دریای سرخ

الوند ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤
 

ساعت یازده و نیم شب حرکت کردیم.ماشینمون یه مینی بوس درب و داغون و تنگ و کوچولو بود.واقعا به درد مسافرت اونم همدان که 6-7 ساعت تو راه بودیم نمی خورد.جالبترش این بود که تعداد ما از ظرفیت مینی بوس بیشتر بود.سه تا از پسرا نشسته بودن کف ماشین و بقیه هم چسبیده بودن به همدیگه.منم که پاهام دراز تو این صندلیای فسقلی جام نمیشد،یه دستگیره قلمبه هم چسبونده بود به پشت صندلیا که نمیشد پاتم بالا بذاری! اقلا اگه داداشم پیشم بود ولو میشدم روش و می خوابیدم ولی اونم رفته بود نشسته بود عقب و من کنار یه آقایی نشسته بودم که مسن ترین فرد گروهه(ماشالا 60-70 سالشه اما زبل) دیگه نمیشد ولو بشم! اون چند ساعت واقعا عذاب الیم بود.من همین جوریش تو ماشین حالم بد میشه و نمیتونم بخوابم،دیگه تو اون وضعیت...من نشسته بودم اینور صندلی و مژگانم رو صندلی تکی کنارم،اونم جاش بد بود.همه خوابیده بودن و فقط ما دو تا با دو تا از پسرا خوابمون نمیبرد.تو همچین موقعیتایی هم که دیدین آدم از هر چیزی خنده ش میگیره،ما هم فقط هرهر و کرکر ...مزاحم خواب بقیه هم بودیم.بعدش دیدیم نه،انگار اینایی که کف مینی بوسن جاشون راحته! زیر اندازا رو پهن کرده بودن و دراز به دراز خوابیده بودن...تصمیمات بدجنسانه ای گرفتیم و به هر بدبختی ای مهدی کوچولو رو گولش زدیم و بلندش کردیم و خودمون رفتیم جاش کف نشستیم! هوا هم سرد بود و ما یه پتو داشتیم که چند نفری شریکی دورمون پیچیده بودیم و خلاصه فقط بساط خنده بود.از زیر سر بچه ها بالش میدزدیدیم،خوراکیای همو کش میرفتیم...خوابمون نبرد که نبرد...کف ماشینم عین میکسر سیمان تکون می خورد و دل و رودهء مام به همچنین...عجب غلطی کردیم اومدیم کف! دیگه هوا که روشن شد و حاجی(اینجا به اون آقا پیره میگم حاجی مثلا!) که بیدار شد بهش گفتیم بشینه عقب و من و مژگان رفتیم رو صندلی دو تایی و واقعا ما عقلمون کم بود که قبلش این کارو نکرده بودیم.چون با خیال راحت سرمونو گذاشتیم روی شونه هم و یه دقیقه نکشید که خوابمون برد اما چه فایده؟ نیم ساعتم نشد که رسیدیم همدان.جلوی مقبره باباطاهر برای صبحانه نگه داشتیم و بچه ها رفتن نون بربری تازه خریدن و نیمرو درست کردیم و اون موقع صبح تو پارک خیلی مزه داد...جای شما خالی...

 

***

خوشا آنون که پا از سر ندونند

میان شعله خشک و تر ندونند

 

کنشت و کعبه و بتـخانه و دیـر

سـرایی خالی از دلـبر ندونـنـد 

 

***

قبر بابا طاهر توی یه اتاقکه که روی دیوارا دور تا دور شعراشو نوشتن.من از باباطاهر خوشم میاد،زبون جالبی داره،فکر میکنم خیلی آدم ساده و صادقی بوده.اونجا دو سه نفر که از اهالی همونجا اومده بودن موقع زیارت یه حرکات خاصی انجام میدادن با دستاشون،انگار می خوان کاراته بازی کنن! مگه اونجا رفتن هم آداب خاصی داره؟ ما هم که عین قوم مغول!

 

***

بعدش رفتیم ابن سینا و تپه های هگمتانه رو ببینیم که به مناسبت روز تعطیل بسته بودن! توی خیابونا هم پر بود از دسته های عذاداری! من جای دیگه ندیده بودم برای پیامبر دسته راه بندازن،عجیب بود برامون.خدا ما را ببخشاید که در چنین روزی هوس مسافرت کرده بودیم و کاروان شادی راه انداخته بودیم! حالا پس فردا که من رفتم جهنم یه علتش میتونه همین باشه،یادم باشه که جلوی نکیر و منکر نزنم زیرش...

 

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()