دریای سرخ

زردکوه ۵ و ۶ و ۷ و ۸ و ...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤
 

آنهمه استرسی که بهمان وارد شده بود را باید یک جوری خالی می کردیم بالاخره! روی قله بهترین جا بود. اول نشستیم و خرما و شربت و هله هوله خوردیم تا حالمان بیاید سر جایش.با پرچم عکس گرفتیم و بعد که می خواستیم تکی عکس بگیریم...رییس داد می زد " بچه ها فلانی می خواد عکس تکی بگیره!" و خودش زود تر از همه می دوید.اگر اینرا به آدمهای عاقل و بالغ بگویند یعنی همه بروند کنار، مزاحم عکس گرفتن این بیچاره نشوند.اما ما که هیچکدام عاقل و بالغ نبودیم.می دویدیم دور آن بنده خدا را می گرفتیم و از سر و کولش بالا می رفتیم و نمی گذاشتیم عکس تکی بگیرد.عوضش شونصد تا عکس دسته جمعی گرفتیم.اینقدر مسخره بازی در آوردیم که خدا می داند.بعد تصمیم گرفتیم یک عکس دخترانه بگیریم.پسرها را دعوا کردیم و برایشان شاخ و شانه کشیدیم که واویلا به حالتان اگر بیایید توی کادر! یکی یک لگد هم زدیم و پرتشان کردیم آن طرف.دوربین را هم دادیم دست کیوان و "یک دو سه" چیک! تا عکس را گرفت دیدیم پهن ِ زمین شده و دارد می میرد از خنده! "چیه؟" نگو این شهابِ مارمولک یواشکی خزیده و رفته پشت سرمان و تا "سه" را گفتیم بلند شده! کتک را که خورد ولی خدایی عکس ِ با حالی از آب در آمده.وسط آن قیافه های متفکرانه و فمنیستانه ی ما قیافه ی مارمولکش با نیش ِ تا بناگوش باز...

 

همیشه پایین آمدن از کوه کمتر زمان می برد اما بیشتر حوادث کوهنوردی موقع برگشتن اتفاق می افتند.موقع بالا رفتن به اینش فکر نمی کردم اما حالا دیگر نمی شد.می ترسیدم!

 

 

زیاد نماندیم،شاه شهیدان را هم نمی شد برویم به شب می خوردیم.دوباره به خط شدیم و راه افتادیم پایین.از روی یال،بالای کاسه ی برفی گذشتیم.با اینکه بالا رفتنه پدرمان را در آورده بود اینجا زیاد اذیتمان نکرد.عوضش شیبهای پایینتر رمقمان را کشید.حرکت کند بود،شیب هفتاد هشتاد درجه! بچه های جلو جا پا می کندند و من دنیا دور سرم می چرخید.کلی به دلمان صابون زده بودیم که مسیر ِ طولانی ِ بالا رفتن را لیز می خوریم و پایین می آییم.اما از آن بالا که نگاه می کردی سرت گیج میرفت.گفتند خطرناک است.حاضر بودم همان راه خطرناک را بروم اما دیگر مجبور نباشم چشم بدوزم به جا پای جلویی با اضطراب ِ هر لحظه ای که الان است برف از زیر پایت در برود.آفتاب وسط آسمان بود و برف شل شده بود.اعصاب برایمان نمانده بود.رییس از جلو داد میزد "کسی حرف نزنه بذارین بچه ها تمرکز داشته باشن" مگر این پسرها می فهمیدند؟ داداشم و کیوان و چند تا از پسرها آن عقب هرهر و کرکر راه انداخته بودند،دلم می خواست کله هاشان را بکنم! داد کشیدم سرشان که "ساکت میشین یا نه؟" تقریبا توی این مایه ها که اگر خفه نشوید خودم خفه تان می کنم! جذبه ی فریادم گرفتشان! فهمیدند که اوضاع این جلو از چه قرار است...

هر قدم که بر میداشتیم باید منتظر میشدیم تا راه آماده شود ،قدم به قدم پیش میرفتیم.راضیه و مژگان جلویم بودند و میثم پشت سرم.هر از گاهی یکی لیز می خورد و خودش را کنترل می کرد دلمان هری میریخت پایین.من هم یکی دو بار اما کسی پرت نشد.اینقدر باتوم را توی دستم فشار داده بودم که دستم سِر شده بود.پایینتر چند تا از پسرهای شیطان گفتند ما می خواهیم لیز بخوریم.گفتند خطرناک است ولی اگر می خواهید، بروید.گفتم من هم می آیم دیگر طاقت این قدم به قدم رفتن را ندارم.مرگ یک بار شیون هم...

