دریای سرخ

سانتاماریا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

* روان قشنگه،هم خودش هم استاداش...به خصوص خانوم دکتر هاشمی.با اون ملوس حرف زدنش،همین جوری نگاهش که میکنم آرامش می گیرم.شکل پرتره های مریم مقدسه با همون هاله ی نورانی دور صورت...با اون حرفایی هم که اونروز بعد از کلاس زد عاشقش شدم...

 

* انجمن یه افق تازه ای تو زندگیم باز کرد.دلم می خواد ادامه ش بدم تا به یه جایی برسه.حس می کنم راضیم می کنه.

 

* از آدمای چند بعدی خوشم میاد...تازه دارم ابعادمو پیدا می کنم!

 

* اینم از گیر جدیدی که مامان داده! البته زیادم جدید نیست،هر از چند گاهی از این مصیبتا داریم.اما این دفعه دیگه واقعا گیرش سه پیچ بود! نمی دونم این یارو چه تحفه ای بود که اینجوری کلید کرده بود روش.اعصابمو خورد کرد.دیگه یه جوری شد که داد زدم.بعدش که رفتم از دلش در بیارم و بوس و معذرت،تازه از نو شروع کرد...هر چی می گم ن ِ می خوام! از اون طرف هم دلم می سوزه.این مامانا هم چه نگرانیایی دارن واسه خودشون!

 

* قبول نیست که تهرانیا نمایشگاه کتاب دارن و ما نداریم. هر دفعه هم موقعیتیه که نتونم بیام. برای اینکه زیاد عقده ای نشم دیروز رفتم سانتاماریا و نشت نشا رو خریدم ولی هنوز دلم نمایشگاه کتاب می خواد


 
comment نظرات ()