دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٤
 

این چند روزه از نی نی اشباع شدم! دو روز مونده به عید عمه م اومده بود خونه مون.یکی از دوقلوها رو هم آورده بود.عمه م دو تا نوه دوقلو داره.دو تا پسر فسقلی که یه ماه دیگه دو ساله میشن،آریا و ارشیا.جالبیش اینه که این دوتا اصلا شباهتی به هم ندارن.یعنی فکر نمیکنم کسی ببینتشون حدس بزنه اینا با هم برادر باشن.آریا قد بلند با چشمای درشت سیاه که از دور برق میزنه و موهای موجدار،از اون بچه هاس که دل میبره.هر چی از شیطونیش بگم کم گفته م،از دیوار راست بالا میره.تازه یاد گرفته حرف بزنه.البته هنوز فقط کلمه میگه.ارشیا کوچولوئه! کوچولو و ظریف با موهای لخت و صاف،مژه های برگشته و دماغ و دهن کوچولو.فقط دلت می خواد لباشو بخوری خیلی خوشگله،خیلی هم آرومه.حرف هم خیلی تک و توک میزنه و شیطونی هم فقط منتظره "دادا" یه کاری بکنه تا اون غش غش بخنده و برای داداشش ذوق کنه و اگه میلش کشید کارای آریا رو تکرار کنه.خلاصه چشمتون روز بد نبینه که این دو تا با هم چی کار می کنن.

 

اونروز عمه م ارشیا رو آورده بود که ساکت باشه و مثلا برای ما زحمت درست نشه.منم هی گفتم عمه چرا اونیکی رو نیاوردین و ازش قول گرفتم دفعه بعد دوتاییشونو با هم بیاره.هی عمه م گفت پشیمون میشیا ولی من باور نکردم! خلاصه اونروز کلی با نی نی بازی کردم و خوش گذشت.روزای بعدم که یا ما رفتیم خونه عمه عید دیدنی (که دوقلوها هم بودن) یا اونا اومدن بازدید یا ما رفتیم خونه پسر عمه م و خلاصه حسابی دلی از عزای نی نی در آوردم!

 

من هر چی فکر می کنم کدومشونو بیشتر دوس دارم نمی تونم تصمیم بگیرم.هی از خودم می پرسم اگه قرار باشه بچه داشته باشم دلم می خواد مثل کدومشون باشه! از یه طرف آریا از دور که آدمو می بینه دستاشو باز میکنه و میدوه بغل آدم و با اون لحن خوشگلش داد میزنه عدیــــــــــدم! (یعنی عزیزم!) یا رفته بود تو اتاق داداشم با یه دستش گوشی تلفنو با اون یکی موبایل داداشمو برداشته بود و نوبتی توشون الو می گفت همزمان هم می خواست در ساعت رو ببنده و خلاصه از هر چهار تا دست و پاش کمک میگیره که خدای نکرده وقتش تلف نشه وقتی هم که سوار تاب موش کوچولو شده بود برای خودش آواز می خوند "دادا عبادی" (یعنی تاب تاب عباسی) بعدم عین طوطی هر چی بگی تکرار میکنه.ازش میپرسم منو دوس داری؟ میگه بعره (یعنی بعله) میگم آریا تو شیطونی؟ میگه بعره! میگم آریا پسر بدیه؟ سرشو تکون میده و میگه: بدیه!

 

حالا فقط کافیه یکی از اون خنده های ارشیا با اون نگاه معصومانه شو ببینین تا عاشقش بشین.

 

دیگه بیچاره پسر عمه مو خانومش! تمام مبل و صندلیای خونه شونو با طناب به هم بستن تا بچه ها تکونش ندن.آخه صندلیا رو میذارن کنار میز و ازش میرن بالا.بعد از رو میز می خوان برن روی قاب عکسی که روی دیواره! برای تمام کشوهای خونه قفل مخفی گذاشتن.در آشپزخونه هم نرده کشیدن ولی با این حال از پس اینا برنمیان! از اینطرف آریا از میز میرفت بالا،از اونطرف ارشیا دستشو میکرد تو کاسه آجیل و همه رو پخـــــــــــش میکرد تو اتاق.بعد یکی آریا رو میاورد پایین،اینیکی میرفت سر آجیلا اونیکی میرفت سر میوه ها.تا هم یه لحظه ازشون غافل بشی در خونه رو باز میکنن که برن ددر! تمام مدت یه نفر باید دنبال اینا بدوه خلاصه که آخرش به عمه م گفتم قربونت عمه جون همون نوبتی بیارشون خونه مون!

 

از یه طرفم همش با خودم فکر میکنم اینا اگه دختر بودن...حالا هنوز تصمیم قطعیمو نگرفتم.بعدا خبرتون میکنم

 

یادش به خیر موش کوچولو که این قدی بود هسته زردآلو خیلی دوست داشت.توی خونه مون همه هسته زردآلو ها مال اون بود.یه گوشت کوب میاورد میشکستشون و می خورد.اونوقت هر جا هم که مهمونی میرفتیم هسته زردآلوها رو از تو بشقابا جمع میکرد و میرفت آویزون ِ صاحب خونه میشد که گوش پوق بده! بعدم همون وسط همه رو میشکست و می خورد یه بساطی بود خلاصه...


 
comment نظرات ()