دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤
 

پنجشنبه و جمعه ی هفته ی قبل یه برنامه مشترک داشتیم با گروه ک. برای کوه جهان بین.قرار بود ساعت 5 راه بیوفتیم ولی قبل از اون رفتیم مجلس ترحیم یکی از بچه های اون گروه که یه هفته قبلش تو کلاه قاضی فوت کرده بود.دیواره پلیس کلاه قاضی،همون دیواره ی صخره نوردی که چند وقت قبل عکسشو گذاشته بودم.برنامه شون تموم شده بوده و داشته ن وسایلشونو جمع می کرده ن که این آقای م. بدون اینکه به دیگران اطلاع بده شروع میکنه به صعود اونم سولو! یعنی بدون هیچ وسیله و حمایتی.بقیه وقتی متوجهش میشن که صد متر بالا رفته بوده.بهش میگن بیاد پایین یا لااقل روی یه تاقچه منتظر بمونه تا بیان کمکش اما گوش نمی کنه و ادامه میده تا جایی که گیر می کنه و نمی تونسته بره و با اون مسیر سنگین خسته هم شده بوده.کسی که فرستاده بودن کمکش تا نزدیکش رسیده بوده اما قبل از این که بتونه کاری بکنه ...جلوی چشم همه ی دوستاش افتاده پایین...از اون ارتفاع...طوری که نتونسته بودن لباساشو در بیارن و بدون غسل و با لباس دفنش کرده بودن

 

این سومین حادثه ی منجر به مرگیه که در یک ماه گذشته تو اصفهان اتفاق افتاده.اولیش هم توی همون غار سراب بود که پارسال ما رفته بودیم.یه آدم حرفه ای اون قسمت خطرناک صخره ای رو بدون حمایت بالا رفته و سنگ از زیر دستش کنده شده و سقوط! بعد از دو هفته با کمک غواص و دوربین زیر آب پیداش کرده بودن.این در حالیه که همه ی اطرافیانش با حمایت بالا رفته بودن و می خواسته ن برای اونم حمایت ببندن اما خودش قبول نکرده...یه آدم ِ واقعا حرفه ای هیچوقت چنین کاری نمی کنه.

 

بدترین چیز برای یک کوهنورد که سرش رو به باد میده غروره...غرور...غرور

 

اونجا مقادیر زیادی حالمون گرفته شد.به خصوص برای همنورداش که هیچوقت اون صحنه رو فراموش نمی کنن.جوری گریه میکردن که صاحب عزا ها اومده بودن از اوستا(سرپرست ک.) خواهش میکردن آرومشون کنه...خود اونا بچه ها رو دلداری میدادن.خودمو میذارم جای بچه ها،وحشتناکه.هیچ چیز به اندازه ی یه کار جمعی،اونم اینجوری آدما رو به هم نزدیک نمی کنه.چه شبها و روزایی کنار همین،تو خطر و خوشی با هم شریکین،از یه ظرف غذا می خورین،با هم شعر می خونین،پا به پای هم میرین...احساسی که این وسط جوونه میزنه،چیزی که به هم وصلتون میکنه چیزی فراتر از دوستیه...

 

برنامه ی جهان بین هم یه صعود مشترک بود به یاد م.

ساعت 5 راه افتادیم.قرار بود شب شهرکرد بمونیم.قبلش با هیاتِ شهرکرد هماهنگ کرده بودن که خوابگاهِ اونا بمونیم اما اونا آخر شب فکس زده بود که نفری 1500 تومن خرجتون میشه! ما هم که اصفهانی...شهرکرد که رسیدیم صاف رفتیم در یه ورزشگاه که ما اومدیم! شب می خوایم بخوابیم تو سالونتون! یه کمی معطل شدیم ولی آخرش قبول کردن و به صورت کاملا فری شب رو اونجا موندیم

صبح زود راه افتادیم و با ماشین تا نزدیک کوه رفتیم.از اونجا یک ساعت پیاده راه بود تا پای کوه.چند تا از بچه ها کنار چشمه موندن و بقیه که 17 نفر می شدیم رفتیم برای قله.مسیرش هم طولانی بود و هم شیب خیلی بدی داشت.توی دره ها هم برف جمع شده بود.اولین بارم بود که با اوستا برنامه میومدم.آدم خیلی جالبیه.بیشتر از هفتاد سالشه،از اولین کوهنوردای اصفهان...اما دلش جوون ِ جوون.جاهایی که استراحت میداد خودش شروع میکرد به آواز خوندن،شعرای خنده دار! کلی از دستش خندیدیم.

 

دورنمای هفشجان

 

بعد از ظهر بود که به قله رسیدیم.زیر آفتاب دلچسب نشستیم،شربت آبلیمو خوردیم و اونهمه مناظر زیبای اطراف...یه طرف شهر هفشجان پیدا بود و یه طرف دیگه زمینای کشاورزی.

 

منظره کوههای اطراف از قله

 

سمت چپمون کوههای بلند و پشت سرمون آبراههایی که از کوه مقابل سرریز کرده بودن.

 

آبراه های پشت سرمون

 

خیلی زیبا بود.با اینکه باد شدید بود نیم ساعتی موندیم،بعد عکس گرفتیم و راه افتادیم پایین.سعی کردیم یه مسیر دیگه رو برگردیم که شیبش نسبت به مسیر صعود کمتر باشه برای همین برگشت خیلی طولانی شد.از وسطای راه دیگه من انرژیم تموم شد.عصر شده بود و هنوز ناهار هم نخورده بودیم.چند تا شوکولات خوردم با این حال یه لحظه که می ایستادم پاهام طوری شروع میکرد به لرزیدن که از 10 متری هم میشد لرزششو دید.خیلی آروم برگشتم پایین.خودم اصلا خسته نبودم ولی پاهام راه نمیرفت!دستمم از بس به باتوم فشار آورده بودم درد گرفته بود ساعت 5 و نیم رسیدیم به چشمه.ناهار خوردیم! چه ناهاری! همه تن ماهی آورده بودن.دیگه حال همه مون از اسم تن ماهی به هم می خورد.می خوایم از این به بعد مواد ببریم توی کوه غذا بپزیم.هم بارمون سبکتر میشه و هم بعد از خستگی مزه میده.

 

این دو سه روز تعطیلی هم قراره بریم زردکوه.برنامه سنگینه و من راستش می ترسم!

 

بعد از اون تا یه عالمه وقت برنامه سنگین نداریم.یه عالمه برنامه ریزیده م برای چند هفته ی آینده.

 

راستی بهتون گفتم دعوت شدم برای هیات تحریریه ی انجمن؟ پوست فرصت مناسبیه برای این کارا.داره از پوست خوشم میاد!


 
comment نظرات ()