لیز خوردن اینجا هم هیچ ربطی به الوند نداشت.شیب زیاد، مسیر ها هم طولانی.دویست سیصد متر را باید لیز می خوردی با سرعت نور! زیرت هم دره.اما من که خیلی کیف کردم.حال داد! به خصوص که دیگر جان راه رفتن هم نداشتم.مساله خستگی نبود، استرس...تا دو روز بعد چشم هایم را که می بستم کابوس ِ جاپا می دیدم!

 

 

هفت هشت تا شیب را لیز خوردیم.خوبی اش این بود که تا بقیه یواش قدم به قدم میرسیدند می شد استراحت کنیم.حالم دوباره آمد سر جایش.شیب آخر خیلی طولانی بود،قرار شد همه لیز بخورند.خواهر و زن حمید می ترسیدند.حمید هم گفت بروند پشت سرش بنشینند و با هم لیز بخورند اما تا آنها رفتند،قبل از اینکه جایشان را درست کنند خودش یکهویی رفت پایین! توی راه هم داد زد که وای ببخشید لیز خوردم! خدا وکیلی بدجنسی تا این حد؟

من هم باتومم را گذاشته بودم زیر سرم و لیز می خوردم،یک چند باری هم کله معلق زدم! پایین بچه ها همه نگران شده بودند که" این چرا اینجوری میاد پایین؟!" داداشم هم هر هر خندیده بود که "نترسین من می شناسمش این مدلش اینجوریه!"

سرسره به این کیف داری تو عمرم سوار نشده بودم به خدا

 

 

راهی نمانده بود.من فقط شلوار بادگیرم جر خورده بود و راضیه هم توی لیز خوردن کرامپونهایش از پاش در آمده بود.محسن ِ بی چاره دوباره رفت بالا اما فقط یکی را پیدا کرد.پناهگاه را که از دور دیدیم باز سرعت زیاد شد.همه ی آبها نرسیده به قله تمام شده بود و برف بر میداشتیم می خوردیم.برف به دست رسیدم به پناهگاه.دستش درد نکند احسان برایمان چایی درست کرده بود.کنسرو ها را هم گرم کردیم و خوردیم.سر تا پایمان خیس آب بود داشتیم یخ میزدیم.رویی ها را عوض کردیم ولی لباس زیری ها هنوز هم خیس بودند.زیر آفتاب دراز کشیدم،گرم شدم،چسبید!

 

یک ساعت ماندیم و راه افتادیم.زیر پناهگاه یکی از آن شیبهای بد هنوز مانده بود.باز به ضرب و زور کلنگ و حمایت بچه ها رفتیم پایین.روی یک صخره استراحت کردیم.یک گروه دیگر بالای سرمان بودند.پسرهایشان که کلنگ داشتند آمده بودند پایین و دخترها مانده بودند بالا! باز به معرفت پسرهای ما! عشایر هم که آن وسط جولان می دادند.پسر های فسقلی با کفش پلاستیکی عین بز روی این برفها ورجه ورجه می کردند! یکی از لرهای کلاه به سر با یک تکه چوب و یک ورقه ی لاستیکی از آن بالا با سرعت سر می خورد و هر جا که می خواست می ایستاد.دهن هامان باز مانده بود! سرپرست گروه بالایی لیز خورد لره گرفتش.بهش گفته بود "ولم کن به من دست نزن!" آدم هم اینقدر بی شعور؟

 

