دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳
 

یه خانومی تو بیمارستان ما هست مسوول رخت کن.25 ساله که اینجا کار می کنه.سال دیگه هم بازنشسته میشه.اینقدر این خانوم خوب و مهربونه که نگو.برای همه دخترا عین مادر میمونه.همه دانشجوها خیلی دوسش دارن.خیلی زود با آدم صمیمی میشه.همه هم اینقدر بهش اعتماد دارن که حرف دلشونو براش میگن.اونم همیشه برای ما درد دل می کنه،حرف میزنه،وقتی ناراحتیم سعی میکنه دلداریمون بده.هر کی مشکلی داشته باشه براش نذر میکنه،دعا می خونه.برای هر کی هم خواستگار بیاد خانوم باقری اولین کسیه که می فهمه! اینقدر آدم ساده و صادقیه که همه دوسش دارن.بچه ها که نذر می کنن معمولا میرن خونه خانوم باقری.اونجا دور هم جمع میشن نذری میپزن و به همسایه ها هم میدن چون اونجا محله فقیر نشینه.همیشه نذری دادن_اینجوری که ماها میدیم_ به نظرم خنده دار بود.یه کاسه شل زرد میدی یه کاسه آش جاش پس میگیری! اما اینجوری خیلی خوبه اقلا آدم چیزی که میده به دست نیازمند میرسه.چند دفعه هم ما رو دعوت کرده بود که بریم خونه اش اما نشده بود.بالاخره این دفعه آخر با دوستام تصمیم گرفتیم بریم خونه اش.بعد از ظهر با هم قرار گذاشتیم و رفتیم.محله های اصفهان مثل تهران نیست که یکدست باشه و مثلا شمال مال پولدارا باشه و هر چی بیای پایین تر کلاسش هم بیاد پایین! اینجا معمولا وسط محله های قدیمی یهو یه جا نوسازی شده و کم کم گرون شده.اونطرف رودخونه که تا 20 سال پیش بیشه بوده و قبرستون و اینا بعد از انقلاب نوسازی شده و الان جزو بهترین مناطق شهره.اینجوری شده که قبرستون قدیمی اصفهان (تخت فولاد و گلزار شهدا) افتاده وسط شهر.اما همون گوشه موشه ها هنوز یه تعدادی محله های قدیمی مونده.خونه خانوم باقری هم همون دور و براست یه جایی به اسم مفت آباد.یه کوچه پیچ در پیچ که یه عالمه بچه کوچولو با شلوار ورزشی هایی که سر زانوهاش پاره است توش بدو بدو می کنن و با هم بازی می کنن.دخترای 5- 6 ساله که چادر سفید گل گلی سرشونه و زنبیل به دست میان خرید!

خونه شونو از روی در رنگ و وارنگیش زود پیدا کردیم آخه برامون تعریف کرده بود که یه روز پسرش برای اینکه ذوق زده اش کنه رفته یه سطل رنگ قرمز! خریده و همهء خونه رو رنگ کرده  این پسرش مشکل داره و گاهی کارای عجیب غریب می کنه.دکتر گفته افسردگی داره و تحت درمانه.اونروزی که خونه رو رنگ کرده بود دکتر گفت بذارین کارشو بکنه و نشونه خوبیه.بعدا با زبون نرمش کرده بودن و راضیش کرده بودن یه دست رنگ کرمی هم بزنه روی قرمزا! حالا رنگ در خونه شون شده بود یه چیزی بین کرمی و زرد و قرمز و نارنجی و صورتی و بنفش،کوبیسم!

