دریای سرخ

برای دلم،برای اینکه یادم نره
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳
 

چند شب عجیبی رو گذروندم.دوباره بی خوابی زده به سرم،مثل اون روزا.دلم می خواست خواب ببینم،یه خوابِ خوب.دلم  انگار برای دو تا چشم پشت مه تنگ شده بود.شب خواب دیدم توی اقیانوسم،شنا میکردم و شنا میکردم،تاریک بود،حسِ خوبی داشت اما حتی تو خواب هم میدونستم این خوابی نیست که دلم می خواست ببینم.

شب بعد بازم بی خواب بودم،بدجور دلم هوایی شد.بازم یادِ دو تا چشم که هر شب باهام حرف میزدن،گریه م گرفت گفتم ابوالفضل دیگه نمیای؟ یه فکری یهو زد به سرم،اینکه برم پیداش کنم،میشه از اون کوچهءتنگ و خلوت شروع کرد،حیاطِ مسجد،یه حوض کوچیک و اون قاب عکس...نمیدونم شایدم جدی جدی رفتم دنبالش!

شب عاشورا بازم نتونستم بخوابم،نمیدونم...باز انگاری اون ترس عجیب از خوابیدن،از نخوابیدن...رفتم سراغ جعبه هام،ته کمد،خیلی وقت بود بازش نکرده بودم،دنبال نوار میگشتم اما باز که شد رفتم سراغ همون چیزای همیشگی،اون نوشته ها...پارچهء سبز...عکسا...در پاکت رو که باز کردم دلم لرزید.روی همه بود...المهدی...همیشه میذاشتم رو باشه،بوییدمش،بوسیدمش،هنوزم بوی عود میداد

تقویم کوچولوم پر بود از خاطرات ریز و درشت،سفر مشهد،سفر تهران،مدرسه،چهار دست و پا رفتن و دندون درآوردنای موش کوچولو! نصفشم درباره فوتبال بود!!! بازی با قطر و استرالیا!!!

نوارا رو دونه دونه گوش دادم،هی نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم...سبک شدم.چیزایی که با اون همه وسواس ضبط کرده بودم،ناله هایی که مونس شبای تنهاییم بود.تنهایی که نه،من بودم،تو بودی،خدا بود...بودی و بود،بودی و بود،بودی و بود...حتی از تکرار این حرف طعم شیرینِ بودنتون باز تو دلم زنده میشه.کاش هنوزم بودی ابوالفضل


آخر نوار  تاریخ رو که شنیدم خشکم زد،همه چیز از جلوی چشمم گذشت.خودم گفته بودم...22 اردیبهشت 76

هفتاد و شش...از پاییز هفتاد و پنج تا 26 اسفند و بعد اون سال،76...خدایا فقط تو میدونی چی بر من گذشت...

22 اردیبهشت...خوب یادمه.سر کلاس نشسته بودم،ساعت حدود 10 صبح،دیگه هیچی نمی فهمیدم.روی یه تیکه کاغذ نوشتم 22 اردیبهشت/ دلم گرفته ابوالفضل...چشمام کلاس رو نمیدید،یه جایی اون دور دورا دیدمش که افتاد روی خاک،دیدمش که رفت...

...

یادمه یه موقعی گفتم خدایا یعنی میشه اون روزا رو به من برگردونی؟ اما راستش گاهی میترسم...هنوز میترسم...یه حس مبهم مثل اون شبای بی خوابی، کنده شدن،بالا رفتن...ترس از خوابیدن،از نخوابیدن

میدونی من فکر میکنم هر کسی قراره بمیره برای بردنش از خودش اجازه میگیرن...داشت ازم اجازه میگرفت،نه برای بردن اما می خواست یه چیزی رو نشونم بده...ترسیده بودم،خیلی ترسیده بودم...بهش اجازه ندادم...حسرتش ولم نمیکنه.بازم که من دیوونه شدم.دست خودم نیست،بدجوری دلم هواتو کرده ابوالفضل


 
comment نظرات ()