دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤
 

* شب بود.وسط چهارباغ راه می رفتیم،گفت: شبح امپراتور رو دیدی؟

گفتم نه

گفت: یه پادشاهی وقتی می میره به خاطر اینکه میدونسته پسرش بی لیاقته نوه شو جانشین خودش میکنه.پسره که اینو می فهمه همه ی سپاهشو به کشتن میده...

خیلی خوب منظورشو فهمیدم!

گفت: آدم وقتی که خودخواه باشه...

 

همه ی اینا تجربه س! هم برای من هم برای تو. چقدر خوبه که تو رو دارم داداشی

 

* نشسته بودیم روی نیمکت،لب رودخونه،بستنی می خوردیم.روبه روم یه دسته ی بزرگ بادکنک بود رنگ و وارنگ.یهویی دلم خواست یه بادکنک قرمز گنده بخرم و تو پارک بدوم و بادکنک بازی کنم.

 

گفت: دیروز جلوی خونه مون یه دختر و پسر خارجی دیدم که با موتور اومده بودن...

گفتم: میدونی چی تو زندگی از همه چی برام مهم تره؟ اینکه احساس آزادی کنم.اینکه بدونم هر لحظه خواستم میتونم از راهی که رفته م برگردم یا سرمو بندازم پایین و پشت کنم به همه چیز و برم دنبال دلم.

 

چقدر بده آدم بخواد و بتونه اما نذارن! چقدر بده پرنده باشی اما پر هاتو بسته باشن.

 

چقدر آزادم.چقدر آزادم.چقدر آزادم.

 

چقدر می ترسم از اسارت.

 

 

من جاده های خاکی رو دوست دارم.


 
comment نظرات ()