دریای سرخ

یادداشت روزانه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

۲۵ تیر

 

امروز روز بیمه بود.به تمام در و دیوار بیمارستان پرچم رنگی زده بودند.خانم باقری بازنشسته شد،برایش جشن گرفتند.نشد توی جشن شرکت کنیم اما توی حیاط دیدیمش،خوشحال بود.شیرینی تعارف کرد بهمان.شیرینی ِ شادی اش خستگی ام را در کرد.

 

امروز خیلی خسته شدم.از ۶ صبح یکسر سر پا بودم.مریض تخت ۱۳ فکرم را مشغول کرده.چند روز است اینجا خوابیده با CVA.همی پارزی سمت راست و دیزارتری.صبح که بهش سلام کردم جواب داد.حالش را که پرسیدم لبخند زد.لبخندهایش به دلم می نشیند.

 

استاد ازم شرح حال خواست.همه را گفتم.پرسید نوع CVA ؟ گفتم به نظرم ترومبوتیک می آید.با اینکه 44 ساله است اما تا بخواهی ریسک فاکتور دارد.دیابت،فشار خون...از سکته ی قبلی هنوز دست چپش کار نمی کند.زمان سکته هم که توی خواب بوده...به ترومبوز می خورد.

 

احساس کردم استاد ازم خوشش آمده.امروز دو تا هم مثبت گرفتم اما خوشحال نشدم.همه اش توی فکر مریض تخت ۱۳ ام.فورس عضلانی اش امروز یک کمی بهتر شده اما دیستالش زودتر برگشته! هر جور خواستم برای خودم توجیه کنم نشد.چطور سکته ای است که پروگزیمالش صفر ِ صفر است آنوقت انگشتها حرکت دارند؟ استاد گفت معمول نیست ولی ممکن است آنرمالی تغذیه ای داشته باشد.تغذیه ی دیستالش بهتر از پروگزیمال است.نمی دانم،خوب لابد استاد درست می گوید.من که از صبح همه اش سر این مساله گیج میزدم.

 

من همیشه گیج میزنم! خانم کتابدارمان هم خوب من را شناخته است.سر قضیه ی جا گذاشتن کیف پولم و بعد کتابم و بعد جزوه ها! هر وقت می بیندم می خندد و یادم می آورد:"یه وقت خودتو جا نذاری!".خنگ شده ام این روزها.ظهر توی زیراکسی اقلا ۵ بار تعداد ورقه ها را شمردم.یا وسطش قاطی می کردم یا تا می آمدم به فروشنده بگویم چند تا بود یادم می رفت! حواسم پرت بود.فکر تخت سیزده ام بودم.

 

با اینکه امروز روز بیمه بود اما مریض تخت سیزده من بیمه نداشت.هر وقت می بینم جلوی اسم مریضم نوشته شده:"هزینه ای" کلی دلگیر می شوم.آخر می فهمم زودی رضایت می دهد و درمان هنوز کامل نشده مرخص می شود.تخت خالی می شود و من صبح زود باید بدوم بیمارستان از هول اینکه مریض جدید برایم نخوابانده باشند.این دفعه داشتم عصبانی می شدم.آخر اینهم تخت است برداشتی تو دختر؟! شماره ۱۳! همه یکی دو تا مریض داشته اند تا حالا،مال من این پنجمی است.به همراه مریض گفتم آخر چرا بیمه نمی شوید؟ هم خودتان را بدبخت می کنید (توی دلم) هم من را! این جماعت عمله از من هم خنگ ترند! حالا چطوری با این دستها آجر می اندازی بالا؟

اصلا بیمه را گذاشته اند برای کارگرها دیگر.دیگران هم که به فکرشان هستند خودشان حالیشان نمی شود.همین امروز اینهمه آدم ریخته بودند توی بیمارستان به مناسبت روز بیمه.از رییس تامین اجتماعی گرفته تا مدیرعامل فلان شرکت و...به خاطر کی؟ همین اینها دیگر! حالا هی می گویند قانون کار بد است،کارفرماها بیمه نمی کنند.قانون! قانون! قانون برایشان بگذاری یک جور،قانون برایشان نگذاری یک جور! اینهمه آدم اینجا جمع شده اند برای کی؟ برای همین اینها دیگر! اینهمه بودجه گذاشته اند برای برگزاری جشن بیمه شان،ببین برای خود بیمه چقدر هزینه می کنند.

 

همین امشب سر شام که بودیم اخبار داشت راجع به بیمه حرف می زد.خوب روز بیمه بود! من غذا از گلویم پایین نمی رفت.از بابا پرسیدم: " بابا! اگر یه کارگر بیمه نباشه! بعد از کار افتاده بشه،مثلا هر دو تا دستش فلج بشه اونوقت چی میشه؟"

بابا خندید،گفت:" هیچی! زن و بچه ش باید برن گدایی".بعدش غذا دیگر اصلا از گلویم پایین نرفت.فکر تخت ۱۳ بودم.

 

۲۶ تیر

 

تخت ۱۳ امروز بهتر بود.صبح که سلامش کردم جواب داد.حالش را که پرسیدم لبخند زد.داشتم پرونده را می نوشتم،خدمه داشت ملافه ها را عوض می کرد.خانم نازنینی است،درست مثل خانم باقری! مریض من کنار تخت نشسته بود.از خدمه خواست بلوزش را از روی تخت بدهد.بهش نداد.با مهربانی گفت: خودت بردار.گفت: نمی تونم. گفت: می تونی.دستش را یواش آورد بالا.پروگزیمالش هنوز فورس نداشت اما دیستالش بهتر شده.به خاطر آنرمالی تغذیه ای یا چه،نمی دانم! اما دیستالش بهتر شده.مچ اش خم شد،انگشتهایش خم شد.دستش پرتاب شد روی تخت.بلوز را گرفت،چنگ زد بهش.خدمه خندید: دیدی تونستی! مریضم خندید.لبخندهایش به دلم می نشیند.من هم خندیدم.


 
comment نظرات ()