دریای سرخ

کاشکی دنیا یه جور دیگه بود
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤
 

آروم آروم اشک میریخت.منم گریه م گرفته بود.بار دومی بود که گریه شو میدیدم. می گفت خانواده عروسم عید اومده بودن.کلی مسخره ش کردن.گفتن طلاق بگیر! ما تو همون دهی هم که هستیم اقلا آشپزخونه داریم مثل شما گازمون رو پشت بوم نیست... همهء حرفام تو گلو خشکیده بود.می خواستم مثل همیشه باهاش حرف بزنم،اون بگه و منم مثل همیشه بگم ایشالا درست میشه! اما نشد.نتونستم بگم درست میشه چون هیچی درست نمیشه.برای بعضی آدما هیچوقت چیزی درست نمیشه.بعضی آدما باید تو این دنیا همش زجر بکشن.بعضی آدمام مثل من باید نگاه کنن و هیچ کاری ازشون بر نیاد.آخه چرا اینجوریه؟ چرا اون که این همه خوبه؟ چرا بعضی آدما دوست دارن بقیه رو عذاب بدن؟ اونکه هیچوقت از وضعش نمی ناله؟ اونکه همیشه میگه راضی ام؟ به همین که زندگی میکنه و نون زحمت خودشو می خوره و نون عزیزاشو میده و همه رو دوست داره و برای همه مثل یه مادر دلسوز هر کاری از دستش برمیاد میکنه.

 

فکر میکردم این چیزا فقط مال آدمای پولدار و تازه به دوران رسیده س اما انگار هر کس دو زار بیشتر از اون یکی داره و احساس میکنه زورش میرسه باید یه جوری زهرشو بریزه.

 

اشکاشو نگاه میکنم که گوله گوله رو گونه هاش می چکه.چشماش که زلالِ زلالِ...گاهی نمی تونم تو چشماش نگاه کنم.میترسم اشکو تو چشمام ببینه.نمی دونم چطوری همیشه اینقدر شاده.انگار هیچ نقطهء روشنی تو زندگیش نمی بینم.تنها نقطهء روشن خودشه که اطرافشو نورانی کرده.وقتی کنارش میشینم منم گرم میشم...

 

چند وقت قبل از عید با به ها پایین نشسته بودیم و از برنامه هامون برای عید حرف میزدیم.اونم میگفت.با ذوق میگفت.میدونین،عین بچه هاس،حتی بچه تر از خیلی بچه ها.می گفت اگه خدا بخواد امسال عید می خوام یه چادر نو بخرم.چادرشو نشون داد که پاره شده بود.گفت 17 ساله دارمش.دیگه امسال یه نو می خرم! اگه بودین و اونهمه ذوقشو میدیدین!

 

با بچه ها تصمیم گرفتیم عیدی براش چادر بخریم.پولی که جمع شد زیاد نبود.اونهمه دانشجو فقط سی تومن! اما بیشتر از قیمت یه چادر بود.گفتیم حالا بذار پولشو بدیم بهتره.فرزانه برد براش.دو روز قبل از عید فرزانه رو دیدم.گفت همهء پولو داده برای ام آر آیِ شوهرش...دلم سوخت،خیلی...شاید اینجوری بهتر بود،بالاخره اون واجبتر بود ولی دلم می خواست بعد از عید با چادر نو ببینمش.عین دیوونه ها شدم،گریه م گرفت.هر چی یادم میومد حرف زدن اون روزشو،هر ی یادم میومد خودِ احمقمو که اینقدر برای لباس عیدم خرج کرده بودم...دو برابرِ پول ام آر آیِ شوهر اون شده بود مانتو شلوار من...حالا دیگه هیچی پول برام نمونده بود که بتونم یه چادر بخرم...خواستم چادر خودمو کادو کنم براش ببرم،چند ساله گوشه کمد مونده.یه بار که می خواستیم بریم مشهد خریدمش،فقط همون موقع استفاده کردم.اما میدونستم ناراحت میشه.آدمی نیست که اینجوری بشه بهش چیزی داد.یه بار که بچه ها برای آرزو هدیه برده بودن میگفت آرزو پرسیده مامانی مگه ما فقیریم که بچه ها برام چیز میارن؟! آخه خیلی غرور داره.خودش با این وضعش به خیلیا کمک میکنه.خیلی وقتا دیده م همراهای مریضا که وضعشون خوب نیست میان پیشش و اونم هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده.از بچه ها هم براشون کمک جمع میکنه اما از خودش نمیگه.فقط با ما که یه کم بهش نزدیکتریم گاهی درد دل میکنه.درددلاش بوی ناله نمیده،توی کلامش همیشه امیدِ فرداس.من با شنیدن حرفاش سبک میشم...

