دریای سرخ

زردکوه ۳
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤
 

گفته بودند تا پناهگاه پنج ساعت و نیم راه است.راه ِ پنج و نیم ساعته را چهار ساعته رفتیم.شیبِ آخر را که رد کردیم و کرامپونها را کندیم یک نگاهی به پناهگاه انداختم و راهی که آمده بودیم.کوله را بعدِ چهار ساعت گذاشتم زمین.کار ِ قاطر را هم خودمان انجام داده بودیم!

پناهگاهش اصلا هیچ ربطی به پناهگاهِ الوند نداشت.یک اتاقک حدود پنج متر در دو متر.جنسش هم یک چیزی شبیه حلبی! خیلی شلوغ بود.یک گروهِ گرگانی آمدند استقبالمان.صعود کرده بودند و داشتند می رفتند پایین.خسته نباشیدشان حسابی چسبید.چهار پنج تا خانم داشتند،خونگرم و مهربان.کلی تحویلمان گرفتند.تا دیدند سرپرستمان دختر است جیغ کشیدند از خوشحالی.یکی از مردهاشان عکس ِ لاریجانی گرفته بود دستش،می خواست با عکس،عکس بگیرد.بادِ بدی می وزید،عکس را باد انداخت توی دره! مرده هم دنبال عکس.نزدیک بود خودش را بیندازد پایین! به هر بدبختی بود رفت عکس را آورد.قاه قاه می خندید:"پولشو گرفته م!نمیشه باید عکس بگیرم!" پول گرفته بود با عکس ِ لاریجانی روی زردکوه عکس بیندازد.نمی دانم برای تبلیغ یا برای چه؟

گرگانی ها که رفتند از شر باد رفتیم توی پناهگاه.یک گروه کوچک تهرانی از قبل آنجا بودند. طفلکی ها از ظهر زحمت کشیده بودند پناهگاه را تمیز کنند.تا نصفه پر از برف بوده! برفها را ریخته بودند بیرون،حالا داشتند کف اش را خشک می کردند.بچه های خوبی بودند.بچه که نه! سن ِ بیشترشان دو برابر ما بود.زیر انداز پهن کرده بودند و چای درست می کردند.عصرمان کنار آنها گذشت.صمیمی که شدیم شروع کردند از خاطراتشان گفتن.از کوهنوردی کشید به انقلاب و جنگ و بعد هم انتخابات.حرفه ای بودند.وسایلشان هم حرف نداشت.از آن کیسه خوابها داشتند که توی فیلمها می بینیم! یک دستگاهی داشتند که مثلا ضربان قلب آدم را می سنجید و نمودار نبض را می کشید.چیز ِ بی خودی بود! یکی را نشان می داد 70 تا،من که نبض می گرفتم می دیدم بالای صد میزند.یکی را می گفت صد و بیست،من نبضش را نود تا می گرفتم.تقریبا همه مان بالای صد میزدیم! توی ارتفاع سه هزار.یاد کوکوچکا افتاده بودم که توی کمپ اصلی اورست،ارتفاع پنج هزار متری،قلبش 44 تا میزده! بعضی ها غیر ِ انسانند...بگذریم.تجهیزاتشان را می گفتم.چراغ بنزینی داشتند و برف آب می کردند.خودشان هم شلوارکِ کوهنوردی پوشیده بودند همه یکدست.شهابِ ما هم شلوارک داشت! از آن نخی های مامان دوز! بهش می گفتم:"شلوار لری برمودا پوشیدی؟" خودش می گفت:"هزار و هشتصد تومن خریده مش! گرونه نه؟"

یکی یکی بچه ها از پناهگاه زدند بیرون.یک کم که گذشت من هم آمدم بیرون.دیدم از توی یکی از چادرها صدای خنده می آید. همه ی بچه ها چپیده بودند آن تو.نصفی دخترها،نصفی پسرها.من هم حمله کردم.یکهو انگار از وسط زمهریر میرفتی توی کوره پز خانه.با بقیه ی دختر ها چشمک رد و بدل کردیم و بعد یک صدا گفتیم:"ما شب تو این چادر می خوابیم!" جنگِ دختر ها و پسرها در گرفت.کی این جای گرم و نرم را ول می کند برود توی آن قوطی حلبی ِ بی در و پیکر بخوابد؟ آنها کرکری می خواندند ما این طرف برایشان نقشه می کشیدیم.گفتیم یک دو سه راضیه زیپِ چادر را باز کرد.با لگد کیوان را از چادر انداختیم بیرون! رئیسشان که از دور خارج شد جنگ مغلوبه شد.بهشان خوب فهماندیم که ما پیروزیم بعد با کمال بزرگواری اعلام کردیم ما شب را توی پناهگاه می مانیم! 

 

پناهگاه و چادرها

 

تهرانی ها شش نفر بودند.ما هم نه نفرمان بی چادر می ماندند که باید توی پناهگاه می خوابیدیم.همه اش سه تا چادر داشتیم.یک گروه دیگر هم بعد از ما آمده بودند که خدا را شکر چادر داشتند.فردا شنیدم وقتی ما توی پناهگاه بودیم یک گروه دیگر هم آمده اند، بی چادر! پناهگاه هم که جا نداشت.بیچاره ها قید صعود را زده بودند و برگشته بودند پایین.شب توی آن سرما هیچ جوری نمی شد بیرون ماند.کلی زحمت کشیدیم پنجره های پناهگاه را با گونی و پارچه پوشاندیم.آب از بچه ها گرفتم و سوپ درست کردم.نفری یک قاشق بهمان رسید اما گرم بود،چسبید! تهرانی ها خوابیدند بالا.بچه های ما هم یکسری افقی،یک سری عمودی! پای چند تا از بچه ها روی کله ی من بود پای من هم روی کله ی یک بیچاره ی دیگر.بیچاره برادرم که دراز است از طول جایش نمی شد.تا صبح عین کرم توی پیله خوابیدیم.قرار بود پنج بیدار شویم اما ساعت، چهار و ربع زنگ زد.ما هم از خدا خواسته زودتر بلند شدیم.هوا تاریک بود.کورمال کورمال وسایلمان را جمع کردیم.مانتویم را در آوردم و بادگیر پوشیدم دو تا بلوز پشمی هم زیرش.گتر و کرامپونها را هم بستیم و یا علی! دو تا از بچه ها ماندند پناهگاه کنار کوله ها.احسان حالش بد بود،حاجی هم لوازم لازم را نیاورده بود.

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()