خیلی چسبید

 

* دره.رودخونه.الاغ.درخت.

اینجا کلنگ به کار اومد،برای کندن گردو از درخت!

 

* بازم ده ِ با کلاس ِ خفر.

اینجا محصولشون خیلی خوبه برای همین وضع مالیشون خوبه و کلاسشونم بالاس.اینم نمونه ش

 

 

* آقای"پ" با رفیق گرامی نشسته ن دم مغازه،نوشابه می خورن.میگم:مهمون نمی کنین؟ مثل همیشه تو جواب دادن کم نمیاره چقدر باحاله این آدم. نوشابه ش خیلی مزه داد،از سه جهت.یک: مویی که از خرس کنده شد! دو:خیـــلی یخ بود  سه: هزار سال بود از این نوشابه شیشه ایا ندیده بودم

 

 

* شب.اتوبوس.

آواز،مداحی،نوحه سرایی! و شاهکار ِ سنگفرش خیابانها مردیم از خنده.بعدم کل کل با جناب ِ حَجی که به شهاب و افشین ِ ما در غیابشون می گفت اورانگوتان! حسابشو گذاشتم کف دستش

 

* آقای "پ" اومد ته اتوبوس پیش ما.در مورد بینالود پرسیدیم ازش که شروع کرد به تعریف کردن.از بینالود صحبت کرد تا رسید به اولین تجربه ی صعود علم کوهش و دماوند.اون موقعی که حرف میزد دلم می خواست لحظه ها کش بیان.دلم می خواست حرفاش هیچوقت تموم نشه.دلم می خواست بگم بگو،بازم بگو…اولین باری که دیدمش یه آدم دیدم با لهجه ی شُل اصفهانی،چشمهای مورب و موهای فرفری که همیشه شوخی میکنه و هیچی رو جدی نمی گیره.اون شب تو کویر،توی اون سرمای استخوان سوز،کنار آتیش وقتی شروع کرد به شعر خوندن تازه شناختمش.حالا اون حرف میزد و من خیره به تاریکی اشکهامو پاک میکردم…

از علم کوه گفت که سخت نیست حتی خطرناک هم نیست! ولی پوست آدم کنده میشه،از صعود گفت.از کوهنورد خیسی که تا صبح توی چادر بدون روکش لرزیده از شبایی که تا صبح دو هزار بار آرزوی مرگ میکنی.از ترس گفت.از بی پناهی گفت.از داد کشیدن سر خدا که" ما که صبح رو نمی بینیم چرا دیگه عذابمون میدی زودتر تمومش کن"از التماس گفت،از قول گفت،از تصمیم گفت، از طلوع آفتاب و گریه های اون آدم که یه بار دیگه خورشید رو دیده.از نوری گفت که دل آدمو تو اون لحظه روشن میکنه.از فرود گفت.از پاهایی که روی زمین صاف همه چیز رو فراموش می کنن.از آدمی گفت که:" دو روز بعد دوباره همون گ..ی شدیم که بودیم"…

از کوه گفت و آدمی که با کوه زندگی میکنه.گفت هر کی تو کوه چیزی می بینه.بعضیا از کوه فقط خشونتش رو می بینن.گفت اینا خیلی هم کوهنوردای خوبی اند همینایی که توی چهره هاشون خشونت کوه رو می بینید.صورتهای آفتاب سوخته و…آره خوب می شناسمشون.ولی….ولی…خیلیا دنبال یه چیز دیگه ن.کسی که کوه رو زندگی نکرده باشه نمی فهمه...

 

تا حالا شده دلتون درد بخواد؟ درد خیلی قشنگه،دردی که توی دل آدم فرو میره.درد عین صافیه،هر چی بزرگتر باشه دونه هاش ریز تره.دلی که از صافی درد می گذره صاف میشه…خالص میشه.من دلم درد می خواد،دلم سرما می خواد،من دلم آسمون پر ستاره می خواد،عطش می خواد، لرزش می خواد،دل بعضی آدما خوب میدونه که هر چی بیشتر بلرزه محکمتر میشه…

 

اون خیلی گفت و من خیلی بیشتر از اونی که گفت از چشماش شنیدم.اون از کوه گفت و از زندگی،از باری که باید تنهای تنها به دوش بکشی.از دلی که باید درهاش باز باشه.از آدمهایی که میان و میرن،از مکث گفت،از انتظار،از خودخواهی،از سکون...از رهایی گفت و از اوج...

 

 عقاب ِ قلب ِ من توی آسمونی که با حرفهاش ساخت رها شد و اوج گرفت.

 

گفت آدم یه وقتایی یه حرفی میزنه که نتیجه ش بیست سال دیگه معلوم میشه.من به بچه هایی نگاه کردم که دست زیر چونه زده بودن و محو حرفهاش شده بودن.

 

اون نگاهمون میکرد و من می خواستم بهش بگم: بازم بگوووووو

 

آقای پ ورودی غار یخی


 
comment نظرات ()