دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٢
 

دوباره دیدمش.باورم نمی شد آن لاین باشه. با خوشحالی سلام کردم با خوشرویی جوابمو داد.
-Where are you now?
-IRAQ!!!
اولین بار که دیدمش تو روم میلیشاری بود. طبق معمول داشتم تو رومای گاورمنت اند پولیتیک گشت می زدم و هر از گاهی تیکه می انداختم و بحثای داغ پیش می آوردم .کلی حال می داد.همون 3-4 ماه پیش هم اونجا همش بحث از عراق بود.اون موقعا اونجا حال و هوای بهتری داشت مثل حالا نبود که یه مشت آدم هیچکاره از خودراضی نشستن و الکی نظر می دن.اون موقع اکثرا اونجا سربازا بودن و حرفا و تحلیلاشون جالب بود.بالاخره اگه قرار بود جنگ بشه همینا بودن که باید می جنگیدن.وقتی هم که ازشون می پرسیدی چرا می جنگی راحت جواب می دادن به خاطر پول یا اینکه من فقط دستور رو اطاعت می کنم یا اینکه...هیچ کدومشونم ادعای انساندوستی و آزادیخواهی نداشت.از این صداقتشون خوشم می اومد.
سربازای آمریکایی معمولا خیلی سرسختن به این راحتی نمی شه ازشون حرف کشید اما جکسون انگلیسی بود. رویال مالوری از اعضای گارد سلطنتی انگلستان.ادب و متانتش رو دوست داشتم و اینکه مثل بعضیا منو به چشم یه جهان سومی نگاه نمی کرد به چشم دشمن. تو بحثها همیشه منطقی بود از صحبت باهاش همیشه لذت می بردم.خیلی حرفا با هم زدیم.هیچ وقت از زیر سوالای عجیب غریب من در مورد فرهنگ وسیاست و عقایدش در نمی رفت.اینقد بحث می کردیم تا بالاخره یکیمون راضی بشه.
یه بار فهمیدم که اونم خیلی دریا رو دوست داره.اونروز وسط دریا بود.توی یه ناو. یه ناو جنگی وسط خلیج فارس.اون می گفت عرب! و من اینقد مخشو خوردم که تسلیم شد...اوکی اوکی پرشین گولف!
دیگه از جواب دادن به سوالام در مورد جنگ طفره می رفت میگفت هی ببینم تو با اسرار نظامی چی کار داری؟و می خندیدیم...
آخرین باری که دیده بودمش کویت بود.پس قضیه جدیه...گفتم امیدوارم جنگ نشه اونم همینطور.
وقتی گفت عراق باورم نمی شد. تو اونجایی؟ وسط جنگ چی کار می کنی؟
گفت یه جاییه نزدیک بصره و سه روز دیگه قراره بفرستنشون جلو. حالا هم کامپیوتر در اختیارشون گذاشتن تا با خانواده هاشون ارتباط بر قرار کنن.
حالش خوب نبود.ناراحت بود.نخواستم اذیتش کنم و بیشتر در مورد وضعیتش بپرسم.دلم می خواست از اون حال و هوا در بیاد.گفتم براش که اینجا عیده که امروز 13 به دره.همه میرن پیک نیک. همه خوشحالن. همه جا سبزه...
گفت که خسته است, که اونجا گرمه, خاکی و گرفته...
از دشمنایی گفت که حاضرن خودشونو زیر تانکا بندازن.از ترس گفت از صدای انفجار از بوی باروت از رنگ خون...
گفتم از طرف من یکی محکم بزن تو گوش صدام. خندید
گفتم امیدوارم سالم بمونه و زود برگرده خونه.جوابش سکوت...
دلم گرفت.از فکر اینکه اونم یه سربازه.از یاد عکسایی که دیدم از ترس سه روز دیگه که یا باید بکشه یا کشته بشه...یه فکر ترسناک کم کم تو ذهنم جوونه می زنه...
دیگه طاقت نیاوردم
پرسیدم: جکسون می کشیشون؟
-...
-اونام آدمن, می کشی جکسون؟
-...
-هان؟
گفت نمی دونم...
مامانم اومد من باید برم.دلم نمی خواست اما
-حالا حتما باید بری؟
-یس, مای مام ویل کیل می!
-باشه خدافظ
-خدافظ
-وایسا!........برام دعا کن
-آی ویل پری , شور!
-....تنکس بای
-زود برمی گردی؟
-
-
***
می خوام حالا دعا کنم.اما چی بگم؟اینکه جنگ زودتر تموم بشه؟پس اونهمه حرفایی که زدم که اگه جنگ بیشتر طول بکشه به نفع ایرانه چی میشه؟اینکه اگر برای آمریکا گرون تموم بشه به نفع ماست...
به چه قیمتی؟ نمی دونم
پس عراقیا چی؟ نمی دونم
پس چی می خوای؟ نمی دونم
حالا سه روز گذشته و من فقط اینو می دونم که نمی خوام جکسون بمیره
***
این فکر ترسناک کم کم تو ذهنت جوونه می زنه. ممکنه روزی تو و اون روبروی هم قرار بگیرن ممکنه؟تو این زمانه ما حتی دشمن خودمونم انتخاب نمی کنیم.اون هم به ما تحمیل میشه..
لوله تفنگتو به طرفش نشونه گرفتی ,اونم به سمت تو. برق نگاه آشنا رو تو چشماش می بینی
-(خونه ته,سرزمینته) می تونی بزنی شقایق؟
-...
-اونم آدمه, میزنی شقایق؟
-...
(وطنت ,غیرتت, شرفت) هان؟
-نمی دونم, نه, آره , یعنی....فکر کنم می زنم...

 
comment نظرات ()