دریای سرخ

زردکوه۴
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤
 

راه که افتادیم خیلی سرد بود اما نیم ساعت که گذشت گرم شدیم.کاپشنم را در آوردم،بادگیر بس بود.شیب های طولانی و برفی را رد می کردیم.جلوتر رسیدیم به یک سطح صاف و بعد یک سرازیری ملایم.یک جایی رسیدیم که حس می کردیم وسطِ یک کاسه ایم.کاسه ی برفی.دور تا دورمان دیواره های بلند بود پوشیده از برف.گفتند قله پشتِ پشتِ پشتِ آن بلندی هاست.تازه اول راه بود!

 

راهنما، رییس، افی، من ...

 

می خواستیم یخچال چال میشان را رد کنیم و قله ی دو زرده را بزنیم.شهاب و اینها که حرفه ای ترند دلشان می خواست بروند شاهِ شهیدان که بلند ترین و مشکل ترین قله است.محلی ها بهمان گفته بودند این موقع سال شاه شهیدان را نمی شود رفت،خطرناک است.رییس گفت حالا دو زرده را میرویم ببینیم اگر شد پنج شش نفر را می فرستیم برای شاه شهیدان.من هم که روی هر بلندی می رسیدیم می گفتم: "بسه دیگه همین جا قله س!"

شیب های تندی جلویمان بود.چند تا از پسرها رفته بودند جلو و با کلنگ جا پا می کندند.مهندس هم بیرونِ خط روی شیب ایستاده بود که اگر کسی لیز خورد بگیردش.بدترین شیب را که رد کردیم رسیدیم به سنگ.هم شیبش زیاد بود و هم سنگ ها لق بودند.جان کندم تا رسیدم آن بالا! تازه آنجا یال شروع می شد.یک جاهایی بود عرض ِ یال به اندازه ی یک پا.این طرف و آن طرفش هم دره.توی دره که نگاه می کردم موهای تنم سیخ می شدند،سرم گیج می رفت.چشم هایم را می دوختم به جاپای جلویی،محکم پا می کوبیدم،سعی می کردم به هیچ چیزی فکر نکنم...یک وقت هایی هست که آدم گردش ِ مرگ را دور سرش حس می کند.قلبش تند می زند،اعضای بدنش یخ می کند،لمس می شود.یک قدم،یک لحظه،یک اشتباه...ترس مغلوبت می کند.دلم می خواست تا ابد توی یک نقطه بمانم.تکان نخورم.بمانم،فقط جلو نروم! نه! آن دره نه! اشکم داشت در می آمد...یادم نیست کجا خواندم" یک سنگ نورد حرفه ای می گفت هر بار روی یک صخره صعود می کنم یک جایی میرسد که با خودم می گویم غلط کردم،آخرین بار است! اما تا پایم به زمین صاف می رسد همه چیز یادم می رود"...نمی دانم آن روز چند بار اینرا با خودم تکرار کردم:"غلط کردم"

 

دشت سرد...طلوع خورشید...باد

 

دره ی زیر پایمان انگار آدم را صدا می کرد.آن شیب تند که دو سه کیلومتر می رفت پایین و بعد پیچ می خورد و کوه را دور می زد و از چشممان پنهان می شد.نمی توانستم تصور کنم آخرش کجاست.

 

دره...نمی دونم چرا عمق و وحشتناکیش تو عکس پیدا نیست!

 

...مهشید که سُر خورد قلبم داشت از جا کنده می شد.از صف آمده بود بیرون،می خواست کلنگ برساند به جلوی صف.یک لحظه لیز خورد،غلطید پایین.هر چه کلنگ میزد فایده نداشت.من فقط به دره نگاه می کردم و آن سنگ های سر راه.خشکم زده بود.یادم نیست کسی چیزی گفت یا کاری کرد فقط مهندس را دیدم که دوید و گرفتش...گرفتش...همانجا استراحت دادند.راه، زیادی خطرناک شده بود.مسیر را عوض کردند.راهمان دور تر شد،یک مسیر ِسنگی هم سر راهمان افتاد ولی بهتر بود.اقلا از آن دره بهتر بود!

مسیر سنگی را که رد کردیم یال پهن می شد.شیبی هم نداشت.قله پیدا بود.یادم نیست دقیقا چقدر شد اما حدودا از پناهگاه چهار ساعت و نیم توی راه بودیم.باورم نمی شد رسیده ایم.شادیِ فتح قله تعریف کردنی نیست."ای ایران" را که می خواندیم دلم می خواست بال در بیاورم و تا نوک کوههای رو به رو پرواز کنم.زیبا بود،خیلی زیبا بود...برای اولین بار توی عمرم بالای چهار هزار متر ارتفاع بودم.عجب حسی داشت، هیچ وقت یادم نمی رود...

 

قله

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()