دریای سرخ

مينی مال
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤
 

در همسایگی من روباهی است که دلش به اندازه ی همه ی ابرهای زمستان گرفته است.ماهها می شود که بر پوزه ی باریک او اثری از خنده نیست.اگر چه خود من هم دست کمی از او ندارم اما گاهگاهی به شوخی هم که شده می خندم.دل آدم خیلی میگیرد وقتی که همسایه اش را اینهمه غصه دار می بیند.دل آدم خیلی میگیرد.

***

امروز صبح که خورشید از مشرق بر نیامد و بوران و برف همه جا را فرا گرفت،روباه عبوس با چشمانی اشک بار دوان دوان از لانه اش بیرون آمد و پوزه اش را در پنجره ی شبدری اتاقم گذاشت و گفت:

_ آقا گرگه! گوش کن تا آخرین شعری را که نوشته ام بخوانم!

گوشهایم را تیز کردم تا روباه عبوس با صدایی بغض گرفته آخرین شعرش را خواند:

_ دلم از تکرار اینهمه خروس گرفته است!

 

"محمد شریفی"


 
comment نظرات ()