دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳
 

تو رو خدا روزگار منو می بینین؟ خیلی بی کارم یه هفته بوده کارم شده به این موش کوچولو آدامس باد کردن یاد بدم! ول نمی کنه که!!!!!! هر چی فن و تکنیک بلد بودم یادش دادم قدم به قدم پیش رفته بالاخره امروز یاد گرفته! از اون موقع تا حالا یه بند کارش شده همین.بعد از اینکه یه ساعت با دهنش صداهای ناهنجار در میاره و همه جا رو تف مالی می کنه یه حباب کوچولو با آدامس درست میشه اونوقت میدوه جلوی آینه برای خودش ذوق می کنه و به همه اعضای خانواده هم نشون میده که چی؟ بادکنک درست کردم!

 

دیروز خبر رسید که تاریخ امتحان تئوری جراحی از 25 تیر افتاده یازدهم! این یعنی اینکه من رسما بدبخت شدم کی بخونم اینهمه رو؟ حالا من تصمیم می گیرم بچه خوبی بشم بشینم سر درسم مگه این میذاره؟ یه بند چسبیده به من و حرف میزنه.من سرم تو کتابه اونم تند و تند واسه خودش میگه.روزی سی دفعه بیستاشو برام میشمره هر دفعه هم از اول سال شروع می کنه! میگم بابا اونا رو قبلا دیدم حالا بقیه شو بیار میگه نه باید همه شو ببینی! بعدش شروع میکنه به تعریف کردن که مثلا دیدی تو جشن فارغ التحصیلیمون!!! ملیکا چه لباس خوشگلی پوشیده بود چقدر دامنش پف داشت؟ میگم آره عزیزم حالا برو من درس دارم.بعد یادش میوفته که فلان روز مریم و مطهره شکلاتاشو خوردن اما عوضش بهش بیسکویت ندادن و عین زن فوضولا شروع میکنه به غیبت کردن! مگه تموم میشه حرفاش؟ ویر ویر ویر....میگم قربونت بشم الهی خواهری درس داره برو بیرون بازی کن.میگه خوب دیگه صدا نمی کنم همین جا بازی می کنم.بعد میره 5 تا قلوه سنگ! میاره یه قل دو قل بازی کنه! بلدم که نیست سنگا رو دو متر پرت میکنه هوا و همش تو چشم و چار من فرود میاد.دارم درس می خونــــــــــــــــــم.مامااااااااااااان اینو صداش کن.به یه بهانه ای 5 دقیقه از دستش راحت میشم.بعد دوباره دزدکی میاد تو اتاق!یه ذره دور و برم می پلکه بعد که می بینه محلش نمیذارم میره سراغ قفسه کتابام.شروع میکنه با اون سواد نصفه نیمه ش بلند بلند اسم کتابا رو خوندن...صِد ساااال ت ننننهااااااییییی...پ پ یاااااااام بَر ِ دیییییییواااااان نه...بعد تصحیح میکنه: پیاااامبر ِ دییییوااانه.بعد یهویی داد میزنه: پیامبر ِ دیوانه؟؟؟ ناباورانه بهم خیره میشه (انگار یه کفری رو کشف کرده) غش می کنم از خنده! حالا بیا برا این توضیح بده! تا وقتی خیالشو راحت نکردم که اون "پیامبر و دیوانه" است دست بردار نبود.بعدش دوباره یاد چیزایی میوفته که برام تعریف نکرده یا صد بار تعریف کرده و باز برای بار صد و یکم دلش می خواد تعریف کنه!

 

ویر ویر ویر....

_درس دارم عزیزم

ویر ویر ویر...

_فدات بشم برو بیرون درس دارم

ویر ویر ویر...

_دارم درررررررس می خوووووووونم

ویر ویر ویر...

_درس دااااااااااااااااااااااارم

صاف تو چشمام نگاه می کنه و میگه: خوب منم کرم دارم

 

 

من از دست اين چی کار کنم


 
comment نظرات ()