دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳
 

از اصفهان که راه افتادیم می دونستم تا مقصد 8 ساعت راه هست.برای من که همیشه از سفر با ماشین حتی فاصله ای مثل اصفهان تا تهران بدم میاد خیلی عجیبه حاضر بشم زیر بار چنین سفری اونم با مینی بوس برم اما خوووب خیلی چیزا عوض شده.دیگه میدونم که ساعتهای طولانی، بودن در کنار بچه های این گروه در هر شرایطی برام مثل یه لحظه،خوب و شیرین میگذره.

 

شبِ کویر...آسمون سیاهه و پشت هالهء سفید مهتاب ستاره های بی شمار،ریز  ریز  ریز،برام چشمک میزنن.نشسته م کنار آتیش،همه هستن،دور هم،مسحور ِ صدای دلنشین تار و دف... هوا سرده،پشتم یخ کرده.راننده مینی بوسمون که آواز می خونه گرم میشیم.چقدر صداش قشنگه! شد زمین مست آسمان مست بلبلان نغمه خان مست باغ مست و باغبان مست...تو زمزمه چنگ و عود منی نغمه خفته در تار و پور منی تو باده و جام و سبوی منی مایه مستی و های و هوی منی....گرچه مست مستم نه می پرستم به هر دو جهان مست عشق تو هستم.......پشتم یخ کرده اما شعله های آتیش صورتمو می سوزونه.شعله های سرخ،انگار از هیچ زاده میشن و قد می کشن،بالا میرن،میرقصن و میرقصن و یه جایی تو اوج محو میشن.با خودم میگم منم اگر مثل شیطان از آتش بودم حاضر نمیشدم به یه مشت آدم گِلی سجده کنم!  

 

آتیشی که دورش نشسته بودیم

آواز می خونیم و می خونیم و سیب زمینی پخته می خوریم و روی آتیش نمک می پاشیم و داغ میشیم و یخ می کنیم...

 

هیزمامون که تموم شد و آتیش کم کم فرو نشست سرما دیگه فرو میرفت تا مغز استخونامون،فقط می خواستیم یه جوری از سرما فرار کنیم.تقریبا همه برنامه هامون برای تا صبح بیدار موندن و لذت بردن از شب پر ستاره به هم خورد! بعدا فهمیدم یه سری از پسرا قرار گذاشته بودن خودشونو شکل لولو کنن و بقیه رو بترسونن،حتی یکی از دخترا کتاب دعا آورده بود تا شب برای خودش یه گوشه ای خلوت کنه اما مگه سرما گذاشت؟ بعد از شام گروه گروه رفتیم توی چادرامون.نمیشد زیاد به گرمای چراغ گازی دل خوش کنیم.5 دقیقه که تو چادر روشن می موند چشم و گلومون شروع میکرد به سوختن.اقلا یخ زدن از خفه شدن بهتر بود.اما مگه میشد خوابید؟ من که دو تا شلوار گرم روی هم پوشیده بودم.یه تی شرت و دو تا بلوز بافتنی کلفت روی هم بعد مانتو و روشم کاپشن.مقنعه هم سرم کرده بودم و یه کلاه پشمی و روی همش یه روسری پیچیده بودم دور سرم.فقط جوراب پشمی مو یادم رفته بود بیارم.اما تا خود صبح تو کیسه خواب زیر چادر دوپوش چیلیک چیلیک میلرزیدم و صدام هم در نمیومد.آخه فکر میکردم فقط خودمم که دارم می میرم! خوابیدن تو کیسه خواب که خود ِ شکنجه ست! نه میتونی نفس بکشی نه میتونی تکون بخوری نه حتی میتونی با خیال راحت اون تو بلرزی! اونم من که اصلا عادت ندارم صاف مثل آدم بخوابم.4 نفری توی چادر 3 نفره جوری چسبیده بودیم به هم که جا بود یه نفر دیگه هم پیشمون بخوابه و از ترس اینکه بقیه رو بیدار کنیم جم نمی خوردیم،نگو هیچکدوم هم نمی تونستیم بخوابیم و هر کس فکر میکرده حتما خودش یه اشکالی داره که به این فلاکت افتاده ساعت 5 صبح که یکی جرات کرد نیم خیز بشه یهو همه با هم پا شدیم نشستیم و اونچه بهمون گذشته بود تعریف می کردیم و مرده بودیم از خنده.صدای ما که رفت بیرون کم کم صدای بقیه بچه ها هم بلند شد که " یخخخخخخخخخخ زدم!" دیگه مطمئن بودیم که الان باید بریم تشییع جنازهء بچه هایی که بیرون خوابیدن...

 

به طرف دریاچه نمک...بچه ها پراکنده شده ن،یه عده گروهی با هم راه میرن و تو سر و کله هم میزنن و میگن و می خندن،یه عده دیگه تنها تو حال خودشونن،دو سه تا اونقدر دور شدن که دیگه مشکل دیده میشن،رییس طبق معمول صداشو مثل بچه ها میکنه و داد میزنه:اخمخااااااااا زود باشین بیایییییییییییییییین!

 

به طرف دریاچه نمک

 

دور تا دور تا چشم کار میکنه هیچی نیست.اون تهِ ته آسمون رسیده به زمین و ما این وسط گیر افتادیم.ترجیح میدم به زمین چشم بدوزم.زیر پام خاک خشک و قهوه ای،جا به جا بوته های کوچیک اسفند،جلوتر زمین رملی میشه،پاهام تا مچ فرو میره،جلوتر همون حالت رمله اما زمین نمکی شده و خاک لایه لایه و شکننده،از یه جا زمین صاف میشه و گوله گوله سفیدیِ نمک،یهو به خودم که میام حس میکنم وسط یه کندوی عسلم! زمین پره از 5 ضلعیای به هم چسبیده،خاک خیلی صافه و برق میزنه،بلورای 4گوش نمک مثل خورده های ریز شیشه زیر آفتاب برق میزنن...اینجا دریاچه ست! آب که نیست اما پا که روی خاک میذارم نم میزنه بیرون...صدای رییس از اون دور دورا میاد،صداشو مثل بچه ها کرده و داد میزنه: خداااااااااااااااا چقد خوشکلههههههه

دلم می خواد منم داد بزنم،دستامو باز کنم و تا اون دور دورا بدوم،روی نمک غلط بزنم،آسمون بچسبه به زمین و من خدا رو بغل کنم...

