دریای سرخ

فقط برای اينکه يادم بمونه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳
 

کتاب کوچیکِ سبز از تو قفسه بهم نگاه می کرد.دلم یهو هوایی شد.برش داشتم و باز _ برای بار هزارم _خوندمش.مثل همیشه به نیمه که رسید چشمام خیس شد،گریه م گرفت...باز گریه کردم.

 

عشق بوی عجیبی داره اونقدر که حتی از پشت صفحات کتاب مستت می کنه.باور کردنش سخته،عشقی اینهمه ناب، اینهمه زیبا،اینهمه نزدیک!

 

زنی که بعد از سالها از مردش میگه و چشماش برق میزنه.شوقی که تو لحن گفتارشه،غمی که تو نگاهشه عجیب دوست داشتنیه.

 از عشق لیلی و مجنونی خوشم نمیاد.مصنوعیه،مال قصه هاست اما این عشق اینقدر حقیقیه که آدم باور میکنه،میشه عاشق شد!

 

کاش میتونستم بیشتر بگم،کاش گفتنی بود

 

...در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی نوشته شده که سخت عاشقانه است...

 

رفتم توی کتابفروشی.چشمم به یه قفسه افتاد.کتابِ کوچیکِ سبز کنار یه عالمه کتابِ کوچیک رنگ و وارنگ! حالا هر شب موقع خواب یه کتاب کوچیک دستمه و تا صبح اشک میریزم

 

دلم می خواست با همه قسمتش کنم اما...محرمی نیست


 
comment نظرات ()