دریای سرخ

آن شب که افطار کردم با برنج و اشک...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤
 

هر روز غروب که از کلاس برمی گشتم آنجا بودند.چهار تا پسربچه قد و نیم قد.دورم را می گرفتند و دنبالم می دویدند: خانم یکی بخر،یکی...یکی شان دعا می فروخت،یکی هم پوستر،عکس ِ فردین و انریکه و حضرت ابالفضل کنار هم! خودم را می زدم به ندیدن،تند می کردم و از کنارشان می گذشتم.بابا همیشه می گفت به اینها پول ندهید،عادت می کنند به گدایی.خودم هم نفهمیدم از ترس گدا شدنشان بود که ازشان چیزی نمی خریدم یا به خاطر رگ اصفهانی ام.هر چه بود قلبم فشرده می شد،چشم هایم را می بستم و گوش می دادم به صدای قدم هایشان که پشت سرم کم کم دور و دورتر می شدند...

 

غروب نوزدهم ماه رمضان،یک ساعتی از اذان گذشته بود و من تازه داشتم میرفتم خانه،با لبهای خشک.از کنار رستوران محله مان که می گذشتم بوی غذا بدجوری هوایی ام کرد.وای! سفره ی افطاری را بگو که الان توی خانه پهن است،منتظر ِ رسیدن ِ من! پیچ کوچه را که رد کردم دیدمشان،چهارتایی کنار هم نشسته بودند لب جوی آب.یک ظرف وسطشان بود و تند تند چهارتایی با دست غذا برمی داشتند و می چپاندند توی دهانشان.به نظرم ته مانده های غذای رستوران بود.خنده ام گرفته بود از این هول هولکی غذا خوردنشان، ذوق زده نگاهشان می کردم و بی اختیار لبخند می زدم.آمدم از کنارشان رد بشوم که یکهو آنکه بزرگتر بود برگشت به طرفم.همانطور که نشسته بود کاسه را سر دست دراز کرد جلویم و با دهان پر گفت: بفرمایین خانوم! یک لحظه نفهمیدم چه شد.پاهام ایستاد.نگاه کردم به برنج و کباب نیم خورده و دست های سیاهی که به طرفم دراز شده بود.خندیدم و گفتم:مرسی عزیزم،نوش جان! سر کوچکش را خم کرد:بخور دیگه! اینقدر لحنش مهربان و کودکانه بود که دلم می خواست ببوسمش.

_ آخه این مال شماس! من میرم خونه غذا می خورم.

چهارتایی دورم را گرفتند: بخور دیگه! یه ذره! یه تیکه کباب بردار! قابلی نداره!

نگاه کردم توی ظرف.همه اش یک تکه کباب مانده بود.توی دلم گفتم: آخه من چه جوری غذای شما رو بخورم؟

به چشمهای سیاهشان که نگاه می کردم دلم لرزید.توی آن تاریکی ِ سر شب،کوچه ی خلوت،زیر درخت چنار ِ کنار جو،انگار عزیزترین مهمانشان بودم.دستم را بردم زیر چانه ام: مممممم باشه! ولی من فقط برنج می خورم.

با هم خندیدیم! دستهایمان با هم می رفت توی یک کاسه.دست های سیاه،دست های سفید.عجب برنج خوشمزه ای بود! وقتی خداحافظی کردم چند قدمی عقب عقب رفتم.می خواستم ببینمشان،کنار جو نشسته بودند،برایم دست تکان می دادند،لبخند به لب،چشم هایشان برق می زد،کاسه ی خالی کنارشان بود.

از کنار مسجد که رد می شدم دعای حضرت امیر می خواند.دلم می لرزید،برنج ها توی گلویم گیر کرده بود یا بغض؟ آب می خواستم.اشک راهش را کج کرد تا گوشه ی لبم...


 
comment نظرات ()