دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۳
 

  کامپیوتر جونم درست شد.اما من قول دادم دیگه معتاد نشم.ببینم میتونم یا نه.برای اینکه امتحان کنم تا آخر هفته که امتحانمو میدم مثل بچه های خوب میشینم سر درسم.فقط برای اینکه روی پرشین بلاگ کم بشه اون مطلبمو که خورد دوباره میذارم.خاطره است بالاخره...

شقایق مصدوم

 

آی دستم...آی پام...آی زانوم...آی همه جاااام...

حالا هر چی من می خوام نیام اینجا غر بزنم نمیشه که!

هیچی دیگه! داشتین بی شقایق می شدین

طبق معمول رفتیم کوه.از اون کوه خوشگلا.طبق معمول کم آوردم(حالا یه کم کمتر از قبل) بعد همین یه کمش باعث شد دیگه طبق معمول وسط راه اونجا که اطراق می کنن و اونایی که حالشو ندارن می مونن من نمونم(باز قضیه تو میتوووووووووونی و قصه صد و نود ) بعد یه الاغه بود اون وسطِ راه هی ار ار می کرد با زبون بی زبونی می گفت نرو بچه بالا تو اینکاره نیستی! بعد نمی دونست اینی که جلوشه از خودش الاغتره! بعد رفتیم بالای بالای بالا تاااااا نوکِ نوک کوه.بعد اونجا کلی نشستیم روی صخره ها و با دهن باز زل زدیم به اون پایین.به قله های دیگه که چقدر از اون بالا کوتاه به نظر میرسیدن،به درختا که اون پایین جنگل بودن و این بالا مثل یه دسته چمنن.بعد....بعد که داشتیم میومدیم پایین طبق معمول من عقب افتادم.داداشم و دوتا دیگه از بچه ها هم یواش میومدن که مواظب من باشن.داداشم جلو بعد من بعد اون دو تا.یه جا تو یه شیب تند دستمو گیر دادم به یه سنگ بزرگ اومدم پایین و داشتم جا پامو محکم می کردم که یهو سنگه از زیر دستم شل شد و افتاد روم! دویست کیلویی وزنش بود به جون خودم.بعد من عین منگلا عوض اینکه بکشم کنار تا نیوفته روم صاف خودمو انداختم جلوش و با تموم هیکلم وایسادم جلوش که سنگ نیوفته پایین! آخه یه لحظه با خودم فکر کردم این اگه بیوفته می خوره تو سر داداشم! (تریپ خواهر فداکار و اینا ) بعد یهو فریاد داداشم و صدای یا ابوالفضل و یا حسین اون دو تا باعث شد به خودم بیام که الانه است که عین کپل ِ شهر موشا قل بخورم برم ته دره و سنگه هم تالاپ بیوفته روم دیگه هر چی زور داشتم جمع کردم و یه لحظه سنگو دادم یه طرف و خودمو کشیدم کنار

...

بعدشم دیگه همه دویدن اومدن دورم و کلی عزیز شدم فرستادنم اول صف که جلوی همه برم و گفتن هیشکی حق نداره از شقایق جلو بزنه.منم مورچه مورچه با خیال راحت تا آخر مسیر رفتم و اصلا هم توجه نکردم به صدای قار و قور شکم اونایی که چشماشونو دوخته بودن به قدمام و البته ناگفته نمونه که شونصد بار هم خوردم زمین! دیگه داشت اشکم در میومد!

 

حالا داداشم اومده خیلی متفکرانه میگه من تعجب می کنم چطور اون سنگه افتاد! من خودم قبلش یه عالمه باهاش زور ورزی کرده بودم و تکونش داده بودم و محکم بود! میگم خوب دیـــــــــــــوونه! تو شلش کردی که تا من دست زدم بهش افتاد دیگه حالا هی من فداکاری می کنم به خاطر این خودمو به خطر میندازم این می خواد منو بکشه

 

از اونروز تا حالام همش شَل شَلی راه میرم.همه مفصلام قرچ قوروچ صدا میدن، سر تا پامم شده یه پارچه اکیموز! جدی جدی داشتم جوان ناکام می شدم

 

در حاشیه:

* تو راه برگشت اونقدر خندیدم،اونقـــدر خندیدم،اونقـــــدر خندیدم که تو عمرم نخندیده بودم.کلی احساس خواهر شوهر بودگی بهم دست داد


 
comment نظرات ()