دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤
 

با مشاورم در مورد اشکالات شخصیتیم از دید خودم حرف میزنم و تصمیماتی که گرفته م و کارایی که دارم یا می خوام بکنم.یه نگاه بامزه بهم میندازه،ریز ریز می خنده و میگه: چقدر کمال گرایی دختر!

خوب آره! هستم

 

داشتن میرفتن دماوند.رفتم بدرقه شون.به داداشم گفتم باید یه سنگ کوچولو از رو قله برام بیاری! فهمید که چقــــــدر دلتنگم.اگه امتحان نداشتم.اگه برنامه ی توچال رو رفته بودم،شاید جرات میکردم منم باهاشون برم اما نشد دیگه! احساس میکردم اشکا پشت کانال اشلم صف کشیدن و کافی بود یه ذره دیگه بمونم تا همون وسط بزنم زیر گریه برا همین زودی خداحافظی کردم و بعد شب و خیابون خلوت و همایون شجریان.احساس جا موندگی بهم دست داده بود اساسی! اما بچه ها نتونستن صعود کنن.اگه میدونستم هوا بد میشه و بچه ها به قله نمیرسن اینقده غصه نمی خوردم (پلادت* تا این حد؟)فیلما رو که دیدم باورم نمیشد.مهی که چشم چشم رو نمی دید و بعدم شرشر بارون اونم تو این فصل! اما دلم واسه داداشم سوخت.پارسالم مریض شد و نتونست بره.ایشالا سال دیگه با هم:) دماوند یه چیز دیگه س

 

* پلادت یه ورژنی از همون پلید بوده گی می باشد

 

خوشم میاد از این خصوصیات خاص ذاتی تو وجود این دختر.خودشم فهمیده.شاید از نگاهم.اینو از نگاهش فهمیدم اون وقتی که بهم خندید. بچه های رشته های دیگه میگن مربی تون بداخلاقه آدم ازش میترسه،خیلی مغروره.ولی من روز اولی که دیدمش از همین اخلاقش خوشم اومد.غرور! بدجوری باشکوهه

 

 

پنج شنبه کمربندمو میگیرم.آخجون!

 

 

تو انجمن رای گیری شد.کی انتخاب شده باشه خوبه؟ یه مسوولیت به مسوولیتهام اضافه شد.یک بعد از ظهر کاملمو میگیره اما همین دور میز نشستن و هم صحبت شدن با "س" گل برام یه دنیا می ارزه.حالمو خوب میکنه و همین دو برابر بهم انرژی میده.همه ش دارم بدو بدو میکنم.طاقت یه جا وایسادن ندارم.حالا بیشتر از همیشه خودمو دوست دارم

 

 

خیلی عجیبه اما دلم برای بیمارستان تنگ شده! فقط دو هفته س تعطیل شده م. دلم می خواد درس بخونم اونم چی؟ فارماکو! یکی بیاد بزنه پس کله ی من!!!


 
comment نظرات ()