دریای سرخ

کاش اینجا،جا برای آرزوهامون داشت...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳
 

براش نوشتم آرزو،خیلی دنبالت گشتم
نوشت خیلی ذوق کردم شقایق وقتی عکستو دیدم
نوشتم چی کارا می کنی؟
نوشت درس دیگه! مثل همیشه
نوشتم مامان و بابات چطورن؟
نوشت مامان خیلی خوشحال شد وقتی گفتم باهات حرف زدم.اونم دلش می خواد ببینتت
نوشتم امید؟ امید کجاس؟
نوشت اونم فلان دانشگاه فلان می خونه...

امید؟!! فکر می کردم امید هنوز همون پسر کوچولوئیه که وقتی میومدم خونه تون به بهانه درس خوندن و میز ناهار خوری رو میاوردیم وسط اتاق پذیرایی و پینگ پیگ بازی می کردیم می خوابید وسط میز و با التماس می گفت منم تورتون بشم!

آرزو کاش بدونی چقــــــــــــــــدر دلم برات تنگ شده

دفتر خاطراتمو که باز می کنم با اون خط کج و کولهء دوست داشتنی برام نوشتی بهترین خاطره من از تو همان روزی است که با هم نمایش لوک خوش شانس را بازی کردیم...

یادته؟ گفتیم بیایم یه نمایش اجرا کنیم! کارگردانشم من بودم.من شدم بوشفگ تو هم جالی! چقدر خندیدیم! بازیای کودکانه مون،شادیای کودکانه مون...تو چقدر مظلوم و ساکت بودی و چقدر سکوتت برام دوست داشتنی بود آرزو

اونروز توی سرویس همه می گفتیم دلمون می خواد چی کاره بشیم.همه یا دوست داشتن دکتر بشن یا مهندس تو اما نگفتی چی دوست داری.هر کاریت کردیم نگفتی! همه که پیاده شدن من موندم و تو.ازت پرسیدم نمیگی؟ به منم نمیگی؟ گفتی به تو میگم اما مسخره م نکنی! گفتی می خوام معلم بشم... کلی با هم حرف زدیم،گفتم نترس از اینکه کسی بهت بخنده یا خواسته هات به نظرش مسخره بیاد.کاری رو بکن که راضیت کنه.گفتی خوشحالم اینو بم میگی...اما آرزو می خوام اعتراف کنم اونروز تو دلم گفتم آخه حیف تو نیست؟ حیف تو نیست معلم بشی؟ تو باید دکتر بشی،پروفسور بشی،دانشمند بشی...

اول راهنمایی توی سرویس که ما همه شیطونی میکردیم تو فیزیک هالیدی دستت بود،به مامانم اینا که میگفتم آرزو تلسکوپ ساخته باورشون نمیشد،همه تحسینت میکردن اما من فقط دلم می خواست نگات کنم.اون ابروهای پرپشت کمونی و لبای سرخ،اون چشمای معصوم ِ پر از راز...دلم می خواست راز ِ پشت اون چشما رو بفهمم.یادته بت که می گفتم عمو جغد شاخدار ناراحت میشدی؟ لباتو غنچه میکردی و رو برمیگردوندی؟ از این قهر کردنت خوشم میومد.می گفتم خوب عمو جغد شاخداری دیگه! خودت ببین ابروهاتو!

تو آروم آروم حرف میزدی و من نگات می کردم،من آروم آروم حرف میزدم و تو سرت پایین بود.حرف هم که نمیزدی من می فهمیدم و تو میدونستی که می فهمم.یادته بهم چی گفتی اونروز؟

_ نگام نکن شقایق...از چشمات میترسم! اینقدر سیاهه که آدمو میکشه تو خودش

هیشکی رو به زلالی تو ندیدم آرزو

یادته اونروز یه خانوم بداخلاق تو خیابون بهت گفت ماتیکتو پاک کن؟ تو فقط سرتو انداختی پایین و گفتی من ماتیک نزدم.یادته چقد غیرتی شدم؟ میدونی با خودم چی گفتم؟ اونایی که حرمت سرخی طبیعی لبهای تو رو نگه نمیدارن لیاقت سرخیِ زلال قلبتو ندارن...

بزرگ شدیم،راهمون از هم جدا شد اما اون دو تا صندلی ِ ته سرویس همیشه جای من و تو کنار ِ هم بود تا المپیادی شدی،طلا گرفتی.یادته بهم گفتی نمی خوام خارج برم؟ رفتی و این تقصیر تو نبود.

نوشتم همیشه خوش باشی جوابی ندادی.میدونم این اون چیزی نیست که تو می خوای،هر کی تو رو نشناسه من خوب میشناسمت آرزو.

میدونم تو هر جا بری همونی اما راستش اون آرمِ یو اس زیر اسمت بدجوری آزارم میده.میدونی دلم از رفتنِ یه مغزِ طلا اینقدر نمیسوزه،اگه کس دیگه ای بود...علم هر جا که باشه علمه،تو باید راضی باشی،ولی... بی نفَسِ تو انگار اینجا یه چیزی کم داره.خیلی خودخواهیه اگه بگم دلم می خواست تو معلم بچه هام بشی آرزو؟


 
comment نظرات ()