دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ،۱۳۸۳
 

چقدر خوبه بودن با آدمایی که در کنارشون از تک تک لحظه ها لذت می بری.امروز برای بار سوم رفتم کوه با یه گروه خیلی خیلی خوب.اینقدر این بچه ها خوبن ...همیشه دلم می خواسته همچین دوستایی داشته باشم.با معرفت، مهربون، ساده.آدمای اینجوری کم پیدا میشن.منکه دور و بر خودم خیلی کم می بینم.توی فامیل که همه چیز برای ادا و اطوار و قر و پزه، بین بچه های دانشگاه هم که خدا نکنه یه وقت بخوایم یه کار دسته جمعی بکنیم! آخرش کتک کاری نشه باید با دمت گردو بشکنی!!! اما اینا همه عین خواهر و برادرای خودتن.هر چی هم که غریبه باشی بینشون احساس غربت نمی کنی

داداشم هر هفته باهاشون میره اما من فقط سه بار رفتم.آخه یا کار دارم یا جاهای سخت سخت میرن که من ِ پیزوری نمی تونم همراهشون برم.خودشون میگن بیا اما هر دفعه که میرم تقریبا به حال مرگ میوفتم!  سعی می کنم جاهایی که خیلی صخره نوردی و اینا نداشته باشه و مسیرش یه کم راحت تره برم.سری اول که رفتم خیلی مسیرش طولانی و سخت بود، یه جایی اون وسطا که یه راه باریکهء نیم متری بود،اینورش کوه و اونورش دره با یه رودخونهء پر جوش و خروش همینجوری سرم گیج میرفت دیگه هارت ریتم زده بود بالای 160 دلم می خواست بپرم ته دره تو رودخونه تا دیگه مجبور نباشم راه برم!دفعه دومم که مثلا یه جای آسون بود ظهر نشسته بودیم یه جای خیلی خوشگل کنار رودخونه تو چمنا ناهار می خوردیم و کلی خوش میگذروندیما بعد یکی نیست به من بگه آخه مگه مرض داری با رییس روسای گروه که کلی مدرک کوه نوردی و صخره نوردی و امداد و چه میدونم همه چی دارن راه میوفتی میری آبشار! بعد اونا اونجا یه صخره می بینن چشماشون برق برق میزنه که ازش برن بالا! بعد هی به منم میگن بیا بیا! بعد منم خر میشم(گلاب به روتون) ...آقا چشمتون روز بد نبینه!! اون وسط که بین زمین و آسمون آویزون بودم نه دستام به جای درست و حسابی بند بود نه پاهام رو این صخرهء لیز تکیه می کرد واقعا از جونم سیر شده بودم.یعنی اینکه میگن آدم به مرگ راضی میشه واقعا راضی بودم (الان نه ها،اون موقع) بعدش که با بدبختی خودمو کشیدم بالا کلی مورد تشویق قرار گرفتم  بعدم بهم آدرس میدادن که بیا فلان روزا این ساعت اونجا کلاس صخره نوردی   (قربونتون این یکی رو دیگه بی خیال شین) یه گروه کوه نوردی هم از کرمان اومده بودن که کلی تعجب کرده بودن وقتی ما از اونجا میرفتیم بالا بعدشم که دیدن رییس گروهمون دختره شاخ در آوردن

امروزم که دیگه خدا وکیلی کم آوردم نرسیده به قله با چند تا از بچه ها برگشتیم پایین.اونوقت من تو راه برگشت همش چسبیده بودم به یکی از بچه های هلال احمر و اون بیچاره مواظبم بود که نیوفتم پایین.کم مونده بود برم سوار کولش بشم 

الانم من برگشتم خونه اما داداشم هنوز نیومده.باید یه فکری به حال این بنیهء ضعیفم بکنم.دکترا نسخه نمیدین؟

 

اگر یکی قبلنا بهم می گفت همچین گروه خوبی پیدا میشه و چنین کارایی می کنن حتما خیلی دور از دسترسم به نظر میرسید.آدم هر چیزی رو که از ته دل بخواد بالاخره پیدا می کنه.

 

کی میدونه چقدر لذت بخشه وقتی روی نوک قله نشستی...زیر پات کوه استوار...بالا آسمون صاف...نسیم خنک...یکی از بچه ها گیتار میزنه و بقیه آروم باهاش می خونن

 

            مگه میشه یه پرنده

                            بمونه بی آب و دونه

                                              مگه میشه که قناری

                                                              توی بغض آواز بخونه

 

                                                                                       ...

دلم می خواد این لحظه ها هیچوقت تموم نشه


 
comment نظرات ()