 

حالا خیلی زور داره ببینم بعضیا همین یه ذره دلخوشی رم بهش نمی بینن و منم نمی تونم کاری بکنم.یادم نمیره اونروز سرپرستار بخش قلب به خاطر یه جا به جایی کوچیک کمدش که تازه تقصیر خانوم باقری هم نبود اونجوری سرش داد کشید و باهاش حرف زد.دلِ نازکشو شکست.اولین بار بود که گریه شو دیدم.یادم نمیره که بعد از رفتن اون پرستار نشسته بود روی نیمکت آهنی،اشک میریخت و میگفت منم آدمم،منم غرور دارم،برای چی جلوی اینهمه آدم اینجوری سر من داد کشید؟ واقعا ما خیلی وقتا نمی فهمیم اینی که جلومون نشسته آدمه.چون به نظر خودمون از ما پایین تره به خودمون حق میدیم عقده هامونو سرش خالی کنیم.آخه چرا اینجوریه؟ چرا اینقدر آدما نامردن؟ چرا عوض اینکه مرحم زخم هم باشن موجب آزار همدیگه ان؟ آدمایی که هزار و یک مصیبت داره به سرشون میاد و همه هم توی سختیها شریکن به جای اینکه با هم در مقابل بدیها بایستن و پشت هم باشن منتظرن یه نقطه ضعف از طرف مقابل گیر بیارن تا زمینش بزنن...

 

شما که خونهء کوچیکشو دیدین،گازِ روی پشت بومشو دیدین،اجاق بی آتیششو دیدین،چادر پاره شو دیدین هیچ از خودتون پرسیدین که این زن تنها با این کمر عمل کرده ش چه جوری شوهر علیلشو از این پله ها هر روز بالا و پایین میبره؟ چطور هر روز دلش مثل سیر و سرکه می جوشه که تا برمیگرده خونه پسرش بلایی سر خودش نیاورده باشه؟ هیچ فهمیدین آرزو چه جوری بزرگ میشه...آرزوی ناز کوچولو با اون موهای زیتونی...

 

دلم می خواد مثل همیشه پایین که میرم دستاشو از دور باز کنه و اسممو صدا کنه.بگه کجا بودی این چند روزه؟ بپرم بغلش و بگم وای خانوم باقری تو رو خدا دعا کنین امتحان داریم.بخنده و بگه نهههه مطمئن باش خوب میشین همه تون.براتون ختمِ فلان برداشتم،الانم سه دور تسبیح صلوات نذر کردم،نگران نباش خوب میشین...هر روز صبح میبینمش که سطلِ سنگین پر از آبو از بالا میاره پایین.سطل سطل آب میاره و کف رخت کن رو میشوره.از پله بالا و پایین رفتن سخته براش.میگم خانوم باقری حالا نمی خواد هر روز بشورین اینجا رو! می خنده و میگه اونوقت اینجا کثیف میشه،دخترای گلم که میان لباس عوض کنن چشماشون کثیفیا رو میبینه... اونوقت فکر میکنم که با اینکه همهء لوله های آب بیمارستان از تو رختکن میگذره حاضر نشدن اینجا یه شیر آب بذارن تا مجبور نشه سطل سطل آب بیاره...

 

زنا عاشق شاپینگن! منم دوست دارم.دوست دارم برم تو پاساژا،یه عالمه وقت مغازه ها رو نگاه کنم،برقِ یه چیزی نگاهمو بگیره،همهء پول تو کیفمو خرج کنم...لذت میبرم،اینم یه چیزیه که تو ذاتمونه!

 

اونم زنه،مگه دل نداره؟ هنوز پنجاه سالش نشده...دلش یه چادر نو خواسته بود بعد از 17 سال...

 

 

***

 

دلم می خواد یه کاری بکنم

دلم می خواد یه کاری بکنم

دلم می خواد یه کاری بکنم


 
comment نظرات ()