دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳
 

مرسی که دعا کردین،خدا رو شکر به خیر گذشت ولی با این همه کاتکولامین رایز سر هر امتحان عملی فقط خدا میدونه چقدر از عمرمون کم میشه!
تازه جای جالبش میدونین کجاست؟ اینکه بعد از ظهر پنجشنبه یعنی وقتی کمتر از نصف روز به امتحان مونده یکی از بچه ها زنگ زد خونه مون که استاد محترم (همون استاد جدیده که ذکر خیرش اون پایین رفت) فرموده ن که من برای امتحان نمیام!!! به بچه ها بگین مباحث منو نخونن !!!! همچین میگه انگار یه مبحث و دو مبحث بوده! تازه اونم چیزای سخت سخت که این یه هفته همهءوقتمونو گرفت.من بیچاره که چیزای مطرح رو ول کردم(گفتم اینا رو کار کرده م بالاخره میتونم یه چیزایی بگم) اونوقت نشستم براش لوپوس و معاینه روماتو و از این چرت و پرتا خوندم( آخه خیلی ترسناکه اون استاده)اونوقت میگه من نمیام! حالا بیا تازه بشین اپروچ به سرفه و دیسپنه و هموپتزی و ...حفظ کن (مباحث استاد با درجهء ترسناکیت بعدی که از اپروچ خیلی خوشش میاد) دیگه تا صبح از ترس لرزیدم

جمعه که رفتیم برای امتحان تو اتاق پزشکان قرنتینه مون کردن،موبایلا رم گرفتن،دم هر دری هم دو تا نگهبان گذاشتن که نکنه خدای نکرده ارتباطی بین کسایی که امتحان دادن و ندادن برقرار بشه.استادا هم تو سالن کنفرانس نشسته بودن.5 تا ایستگاه بود.اولی قلب(یه استاد خیلی خیلی وحشتناک که فقط کافیه یه لحظه تو چشماش نگاه کنی تا پس بیوفتی) بعد از اون 3 تا استاد داخلی که هر کدوم دو تا از مباحث رو میپرسیدن و آخری هم الکترو.بچه ها رو دو تا دو تا می فرستادن تو تا به ترتیب برن توی ایستگاها

تا 12 ظهر طول کشید تا نوبت من بشه،آخه آخرای دفترم.تو این مدت هی شایعات مختلفی پخش میشد.مثلا می گفتن از سوراخ ِ در دیدن که فلانی که امتحانشو داده از اون دور علامت داده! که امتحان آسونه (همه یه نفس راحت می کشیدن) بعد دو دقیقه بعد خبر میومد که گفته ن یه نفر رو انداخته ن! (همه جیغغغغغ می کشیدن) یه لحظه میومدن میگفتن فلان استاد رفت فلانی به جاش اومد.یهو همه هجوم میبردن پولموناری ادم می خوندن(مبحث مورد علاقه این استاد) یه ساعت بعد میومدن میگفتن این رفت دوباره اون یکی برگشت.دوباره همه برمیگشتن آنژین می خوندن(مبحث مورد علاقه اون استاد) منم نشسته بودم اپروچ و الگوریتم حفظ میکردم.دیگه تا اون آخر همه چی تو کله م قاطی پاتی شده بود.

نوبتم که شد با بهار فرستادنمون پشت در.بعد یه آقاهه ای اومد با لیستش جلو به من گفت چرا اینقدر غیبت کردی؟ من؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!  جان؟؟؟؟ بعد لیستو نشونم داد که برام 9 تا!!!! غیبت زده بودن! عین بازپرسا گفت توجیهی نداری؟ گفتم نه والا من یادم نمیاد اینقدر غیبت کرده باشم (نه که بگم 9 تا غیبت نکردم.بالاخره از اول مهر تا حالا اینهمه کلاس تئوری آدم غیبت میکنه دیگه ولی اقلا نصفشو یادمه که حاضر غایب نکرده بودن،تازه هزار نفرو میشناسم که سر راندا غایب کرده بودن ولی بهشون گیر ندادن) دیگه حال خودم خیلی خوب بود اینم بهترش کرد! بعد رفتیم تو

