دریای سرخ

من غارها را دوست ميدارم
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳
 

* اول از همه ممنون از کامنتایی که برای مطلب قبلی گذاشتین.راهنماییاتون خیلی خوب بود،خیلی کمکم کرد.

 

* مانتوی کوهم اون هفته کثیف شده بود و دیگه پاک نمیشه فکر کنم قیر مالیده بهش برای همین مجبور شدم کلی منت مامانمو بکشم تا مانتو چهارخونه هه رو برام کوتاه کنه تا بشه استفاده کرد،خیاطی بلد نیستم خوب! مامانم هم گفت که باید اتاقتو مرتب کنی! منم اولش یه ذره غر زدم که نمی کنم و اینا ولی بعد دیدم بی مانتو می مونم رفتم به شیوه خودم اتاقو مرتب کردم یعنی هر چی اون وسط بود ریختم توی کمد کوچیکه و کشوها فقط شانس آوردم مامان که اومد نظارت کنه فقط تو کمد بزرگه رو نگاه کرد و رفت نشست پشت چرخ خیاطی!راستش دلم واسش سوخت که سرش گول مالیدم! مامانم خیلی زحمت کشیده تا منو یه ذره منظم کنه،همه کتابایی که وقتی بچه بودم برام کادو خریده پشتش نوشته: تقدیم به دختر عزیزم به امید اینکه از این به بعد اتاقش همیشه مرتب باشد اما من آدم بشو نیستم انگار.اصلا یه سری کارا از من برنمیاد،اگه بخوام اتاقمو مرتب کنم دو شبانه روز طول میکشه اونوقت در یک چشم بر هم زدن دوباره میشه عین اولش

 

* و اما غار کفتار!

نمی دونستم تو همین کوه صفه خودمون همچین جای جالب انگیزی وجود داره.یه غار به نسبت کوتاه که در واقع یه گسل بود توی دل کوه.دو تا غار قبلی که رفتم بزرگ بودن.غار سراب با سقف بلند و استلاگمیت و خفاشای کوچولوی خوشگل که وسطش یه دریاچه داشت و تا کمر میرفتیم تو آب و تهش هم سقفش میومد تا روی آب و بن بست میشد،یه جاهاییش هم باید با طناب از صخره پایین میومدیم.غار بعدی شیب لیز و بدی داشت و من واقعا تو عمرم اینقدر نترسیده بودم! همش پشت سر راهنما میرفتم و پاچه شلوارشو گرفته بودم که نیوفتم پایین

غار این هفته دهنه ش گشاد بود اما یه ذره که میرفتی جلو تنگ میشد.دالوناش تقریبا برای عبور یه کفتار مناسب بود و کفِش هم پر بود از استخون! بیشتر مسیر رو باید سینه خیز میرفتیم و یه جاهایی بچه هایی که هیکل درشت تر داشتن گیر کردن و دیگه نتونستن بیان جلو.یه جاهایی گیر میکردی و دیگه نه راه پس داشتی و نه پیش باید عین کرم می خزیدی تا بالاخره یه جا گشادتر بشه بعد چراغ قوه که مینداختی میدیدی یه جمجمه چسبیده به نوک دماغت خیلی هیجان داشته بید!

توی اتاقکای کوچیک بین سوراخا می نشستیم و استراحت می کردیم.هواش دم کرده بود.من که گفتم بچه ها اینجا بوی حموم عمومی میده همه خندیدن اما واقعا بوی حموم عمومی میداد.از بوش خوشم میاد. جاهای تنگ و تاریک رو دوست دارم،مثل اون موقعا که کوچولو بودم و یه کمد مشمایی داشتیم،همش میرفتم توی کمد زیپشو میکشیدم بالا و اونجا بازی می کردم.

چراغا که خاموش میشد و سکوت...کور و کر میشدی،یه حس عجیبی داشت،تنهایی توام با آرامش،یه آرامش لطیف و خیال انگیز.بهترین جا برای نزول وحی!

ته غار سه تا چاه گلی بود وشیب اونقدر زیاد بود که دیگه نمیشد بریم.همه راه رو برگشتیم.از توی غار که میای بیرون آفتاب چشماتو میزنه،حس می کنی اومدی تو یه دنیای دیگه.مسیر پایین اومدن از کوه همون مسیری بود که چند ماه قبل وسطش موندم و پدرم در اومد و داشتم میمیردم! از اینهمه پیشرفت محسوسی که کرده م خیلی امیدوار شدم.تازه این دفعه هم کوله داشتم و هم هر دو تا پام بدجوری تو باشگاه پیچ خورده بود، مچ پای راستم که همچین لق میزد! با هر قدمی هم که برمیداشتم سر فمور چپم از تو استابولوم میومد بیرون.تازه پایین کوه که رسیدیم دیدم پاهام خوب شده و من تو این مدت اصلا متوجه نبودم که باید دردم بیاد!


 
comment نظرات ()