دریای سرخ

زردکوه ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤
 

راه که افتادیم هنوز باورم نمیشد چنین حماقتی ازم سر زده باشد.جهان بین را که پایین می آمدم صد بار توی دلم گفته بودم :"من غلط بکنم زرد کوه برم!" اما نمی دانم چه شد که تا مژگان و راضیه زنگ زدند تندی گفتم:"باشه اسم منم بنویسین".حالا توی مینی بوس بودم.همان مینی بوس تنگِ آبی که تا الوند برده بودمان و وای اگر ماجراهای الوند می خواست تکرار شود! هر بار که اینرا به کیوان می گفتم دماغش را می گرفت و پقی میزد زیر خنده...

پنج ساعتی راه بود تا پای کوه و من بیشترش را خوابیدم.این دفعه عقلم کار کرد و رفتم یک جای خوب از همان اول نشستم و تکان هم نخوردم.نزدیکی های شهرکرد جریمه مان کردند به خاطر کوله ها که روی باربند گذاشته بودیم.نه که خودمان خیلی جا داشتیم همینمان کم بود که کوله های به آن گندگی را هم بیاوریم توی مینی بوس! از کوله ها حرف نزنم که حالم بد می شود!

 

رود چمن کوه...کوه اصلی این نیستا!

 

کم کم از دور کوه ها پیدا شدند.یک رشته کوهِ به هم چسبیده ی پوشیده از برف که آدم را یاد آلپ می انداخت.توی جاده خاکی که پیچیدیم رودخانه فاصله انداخت بین ما و کوه.منظره ی فوق العاده ای بود.سمت چپ تپه های سبز،جاده ی خاکی و گله های گوسفند،راستمان رودخانه ته دره و آن طرف کوه...وسطهای جاده ماشین ایستاد.بقیه اش را باید پیاده می رفتیم.اینجا بود که تازه فهمیدم کوله پشتی یعنی چه! پنج ساعت کوله کشی یعنی چه! "من اینو چه جوری ببرم تا اون بالا؟!" همه می نالیدند اما قضیه ی من فرق می کرد! به جان خودم توی عمرم بار به آن سنگینی بلند نکرده بودم! کیوان هم که هی رد می شد و به قیافه ی من زیر کوله می خندید! عیبی ندارد حسابش را گذاشتم کف دستش!

تا سد را توی جاده رفتیم.سد که نه،بهتر است بگویم یک "بند" بود وسط رودخانه،چیزی کوچک تر از سد،که آب از رویش قل می خورد و می آمد این طرف.عین یک پرده ی حریر می ریخت پایین.دلت می خواست فقط بایستی و صدای آب را گوش کنی.همانجا نشستیم برای صبحانه.شبیخون زدم به مربای همسایه ها برای ذخیره ی انرژی.بدجوری می ترسم از اینکه کم بیاورم آن وسط.این سلولهای خنگ من اصلا حالیشان نیست انرژی شان را قسمت کنند.هر چه هست همان اول کار می خورند و آخر کار من می مانم که یکی بیاید دست و پایم را بمالد که از هم وا نروم!

بسم الله...راه افتادیم.از پل گذشتیم و انداختیم توی جاده.یک جاده ی خاکی ِ باریک پیچ در پیچ بود که از بین تپه ها می گذشت.کنار چشمه آب برداشتیم،همانجا چند تا قاطر دیدیم.کرایه شان را پرسیدیم،گفتیم اگر بشود بارهایمان را بدهیم قاطر بیاورد خیلی خوب می شود ولی گفتند برف است و قاطرها نمی توانند بالا بیایند.این هم آخرین امید که نقش بر آب شد.کیوان بارهای اضافه ی مژگان و راضیه را برداشته بود تا آنها زیاد سختشان نباشد.داداش من هم که کوله اش سه برابر مالِ من بود! به کیوان می گفتم:"حواست باشه کرایه ی بارهاشونو بگیری" می گفت:"باشه به هم میرسیم!" بین خودمان بماند این پسرها هم خیلی زور دارند.یک جاهایی به درد می خورند،دست کمی از قاطر ندارند ...

 

بین راه

 

کم کم جاده تمام شد.زمین پوشیده شده بود از خارهای سبز ِ گلدار،یا گلهای سبز ِ خار دار! همین طور به خط میرفتیم که سر و کله ی بچه های عشایر پیدا شد.توی مسیر می ایستادند و از کنارشان که رد می شدیم خسته نباشید می گفتند.دختر و پسر همراه گله آمده بودند کوه.کم کم دنبالمان راه افتادند.کوچکترها شکلات می خواستند و بزرگترها خودکار.اگر می دانستم وضع اینجوری است اقلا یک بسته خودکار با خودم می آوردم.این کمیته ی امداد کجاست پس؟ من نمی دانم! این بدبختها یک عمر توی کوه و کمر زندگی می کنند،گوسفند می چرانند،جان می کنند آنوقت بچه هایشان خودکار ندارند مشق بنویسند! اگر سردرد بگیرند یک قرص مسکن ندارند! فیلد بهداشت که بودیم می گفتند خانه های بهداشت روستایی وظیفه ای در قبال عشایر ندارند! عجب! گریه ام می گیرد...

برای استراحت که نشستیم چهار تا از دخترهایشان آمدند پیشمان.گفتیم وقت برگشتن بیایند هر چه داریم بهشان بدهیم.دخترهای کوچکتر شادند،بدو بدو می کنند،حتی بلند می خندند اما از یک سنی که گذشتند آرام می شوند.خجالت می کشند جلو بیایند.روبه رویت که می ایستند زمین را نگاه می کنند،ناخن می جوند، اگر ازشان سوال کنی آهسته و با شرمندگی جواب می دهند. انگار می فهمند با تو فرق می کنند.هر چه باشد فقط لباسهایی که تن توست بیشتر از همه ی زندگی آنها می ارزد! ...

 آنکه از همه کوچکتر است "شهناز" است."زلیخا" باید الان قد او باشد...

بچه های عشایر

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()