دی ری دی ریم

استاد اول که مثلا باید معاینه قلب میپرسید اما همش تئوری پرسید(خوبه از قلبیا تو پست قبل تعریف کرده بودما) اولش به من گفت با الکترو شوک کار کردی؟ گفتم نه! گفت پس حالا بگو ببینم چه جوری باهاش کار میکنن.دیگه مکانیسم و ایناشو پرسید و بعدم حدودا 20 تا سوال از هر کدوممون کرد که تقریبا بلد بودیم.ولی همه ش کله شو تکون میداد که شما که دانشجوهای خوبی بودین پس چرا هیچی بلد نیستین! (به همه همینو میگه)منم که چیلیک چیلیک میلرزیدم که سوال بعدی ممکنه چی باشه.آخرش ازمون پرسید که تحقیقاتون چی بوده؟(تحقیقا رو دو هفته پیش تحویلش دادیم) حالا من هر چی فکر میکردم یادم نمیومد تحقیقم چی بود!!!!! آخرشم یادم نیومد!(روماتیک فیور بود به خدا)

استاد بعدی مهربون بود.ATN پرسید و دیابت.بلد بودیم

بعدی همون استاد ترسناک اپروچیه بود.هنوز ننشسته بودم که گفت اپروچ به اسپلنومگالی رو بگو! (ای بابا تو که قرار بود تنفس بپرسییییییییی) یه لحظه مبهوت نگاش کردم،سرفه و دیسپنه و هموپتزی رو از تو ذهنم زدم کنار بعدم یه چیزایی بلغور کردم از خودم.بعدش گفت خوب چه چیزایی اسپلنو مگالی میدن؟
_ ناراحتی های خونی مثل اسفرو سیتوز و....
_ دیگه چی؟
_ عفونت!
_ عفونت با چی؟
_ با میکروب!!!
_ چه ویروسی اسپلنو مگالی میده؟
_ ابشتن بار (تنها ویروسی که اون لحظه اسمش تو ذهنم بود)
_ آفرین! انگلا هم میتونن اسپلنومگالی بدن؟
_ لیشمانیا (تنها انگلی که اون لحظه اسمش تو ذهنم بود)
_ خوبه! دیگه؟ قارچها چی؟
_ مممممم (اسم هیچ قارچی اون لحظه تو ذهنم نبود!)
_ هیستوپلاسموز میتونه باشه؟
_ بهله
...الی آخر

استاد بعدی یه دونه از این ماکت نیم تنه ها(اسمش یادم رفته!) گذاشته بود جلوش.ذوق کردم که آخجون می خواد معاینه بپرسه.اما تنها چیزی که نپرسید(یعنی تنها چیزی که اصلا تو امتحان عملی! نپرسیدن) معاینه بود.پرسید با من چه مریض گوارشی داشتی؟
(آخه من تو این حال و روز یادم نیست دیشب شام چی خوردم از کجا یادم باشه سه ماه پیش با تو چه مریض گوارشی ای داشتم!) همینجوری از دهنم پرید سیروز.دیگه همه چیز ِ سیروز رو ازم پرسید که بلد بودم و اصولا این یکی رو خیلی خوب جواب دادم.یه ذره با تحسین سرشو تکون داد و بعد چند تا دارو پرسید و عوارضشون و اینا که اونا رو هم گفتم.برای آخرین سوالم گفت عوارض مترونیدازول رو بگو.منم با اطمینان به نفس تمام جواب دادم هماچوری!!! باید قیافه استادو در اون لحظه میدیدین که چه جوری چشماش پرید بیرون!و گفت هماچوری؟
به جان خودم فکر کردم گفت امپرازول.تازه کلی هم با خودم تعجب کردم که چرا استاد این شکلی شد! تازه بعد از امتحان که با بهار حرف میزدم فهمیدم که سوال مترونیدازول بوده! اینقدرم خنگ نبودم که تهوع استفراغ یادم بره

بعدی ای کی جی بود که 4 تا نوار چسبونده بود به میز و از هر کس یکیشو میپرسید.مال من LBBB بود و رایت اکسیس و LVH.اینم گفتم و خلااااااااااااااص

بال بال زنان از سالن اومدم بیرون و سعی کردم نفس بکشم!

با اینکه معلومه اینا نمره تئوری براشون مهمه و از رو همون نمره میدن بازم نمیدونم چرا اینقدر این امتحانا استرس زاست.چند روز پیش استاد رادیولوژیمون که یه خانوم جوون و ناز و گله بهمون دلداری میداد که نترسین و اینا همه ش فرمالیته س،(عین جملهء خودشه==>) فقط می خوان حالتونو بگیرن تا بفهمین هیچی بلد نیستین! در واقع یه جور پوزکتومی

آخیییییییییییش ...چقدر بوی بهار میاد


 
comment نظرات ()