دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳
 

مامان بیا پیشم بخواب...

 

دست مامانمو می گیرم و می کشمش تا تختم.دراز میکشه کنارم.دستشو میبره لای موهام و باهام حرف میزنه.به حرفاش گوش نمیدم،مثل همیشه.میدونه من حرف زدن دوست ندارم.سرمو می چسبونم به سینه ش و بوش می کنم.سرشو میاره دم گوشم و آروم میگه دوسِت دارم.شونه هامو میندازم بالا،مثل همیشه.میگه بم بگوووووو...اما نمیگم! بازم شونه هامو میندازم بالا یعنی به من چه!

 

شبا که موش کوچولو می خواد بخوابه مامان می خوابه پیشش.باهاش حرف میزنه شعر می خونه تا خوابش ببره.گاهی حسودیم میشه بهشون.میرن زیر پتو و صدای پچ پچ و خنده شون از اونور اتاق میاد.مامان که بش میگه دوسِت دارم دستاشو میندازه دور گردن مامان خودشو لوس میکنه و میگه من بیشتر.خیلی زبونش شیرینه.برعکس من! یه سنگ سفتی توی گلومه که هیچوقت نمیذاره من احساسمو بش بگم

 

کوچولو که بودم مامان همیشه برام می خوند.ظهرا که می خواست بخوابه صدامون میکرد و می گفت بچه ها بدوین بیاین زیر بال مامان مرغی! من صبر میکردم لالاییش تموم بشه و بعد فرار میکردم میرفتم دنبال بازی.الان دیگه مامان اینو نمی خونه.من دلم برای لالایی تنگ میشه.

 

مامان برام لالایی بخون...

 

لا لا لا لا گل پونه

ببین مامان چی می خونه

لا لا لا لا گل لاله

نباره از چشمات ژاله

لا لا لا لا گلم باشی

تو عزیز دلم باشی

 

دلم می خواد بهش بگم.خیلی چیزا هست که دوست دارم بهش بگم اما هیچوقت نمیگم.مامان میدونه من حرف زدن دوست ندارم.میدونه من فقط دوست دارم نگاش کنم،برم زیر بالش و بوش کنم اما بازم میگه بگوووووو

 

چشمامو میبندم و سرمو میبرم زیر گوشش و آروم،یه جوری که سنگ توی گلوم نشنوه،میگم من بیشتر


 
comment نظرات ()