دریای سرخ

الوند ۴
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

شام که خوردیم قرار شد بخوابیم چون صبح زود قرار بود حرکت کنیم.کوله ها رو سبک کردیم و وسایل غیر ضروری رو گذاشتیم کنار که توی پناهگاه بمونن.یه گروه تهرانی هم اومده بودن توی همون سالن که تعدادشون نصف ما بود ولی ماشالا از سر و صدا.نمیذاشتن که بخوابیم.ما هم شب قبلش واقعا نخوابیده بودیم و توی مینی بوس عذاب کشیده بودیم و خیلی خسته بودیم اما اینا خیلی شلوغ می کردن.یکیشونم اون وسط هی داد میکشید که هیسسسس این بیچاره ها خوابیده ن! من اولش اعصابم خورد شده بود و خوابم نمیبرد اما بعدش غش کردم!

ساعت حدود 3 صبح بود که بیدار شدیم،صبحانه خوردیم و آماده شدیم.از اونجا به بعد مسیر تا بالا پوشیده بود از برف.صبح زود هم بود و باد میومد و سرد بود ولی بادگیر پوشیده بودم و کاپشن پر و سرما رو اصلا حس نکردم.هوا تاریک بود و ما به خط راه افتادیم...کم کم خورشید از پشت سرمون بالا اومد.اولین بار بود که میدیدم خورشید از زیر پام طلوع میکنه،صحنه زیبایی بود.بعد از اون کم کم هوا گرم تر شد و رویی هامونو در آوردیم اما برف زیر پامون یخ زده بود و شیب کم کم زیاد می شد،یه جایی رسیدیم که استراحت کردیم و کرامپون ها رو بستیم.بعدش دیگه صعود سخت نبود.راه رفتن توی برف خیلی کیف داره،جالب بود نزدیکای قله روی برف جا پای کلاغا همه جا پیدا بود...تا قله یه سره رفتیم.قله سنگی بود و یه جاهایی برفش آب شده بود.نشستیم و خوراکی خوردیم و عکس گرفتیم و راه افتادیم سمت پناهگاه...شیب بود و برف لیز و دیگه مگه میشد سرسره بازی نکنیم؟ می نشستیم روی برف و یکی یکی لیییییز می خوردیم و میومدیم پایین! مسیرای طولانی با سرعت هوار کیلومتر در ساعت...جیییییییغغغغغ...یه عده از پسرا رفتن توی مسیرای ممنوعه که رییس اجازه نداده بود سرسره بازی کردن و گیر کردن به سنگ و شلوار دو نفرشون پاره شد پاره که چه عرض کنم جر خورده بود ناجور! اینقدر بهشون خندیدیم! منم البته وقتی رسیدم خونه دیدم پشت شلوار بادگیرم ساب رفته! شانس آوردم اون وسط پاره نشد

 

وقتی رسیدیم پناهگاه رییس 5 دقیقه مهلت داد وسایلو جمع کنیم و راه بیوفتیم.این رییس ما همین جوره،نمیذاره مثلا غذا از حلقوم آدم پایین بره و بعد بگه:حرکت! بچه ها فقط منتظرن یه برنامه رییس نباشه تا یه جا با آرامش بشینن استراحت کنن یا غذا بخورن! خلاصه راه افتادیم سمت پایین و برگشت هم مشکلی نداشت.نزدیک ظهر رسیدیم پایین.سوار مینی بوس شدیم و رفتیم برای غار علیصدر،کنار غار رفتیم رستوران!!! ناهار خوردیم و رفتیم بازدید غار.کوچولو که بودم یه بار رفته بودم.خیلی با الان فرق میکرد.دهانه ش همون دهانه غار بود و فقط یه قسمت کوتاهیش اکتشاف شده بود.ولی الان ساختمون یه ساختن جلوی درش که یاد ترمینال میوفتی و بعدم ببخشیدا ببخشیدا ولی واقعا گند زدن به غار! دیوارای غار به اون قشنگی رو با انگور مصنوعی( به جان خودم) تزیین کرده ن! اولش سوار قایق میشی میری تا یه جایی که خشکیه و پیاده میشی و اونجا یه مسیری رو باید پیاده بری تا دوباره سوار قایق بشی و از یه مسیر دیگه برگردی.اونجا که خشکیه کف غار رو سنگفرش گرانیت کرده ن و پله ساخته ن و به دهاتی ترین وجه ممکنه تا جایی که میتونسته ن غار رو از حالت طبیعی در آورده ن و ما که گریه مون گرفته بود برای غار طفلونکی خیلی گناه داره غار علیصدر...نمی دونم چه فکری میکنن که این بلاها رو سر سرمایه هامون میارن.از یه طرف اینهمه پول بی خود خرج کرده ن و از این طرف اینجوری به زیبایی غار صدمه زده ن.خیلی حیفه به خدا

 

خلاصههههه...بسه دیگه! یه کوه فسقولک رفته بودما! من اگه برم اورست احتمالا 6 سال خاطره نوشتنم طول میکشه تازه کلی هم سانسور کردم.فقط یه نکته رم برای اینکه یادم بمونه بگم اونم راه برگشت و رانندهء خوابالو و بچه ها که جیغ میکشیدن و آواز می خوندن برای اینکه راننده خوابش نبره و سه نفره رو صندلی نشستن و عذاب الیم و عطر افشانی و پنجره و رضا و عروسک و قارا قسمت کردنم و ملافه 4 لا و خنده!

 

خدا رو شکر تموم شد بالاخره!


 
comment نظرات ()