داشتیم می رفتیم پایین و من آخرهای صف بودم.یکهو صدای فریاد آمد.همه چیز در یک لحظه گذشت،سرجایمان خشک شده بودیم.یکی از دخترهای گروه بالایی پرت شده بود پایین.با چه سرعتی داشت می افتاد.یک طرف دره،یک طرف صخره.فقط صدای یا حسین و یا زهرا بود که می آمد! راهنمامان دوید اما نتوانست بگیردش.چشمم افتاد به محسن که ته صف ایستاده بود.بی اختیار داد زدم "محسن بدو!" قبل از صدای داد ِ من دویده بود.تا دیدم دوید زدم محکم توی سرم! "محسن ندو! خودت نیوفتی!" محسن خودش را پرت کرد روی دختره.یک لحظه ایستاد اما دوباره دوتایی با هم لیز خوردند. چهار دست و پایش را باز کرد و سرعت را کنترل کرد.سر جا ایستادند.تا نرفتند دست دختره را بگیرند و ببرند کنار صخره قلبمان تند تند میزد.شکلات فرستادیم برایش بردند بالا.شهاب هم از آن معجون معجزه آسایش داد به دختره.تا حالا به ما نداده بود بی معرفت!

سه تا از بچه هایمان ماندند آن گروه را رد کنند و ما آمدیم پایین.خدا می داند چقدر اذیتشان کردیم بعدا! مژگان راست می گفت.عین گرگ ایستاده بودند پایین تا یک گوشت قربانی برایشان بیندازند و اینها بپرند رویش!

 

 

سه چهار ساعت راه را آمدیم پایین.رسیدیم به همان جایی که بچه های عشایر را دیده بودیم.ریختند سرمان.هر چه خوراکی داشتیم گرفتند البته چیز زیادی هم نمانده بود.حاجی گفت کشکی ماستی دوغی چیزی اگر دارید بیاورید بخرم.گفتند نداریم،اگر داشتیم که قابلی نداشت مجانی برایتان می آوردیم بخورید.تازه سه روز بود از خوزستان آمده بودند.من دلم نمی آمد ازشان چیز بخرم،بالاخره دردی مرضی! شهاب هم که دامپزشک است ورد زبانش شده بود بروسلوز! فقط یک سر تا سیاه چادرشان رفتیم.خیری از ما بهشان نرسید.

 

 

جاده ی خاکی را آرام آرام تا لب چشمه رفتیم بعد تا سر ِ بند.آنجا دیگر ولو شدیم روی زمین.فیلم گرفتیم.خوشحال بودیم.راهنما می گفت باورم نمی شد این صعود بی حادثه تمام شود.همه همین را می گفتند.همه اش به خاطر زحمت بچه های جلو بود و حمایتشان.اگر کلنگ نمی زدند،جاپا نمی کندند،اگر پسرها بارها را قسمت نمی کردند،اگر...اگر...پسرهای خوب،دخترهای خوب...همه مثل خواهر و برادریم.بودن کنار هم وقت سختی ها،وقت شادی ها...کنار هم...

 

 

رفتیم لب رودخانه.دست و صورتم را شستم،وقتِ کفش در آوردن نبود تیمم کردیم.جاده خاکی را تا بالا رفتیم،نشانه های تمدن از دور پیدا شد: مینی بوس ِ آبی ِ خوشگلمان!

خورشید داشت غروب می کرد.وسط جاده ایستادیم برای نماز.مژگان که نمازش تمام شد داداشم دوید سرجایش.گفت "جایی که مژگان وای میسه از همه جا تمیز تره" پشت سرش ایستاده بودم آماده ی تکبیر.سجده که رفت کف پایش دو تا پشکل چسبیده بود! به به چه تمیز! خودمان تمیز جانمازمان از آن هم بهتر...

 

 

الله اکبر را که گفتم رو به رویم رودخانه بود که پیچ می خورد سمت کوه...سبز، آبی، خاکی، سفید...

 

بسم الله رحمن رحیم

به نام خدایی که بخشنده است و مهربان

الحمدلله رب العالمین

سپاس خدایی را که پروردگار جهانیان است

خدایی که کوه را آفرید

و آب را

و اینهمه سبز و آبی و خاکی و سفید

و آدمهای قرمز را، ریز ِ ریز ِ ریز

 

خدایی که یکی است

و جز او کسی نیست

 

سبحان ربی العظیم و بحمده

 

خدای عظیم

من همین امروز دیدم

کوهها را که برای تو سجده می کنند

و برف ها را که نزول می کنند از آن بالا

می خزند و پیچ می خورند تا رود ِ تو

 

همه چیز از تو، برای تو

 

سجده می کنم

نگاه می کنی؟

برای توست

این بار، خودم را صعود می کنم


 
comment نظرات ()