 

برای ناهار برگشتیم کنار چادرا.هوام دیگه گرم شده بود و یکی یکی از لباسا کم میشد.آخرش فقط یه مانتو مونده بود تنم و بازم گرمم بود اما همینکه دو ساعت از ظهر گذشت دوباره شروع کرد به سرد شدن.راه افتادیم سمت مقابل،سمت تپه ها.

 

دریای ماسه

 

تپه های ماسه ای...ماسه های نرم...کاروان شتر که داره دور و دورتر میشه...میپرسم اینا جا پای چیه؟ _ این یکی شتر، این یکی یه چیزیه مثل خرگوش،اینم پرنده س،این کوچولوئه هم مارمولکه اینم مال عقرب کفشامونو در میاریم،وای چقد نرمه! یه نسیم سبک که میاد جا پاها محو میشن.میدوم بالا،روی لبهء چین دار تپه دویدن چه حالی داره در حالی که مطمئنی اگرم لیز بخوری بیوفتی پایین،تا اون تهِ دره هم که بری روی ماسه های نرم طوریت نمیشه.میشینم زمین کنار رییس و دوست جون،ایندوتا مهربونترین دخترای عالمن.دو تا دستمو پر می کنم از ماسه،یکیشو میدم به رییس یکی هم به دوست جون،میگم بیاین این هدیه از طرف من به شما که خیلی خوبین! اونا هم به من ماسه میدن،میپاشمشون هوا...گیلی لی لی لی،همه جام ماسه ای میشه...صورتمو که میذارم زمین یه حس عجیبی داره،ماسه مث آب می مونه،موج داره،از لای انگشتات در میره.رو نوک تپه هر جا رو که نگاه کنی فقط کویره.کویر مث دریاس،میشه توش فرو بری،غرق بشی

 

همینجور که حسابی تو حال بودم و از اینور به اونور میدویدم شنیدم یه سری از بچه ها دارن میگن: شقایق بار اولشه اومده کویر و داره زیادی بهش خوش میگذره! بعدم حمله کردن و حسابی بهم ماسه پاشیدن.منم حسابشونو رسیدم! بعدش که اعتراف کردن نقشه اولیه مال کی بوده خیلی خونسرد روسری نخی بزرگمو پهن کردم زمین،توشو پره ماسه کردم،بعد 4 سرشو جمع کردم و عین بقچه برداشتم رفتم پشت سر اون موجود پلید و همه رو خالی کردم رو سرش آقا یَک حالی داد.دیگه تا آخر سفر هر کی از کنارم رد میشد یه دمت گرمی می گفت

 

تو مینی بوس رییس که کنارم میشینه از دوران دبیرستانش حرف میزنه و مامانم که 12 سال پیش معلمش بوده.اینکه چقدر سر کلاسش با دوست جون شیطونی کردن (اینا رو قبلا مامانمم برام گفته! ) اینکه اولین بار مامان یه شعر از سهراب براش تو دفترش نوشته و اون عاشق شعر شده و ادامه داده و...برام جالبه دختری اینقدر عادی و اینقدر خاص! کسی که کلاساشو یکی در میون پاس میکرده حالا دو تا لیسانس داره،کار شخصی داره، تو کارش موفقه،قدرت بالای مدیریتش همه رو جذب میکنه و اخلاق خوبش و از همه مهمتر اون چیزی که تو وجودشه.تو این وضع که پدر و مادرا هم از پس بچه هاشون بر نمیان 30-40 تا جوون ،از طیف های مختلف،رو دور هم جمع کرده تا توی یه محیط فوق العاده صمیمی و سالم بهترین روزای عمرشونو تجربه کنن.این وسط یکی مثل من اگه ورزشکار واقعی نشه،اگه علم کوه و دماوند نرفته باشه،اگه هنوزم وقتی تا سینه کوه میره نفس تنگی بگیره و تاکی کارد بشه، اقلا یاد میگیره میشه خیلی راحت از زندگی لذت ببری،میشه از ته دل بخندی بدون اینکه کسی رو ناراحت کنی،میشه تو قهوه خونه قلیون نکشی،به جاش یه گونی پفک بخری و همه رو مهمون کنی! میشه رو نوک قله دست بغل دستیاتو محکم بگیری و ای ایران بخونی و با کوه حرف بزنی، میشه وسط کویر داد بزنی و خدا رو اونجوری که دوست داری صدا کنی.

 

_ شقایق بیا عقب! بیا می خوایم آواز بخونیم

 

مث خارم رو زمین توی صحرا، تو مث بارون تندی داری سبزم می کنی ... اگه تنهام رو زمین توی شبها، تو مث ماه بزرگی که نگاهم می کنی ... توی شن زارای خالی اگه بارون نگیره ،نمی مونه خار تنها توی خشکی می میره ... چی بگم من تک و تنها وقتی تاریکی میاد، توی تاریکی میترسم اگه مهتاب بمیره.....

.

.

.

بچه ها که یکی یکی از خستگی خوابشون میبره رییس اون جلو صداشو مثل بچه ها کرده و گنجشک لا لا می خونه


 
comment نظرات ()