دریای سرخ

بند انگشتی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

نی نیمون خوبه.یه دختر تپل 4 کیلویی! لباش عین مامانشه.دوست جونمم خوبه.رفتیم دیدنش بیمارستان.بدون کارت همراه راه نمیدن،دوست نداشتیم یکی یکی بریم بالا.اومدیم مثلا نگهبانه رو گول بزنیم گفتیم ما دانشجوهای دکتر فلانی هستیم.فکر کردیم خنگه نمی فهمه ولی یه جوری ضایعمون کرد که ...یکی نیست بگه بلد نیستین دروغ بگین چرا خودتونو خراب می کنین! _ با کی کار دارین؟ _ دکتر فلانی! _ وایسین دم نگهبانی ساعت 1 میاد _ آخه ما با بخششون کار داریم! _ کجا؟؟؟ _ زایشگاه! حتما هم کور بود دسته گل رو دستمون نمیدید!

 

حرف نی نی شد از یه نی نی دیگه هم براتون تعریف کنم.تابستون پارسال یکی از دوستای دبیرستانم نی نی دار شد،با چه مصیبتی! از اول حاملگیش خوابیده بود.آخرش کلی مشکل پیدا کرد و هفته 25 ام بود که بردنش اورژانسی کورتاژ کنن.حالا من نمی دونم چرا و چه جوری بچه رو طبیعی به دنیا آورده بودن و با تعجب دیده بودن زنده س.خود دوستم می گفت تا دو روز نمیذاشتم نشونش بدن بهم.چون مطمئن بودم میمیره و غصه می خورم.نی نیش همه ش 750 گرم بوده! قد یه کف دست...دیگه اینا هی منتظر بوده ن این بیچاره بمیره و اونم نمرده.همین جوری الکی الکی دو ماه توی دستگاه بوده و بعدم آوردنش خونه.اون موقع که ما رفتیم دیدنش 3 ماهه بود.یعنی به حساب نرمالش هنوز یه هفته مونده بود تا به دنیا بیاد!!! کوچولو بود...قد بند انگشتی

 

هر چی اون کوچولو بود و قرمز این نی نی ِ جدید تپل ِ و سفید.به دوستم میگم دوسش داری؟ میگه آره خُب

دلم می خواد یادش بیارم که سه چهار ساله ما رو کچل کرده که من 3 تا پسر می خوام! سینا و سپهر و سهیل   

 

این آقا لک لکه هم انگار سرش شلوغه قاطی کرده!

 

 

وایسا ببینم لک لک،نکنه حواست نبوده دختر منو آوردی برای محبوبه؟؟؟


 
comment نظرات ()