دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤
 

دو هفته ی پر کاری داشتم.نرسیدم زیاد بیام اینجا.26 ام که داشتیم میرفتیم بیرون اومدم یه پست خالی گذاشتم که وقتی برگشتم جریانات اونروز رو توش بنویسم اما وقت نشد.حالا یه خلاصه ای میگم.

 

چند وقتی بود که داداشم هوس غار کرده بود.با دو سه تا از بچه ها جمع شده بودن تا یه برنامه غار بذارن خارج از برنامه های گروه.هر چی بهش گفتم بذار اون هفته که من امتحان روانمو داده باشم و بتونم بیام آخرش دیدم گذاشته صاف همون هفته که من امتحان دارم.گفتم نمیام دیگه.ولی یک روز ناگهان! دیدم پشت تلفن داره با کیوان حرف میزنه و قند تو دلش آب میشه که آره! اینام نمیان و برنامه مجردی و ایناااااااا!  دیدم که اینجوری نمیشه، سفت وایسادم که نخیر...الا و بلا منم میام.مژگان هم گفت اگه تو بری منم میام آی حال کردیم برنامه شونو زدیم به هم

 

6 نفر شدیم و ساعت یک بعد از ظهر که از بیمارستان اومدم با ماشین یکی از بچه ها راه افتادیم.

 

غار خاصه تراش حبیب آباد

 

دهانه غار

 

یکی از با حال ترین غارهایی بود که دیده م.اقلا نصفشو باید سینه خیز میرفتیم اونم چه جوری! صورتت می چسبید به زمین و سرت به تاق.به زور باید خودتو می کشیدی تا رد بشی.بدون ماسک نمیشد نفس کشید.دالونای بزرگ و قشنگی داشت و یه جاهایی هم چشمه بود و آب جمع شده بود.اما روی هم رفته غار آبی نبود.دیواره هاش هم خیلی خوشگل بود.یه چیزای قلمبه ای سر تا سر سقف و دیوار رو پوشونده بود،یه چیزای سیخونکی ای هم کنار قلمبه گی ها چسبیده بود!

 

سیخونکی ها

 

 آخر ِ یکی از دالونا بن بست بود و کفش گِلی بود.گل ِ نرم و سفیدی بود که به دست نمی چسبید.عین خمیر مجسمه سازی.اونجا کلی گل بازی کردیم من یه توپ درست کردم و دادم همه بچه ها روش امضا کنن تا یادگاری نگه دارم ولی توی راهِ برگشت افتاد و گم شد!

 

قلمبه گی ها + سیخونکی ها

 

رسیدیم به ته غار و داشتیم برمی گشتیم که یکی از بچه ها یه سوراخ دید توی سقف.به قول خودش عین مارمولک رفت بالا و بعد صدا زد که شمام بیاین...بعد از یه عالمه سینه خیز رسیدیم به یه دالون و تهش هم یه چاه.همین یه دونه سوراخ دو ساعت وقتمونو گرفت.دیگه وقتی از غار اومدیم بیرون و داشتیم از کوه میومدیم پایین هوا کم کم تاریک شد.پایین کوه دو تا از دهاتیا وایساده بودن و گوسفند ِ گم شده شونو صدا میکردن!...بعدش......................مممممم ما که بی خیالش شدیم!

 

بچه ها گفتن تولدته الا و بلا باید پیتزا بدی! منم گفتم باشه اگه با همین سر و وضع اومدین پیتزا هم میدم.تا سر و مغز و گوش و دماغمون شده بود خاک خالی.نمیشد دیگه،دلم سوخت اجازه دادم لباس عوض کنن لباسا رو عوض کردیم و برگشتیم اصفهان.بعدم پیتزا و جای شما خالی.تولد به یاد ماندنی ای بود...ساعت 11:30 رسیدیم خونه و دیدیم هیشکی نیست! ما هم که کلید نداشتیم.زنگ زدیم بابا دیدیم بیمارستانن.دوباره این موش کوچولو شیطونی کرده بود پاش خورده بود تو دیوار و هم ناخونش کنده شده بود و هم انگشتش مو برداشته بود دوباره پاشو بستن و با اون دو تا عصای کوچولوش شده بود عین دنی خدا رو شکر زیاد طول نکشید و یه هفته ای پاشو باز کردن.حالا دیگه تقریبا خوب شده.

 

امتحان روان رو هم دادیم و رفتیم بخش گلابی ِ پوست.دیگه جریانات این هفته باشه برا بعد


 
comment نظرات ()