انتظار داشتم در خونه که باز میشه یه حیاط بزرگ ببینم با یه حوض وسطش و باغچه و ... به سبک خونه های قدیمی و یه دیگ که اون وسط بار گذاشته ان.اما پشت در یه راهرو بود به عرض نیم متر.سمت راست یه در بود که باز میشد به یه اتاق و روبه رو هم با یه متر و نیم فاصله از در حدود بیست تا پله می خورد تا بالا.بالا که میرسیدی روی پشت بوم ِ اتاق پایینی یه جایی شده بود مثلا حیاط،به اندازه یه فرش 3 در 4.کنارش هم یه اتاق بود همون اندازه که خانوم باقری و شوهرش اونجا زندگی می کنن.اتاق پایینی مال پسرش و زنش و نوه کوچولوشه.حیاط(یا همون پشت بوم) هر 4 طرفش دیواره و مثل یه اتاق میمونه با سقفِ آسمون.کنار همون حیاط یه دونه کابینت گذاشتن و یه ظرفشویی و یه گاز و شده آشپزخونه.اینجا رو که دیدم یادم افتاد به اونروزی که خانوم باقری می گفت زمستونا باد میزنه گاز رو خاموش میکنه و من تعجب میکردم که باد چه جوری میره تو آشپزخونه که گاز رو خاموش کنه.هر دو خانواده از همین آشپزخونه استفاده می کنن.یه دیگ آش گنده روی گاز بود و کاسه های کاچی وسط اتاق.خودش اومد استقبالمون،عروسش هم بود.همسن خودمون بود حالا یه سال کوچیکتر یا بزرگتر.

6 نفر بودیم.رفتیم نشستیم تو اتاق.یه گوشه تا سقف رخت خواب چیده بودن و کنارش یه میز بلند و روش یه تلویزیون کوچیک.عکس شوهر و پسرش هم رو تاقچه بود.شوهرش هم پیره و هم مریض،بیمارستان خودمون دیالیز میشه،زمینگیره.بیچاره خانوم باقری با این کمر درد و پادردش اینهمه کار میکنه و با ماهی 60 هزار تومن خرج خانواده پسرشم میده.بگذریم!

آش نذری مال یکی از انترنامون بود که خودش تا شب نیومد.چیزاشو خریده بود داده بود خانوم باقری بپزه.کاچی ها هم نذر یه سری از بچه های خودمون که هر کدوم یه چیزی براش داده بودن.ما هم که فقط رفته بودیم اونجا بخوریم مممممم چه کاچی خوشمزه ای بود.کم کم بچه های دیگه هم اومدن و تعدادمون زیاد شد.تقریبا رو سر و کله هم نشسته بودیم.یه سری مجبور شدن برن تو حیاط بشینن تا بشه نفس کشید!

نوه خانوم باقری که از مدرسه اومد رفت قایم شد پشت دیوار! اسمش آرزوئه.اینقدر خوشگله که نمی دونین.بعد کادوهایی که براش آورده بودیم باز کرد و کم کم باهامون دوست شد.اومد نشست روی پام و موهای لخت زیتونیشو که دم اسبی کرده بود نشونم داد

تو همون چند ساعتی که ما اونجا بودیم چند تا مهمون اومد براشون.یکیش یه خانومی بود که اومده بود کمک جمع کنه برای خرید سیسمونی دختر یکی از همسایه ها.مامان خانوم باقری هم اومد! یهو دیدیم از پایین پله ها یکی نفرین میکنه و میگه ننههههه الهی خدا این پله ها رو از تو بگیره! خانوم باقری داد زد سلام مامان!

_ خانوم باقری شما مامان هم دارین؟

هر چی بگم چقدر این پیرزن بامزه بود کم گفتم. خانوم باقری گفت بچه ها میدونین مامانم جبهه هم رفته اسیر هم شده؟

_

_ (لهجه غلیظ اصفهانی) آره همون اول جنگ رفته بودم کمک، عراقیا گرفتندم منم بهشون گفتم آخه ننه من که به دردی شما نیمخورم ولم کنین اونام ولم کردن!

_

بعدم کلی چیز برامون تعریف کرد. یه ریز حرف میزد و ما از دستش مرده بودیم از خنده.

 

بعدم با هم سفره انداختیم و آش خوردیم با یه عالمهههههه قارا (قره قروت) ی ترشششششششش من آش رشته دوست دارم.آش رشته نذری دوست دارم.آش خوردن تو یه خونه کوچیک و گرم،کنار دوستامو دوست دارم.این خونه منو یاد اون خونه گلی کوچیکِ دهاتیا بالای کوه انداخت.اون اتاق تاریک کوچولو با پنجرهء رو به درختا.اون گلیم پاره که روش نماز خوندم...و بوی نم.هیچ نمازی اونقدر بهم مزه نداده تا حالا.هیچ آشی هم اینقدر بهم مزه نداده تا حالا...


 
comment نظرات ()