دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۳
 

بخش ارتوپدی که بودیم چند دفعه ای رفتیم اتاق عمل.از اتاق عمل ارتوپدی خوشم نمیومد از اره و مته و دریل و بیرون رفتنای مکرر از اتاق برای عکس برداری.حوصله ام سر میرفت برای همین معمولا زودتر از استاد اجازه میگرفتیم و میرفتیم.طبقه دوم ارتوپدی ِ و طبقه چهارم بخش زنان.اون اولا خیلی فوضولیمون میومد بریم زایمان ببینیم یه بار رفتیم دم زایشگاه ببینیم اوضاع جوری هست بریم تو یا نه که دیدیم می خوان اذیت کنن و ما هم بی خیال شدیم.یه دفعه که با دوستم داشتیم از سر عمل ارتوپدی برمیگشتیم لباس عوض کنیم یهویی چشمام برق برق زد که بیا با آسانسورِ اتاق عمل بریم بالا! لباس هم که تنمونه دیگه کسی گیر نمیده

کلا زایشگاه نسبت به اتاق عملهای ارتوپدی و جراحی و اعصاب خیلی محقره.یه راهروی نه چندان دراز با چند تا اتاق بزرگ.یه اتاق برای کسایی که هنوز وقت زایمانشون نشده یه اتاق کورتاژ یه اتاق هم برای نی نی های کوچول موچولو که تازه از تو دل مامانشون اومدن بیرون یه سالن هم برای زایمان.آخر راهرو هم یه بخش جداست برای سزارین.ما که رفتیم کسی تو اتاق زایمان نبود برای همین رفتیم تو اتاق بغلی که 7- 8  نفر منتظر بودن تا موقع زایمانشون برسه.دیگه خودتونم میدونین اونجا چه خبره دیگه! آه و ناله و داد و بیداد و اینا خانوم دکتر دونه دونه مریضا رو معاینه میکرد و با یه دستگاه (که من اسمشو بلد نیستم) صدای قلب بچه ها رو گوش میکرد.صداش خیلی بامزه است عین تیک تیک یه ساعت که افتاده توی دریا یکی از خانومایی که اونجا بود خیلی سر و صدا میکرد.عین بچه ها گریه میکرد و مامانشو صدا میزد.خودشم سن کمی داشت.18- 19 سالش بیشتر نبود.بچه اولش بود. هی می گفت منو سزارین کنیــــــــــن بسهههههه اصلا بچه نمی خواااااااااااام مامااااااااااااان بیا منو از اینجا ببـــــــــــــر ما هم خنده مون گرفته بود هم دلمون سوخته بود براش.خانوم دکتر به من گفت برو چند تا دستکش 7.5 بیار.منم رفتم همه جا رو زیر و رو کردم و تمام اتاقا رو گشتم و از هر کی سر راهم بود پرسیدم تا آخرش تو اون شلم شوربا دو تا دستکش 7.5 پیدا کردم.(برای پیدا کردن هر چیزی اونجا همین مصیبت هست از بس به هم ریخته و نامنظم و هر کی هر کیه) وقتی برگشتم دیدم همون خانومه رو دارن میبرن رو تخت زایمان.توی اتاق من بودم و دوستم و خانوم دکتر.پرستارا و ماماها هم که اصلا به خودشون زحمت نمیدادن بیان ببینن چه خبره.خانوم دکتر هم هر چی می خواست باید کلی داد میزد فلان چیز رو بیارین و کسی هم الحمدلله محل نمیذاشت! منم دیگه شده بودم مسوول تزریق گلوکز هایپرتونیک و دوستم میرفت دنبال وسایل.

 

نمیدونم چطور توصیف کنم.خیلی هیجان انگیز بود.من و دوستم دست همو گرفته بودیم و فشار میدادیم و تقریبا جیغ می کشیدیم! زود باااااااش بیا دیگه...من به زور ایستاده بودم همش میپریدم بالا پایین و لبمو گاز می گرفتم! سر بچه که پیدا شد دیگه نمی تونستم نفس بکشم.صحنه با شکوهی بود.ایستاده بودم و با دهن باز فقط نگاه می کردم.کم کم سرش اومد بیرون.دکتر سر بچه رو کشید به سمت بالا و پوار زد.چشمای بسته و دماغ و دهن کوچولو.واقعا آدم بود! یه دست روی سینه و یک دست پشتش.آروم آروم بچه رو کشید بیرون و گذاشتش روی شکم مامانش.پسر بود،یه پسرِ کوچولو! خانومه که تا چند لحظه پیش داشت گریه میکرد حالا دیگه ساکت شده بود.بچه یواش نفس کشید،تکون خورد...کم کم شروع کرد به گریه کردن،یه صدای ضعیف سکوت رو شکست.مادر به زحمت سرشو بلند کرد و دستای کوچولوی بچه رو لمس کرد. با صدای لرزون گفت: چیه؟ عزیــزم...مامانی...

 

من یهویی بغضم شکست.اشکام گوله گوله میومد پایین.نمیتونستم جلوشو بگیرم! دوستم پشت سرم وایساده بود.سرشو آورد دم گوشم و یواشی گفت شقایق من نمیدونم چرا گریه م میاد! برگشتم نگاش کردم.اشک تو چشماش حلقه شده بود.منو دید که از خودش بدترم.دو تایی زدیم زیر خنده.یه چیزی بین گریه و خنده.حالا نی نی اون طرف ونگ ونگ و این طرف ما دو تا!

 

خانومه رو که بردن و دکتر هم که رفت من رفتم سراغ نی نی.یه موجود فسقلی پیچیده لای پارچهء سبز که گذاشته بودنش تو تخت مخصوص که باد گرم میزد تا یه وقت نی نی سرما نخوره.آروم پارچه رو زدم کنار.دستاش تکون تکون می خورد.هر چند لحظه یه صدایی مثل میو میو میکرد.مژه های خاکستری کوتاه و موهای کم پشتِ خیس.چشماشو باز کرد! بهش گفتم خوش اومدی پسر کوچولو.

 

...

 

من دیدم که در عرض یک لحظه یه زن تبدیل شد به یه مادر و همهء وجودشو بخشید و یک پله بالا رفت.شکوه لحظه تولد ... دستای کوچولو و چروکیدهء نی نی توی دست نرم و مهربون مادر...و اونهمه عشق...دیگه هیچوقت یادم نمیره مادر یعنی چی

 

 تو هم یادت میمونه پسر کوچولو؟


 
comment نظرات ()