دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳
 

اگه ایندفعه برق بره دیگه نمی نویسم! هر چی می خوام زود به زود آپدیت کنم نمیشه.یعنی یا وقت نمیشه بنویسم یا یه مشکلی پیش میاد که نتونم بنویسم.همین الان دو دفعه وسط حرفام برق رفت.دیگه عصبانی ام! همین چهارشنبه تو این برف و یخ بندون پا شدیم رفتیم بیمارستان،اتند عزیز ساعت نه و نیم تعطیلمون کرد که بریم اما از دفتر دانشکده گفتن سه بعد از ظهر کلاس ای کی جی دارین.منم خل شدم گفتم تو این یخا نرم خونه و برگردم(جون خودم میرفتم خونه حتما هم برمیگشتم) همینجوری الاف وایسادیم تا سه.هزار دفعه رفتیم پرسیدیم مطمئنین کلاس هست؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه می کنن میگن بــــــــله! اونوقت ساعت سه و ده دقیقه میان صاف میگن تشریف ببرین کلاس نیست! واقعا که!!!! حالا من بیچاره همون ساعت سه باشگاه داشتم.می مردین نیم ساعت زودتر می گفتین؟ هیچی،نرفتم دیگه! اونوقت امروز هلک هلک تو این یخبندون در حالی که داشتم از خواب میمردم پا شدم رفتم باشگاه،می بینم در بازه و آقایونِ برادرا دارن اون وسط جولان میدن اونوقت اون آقاهه دم در میگه اِ مگه شما چهارشنبه نبودین گفتیم شنبه اینجا مسابقه س نیاین؟ (نخیر بنده کلاس ای کی جی تشریف داشتم مثلا) حالا اشکال نداره برین بشینین مسابقه رو نگاه کنین.منم که حتما بی کارم برم مسابقه اینا رو تماشا کنم برگشتم خونه اقلا بشینم یه ذره وبلاگ بخونم دلم وا شه،این برق محترم صبر میکنه اکانت عزیز من قشنگ مصرف بشه،همه سایتا و وبلاگایی که می خوام باز شه بعد دینگی میره.بعد که من ناامید از همه جا میرم بشینم سر درسم با بدجنسی تمام برمیگرده.میدونه من طاقت نمیارم دوباره برمیگردم میشینم سر کامپیوترها.اونوقت دوباره با متانت تمام صبر میکنه من همه کارامو از نو انجام بدم بعد دقیقه آخر قبل از سیو کردن همه چیز دوباره دینگی میره یکی نیست بگه آخه مگه من همقد تو ام بام بازی می کنی؟؟؟ خوب اینجوری میشه که منم وقتی می خوام یه چیزی بنویسم همش میشه غر غر.اصلا یادم رفت می خواستم چی بگم! اشکال نداره حالا فقط یه چیز بامزه تعریف کنم! همون چهارشنبه بود که موندیم بیمارستان ها! بعد از سه چهار سال بالاخره اصفهان یه برف حسابی اومد.20 سانت رو زمین نشسته بود و دو روز مدرسه ها تعطیل شد.ما هم الاف بودیم دیگه! گفتیم بریم یه ذره برف بازی کنیم که دیدیم اووووه همه اینترنا و استیجرا قبل از ما تو حیاط جمع شدن و دارن حساب همدیگه رو میرسن! هفتاد و هشتیا یه آدم برفی گنده جلوی بخش اطفال ساخته بودن،بچه های بخش همه اومده بودن پشت پنجره آدم برفی رو نگاه میکردن و مریضی یادشون رفته بود. نصف هفتاد و شیشیا هم که تا دو هفته دیگه فارغ التحصیل میشن جمع شده بودن و تا یکی می خواست رد بشه بهش گوله برف میزدن.اونوقت یه آقاهه که گذاشته بودنش اونجا برفا رو پارو کنه می گفت: خانوم دکتر،خانوم دکتر بیاین اینجا برفش بهتره! نگهبان بیمارستانم که بهش زنگ زده بودن نذاره بچه ها عکس بگیرن و بازی کنن از پشت دیوار داد میزد: زوووود باشیــــــــن تا من نیومدم عکساتونو بگیرین


 
comment نظرات ()