دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤
 

دلم می خواست هر چی تو دلم هست بریزم بیرون،از خوب و بد،هر چی که هست.خیلی بده که یه عالمه چیز توی مغزت وول بخوره،پر باشی،اما نشه لبریز بشی.یه عالمه حس های خوب،جرقه های روشنی که تو ذهنت منفجر میشن،چیزای جدید،نه خیلی هم جدید نمیشه گفت! چیزایی که از خیلی قدیم اون تو جا خوش کرده بودن حالا کم کمک میان بالا،ظاهر میشن،پرده ها کنار میره.گاهی می خوام از ذوق و هیجان بترکم اما همه چیز میمونه تو دلم.خیلی بده.آخه دلم می خواد همهء اونچه که بهم آرامش میده رو داد بزنم.همهء اونچه که یاد میگیرم،همهء اونچیزی که کشف میکنم.عوضش بعد از یه هفته کلنجار رفتن با خودم،بعد از هزار تا جمله که نوشته میشن و پاک میشن،شونه هامو بالا میندازم،یه ولش کن میگم و مینویسم: این چند روزه از نی نی اشباع شدم!

 

چقدر بده حرف نزدن


 
comment نظرات ()