دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳
 

به سلامتی ارولوژی هم تموم شد  روز امتحان خیلی میترسیدیم و هول کرده بودیم آخه تا حالا امتحان شفاهی نداده بودیم.منکه قلبم تالاپ تالاپ میزد ولی خوب بد نشد.اگر هول نشده بودیم بهترم میشد. استادمون مهربون بود، دوسش دارم.دکتر خیلی خوبی هم هست.بخش ارو هم با اونی که فکر می کردم فرق داشت.فکر میکردم خیلی بخش بیخودی باشه و البته مریضایی هم که اونجان خوب یه جورایی خاصن! منکه فکر نمی کردم روم بشه مثلا با مریضی که وریکوسل داره حرف بزنم و شرح حال بگیرم یا معاینه کنم اما اصلا مساله مهمی نبود.همینکه در جایگاه پزشک قرار میگیری خیلی چیزا عوض میشه 

 

اما نتیجه کلی بخش ارولوژی این بود که این یه مثقال حیایی هم که داشتیم بر باد فنا رفت

 

خلاصه بخش جالبی بود.

یکی از چیزای جالبش لباس پوشیدن استاد موقع عمل بود.دو تا چکمه می پوشید تا زیر زانو بعد یه پیشبند بلند پلاستیکی می بست عین قصابا روشم گان می پوشید.یکی از بچه ها که می گفت نگاه کنین تو رو خدا...آدم اینهمه سال درس بخونه زحمت بکشه آخرش ...(اشاره به پوزیشن استاد حین عمل) کلا خیلی رشته محدودیه. مریضاشم همه یا سنگ دارن یا BPH. آدم حوصله اش سر میره.

 

کلی هم جراحی دیدم.هزار تا TUR دیدم هزار تا هم TUL دیدم.چند تا سیستوسکپی دیدم که یکیشون کانسر گل کلمی مثانه داشت.یه دونه نفرکتومی دیدم.یه دونه هم فتق.فوضولی کردیم تو اتاق عملای دیگه هم سرک کشیدیم.یه عمل خیلی جالب کیست هیداتیک ریه و یه دونه هم فیستول پری آنال.سر عمل این فیستوله حالم بد شد.همچین که دکتر داشت گلوتئال یارو رو عین هندونه قاچ میکرد و خون فوران میزد بیرون سرم گیج رفت!  رفتم نشستم تو اتاق پزشکا برای خودم چای ریختم یکی از تکنسینا هم برام بیسکویت آورد،جاتون خالی! پرسنل بخش خودمونم خیلی خوب و مهربون بودن البته غیر از سرپرستار که انگار هیچوقت آبمون با این گروه تو یه جوب نمیره! بهیارا و خدمه ها کلی ازمون پذیرایی میکردن برامون چای میاوردن شیرینی میاوردن کلی باهامون خوب بودن اما خانوم سرپرستار رفت دعواشون کرد گفت چایی مال پرستاراس!!! انگار ازش کم میشه

 

آمپول زدن هم یاد گرفتم اما برانول کیفش بیشتره اینقدر زدیم تا بالاخره اکسپـِرت شدیم.تا میرم روی یه مریض تمرین کنم یادم میوفته به اینایی که میگن رفتیم بیمارستان یه مشت! دانشجو ریختن سرمون... بعد برقی از بدجنسی در چشمانم پدیدار میشه و به کارم ادامه میدم.همون اولین نفری که بهش برانول زدم یه جوون معتاد بود یه عالمه هم خونش ریخت رو دستم.همین اول کاری HIV مثبت نشده باشم خوبه! یه دونه برانولم با دوستم زدیم به یه دختر لر.یادمون رفته بود تورنیکه رو باز کنیم خون هم قلپ قلپ میریخت بیرون مامانشم اونور داد میزد خینش اومد خینش اومد! دیگه پتو و بالش و زمین و همه با خون یکی شد.منم عین پترس فداکار دستمو گذاشتم دم سوراخ و سر صبر با دوستم فکر کردیم تا به این نتیجه رسیدیم که باید تورنیکه رو باز کنیم   حالا بعدش دیگه مگه مامانه ول میکرد! هر دفه از دم اون بخش رد میشدیم راه میوفتاد دنبالمون که خین دخترمو ریختین بالاخره برای پیشرفت علم چند نفرم باید قربانی بشن دیگه.همه که از اول ابن سینا به دنیا نیومدن

 

چقدر پر حرفی میکنم.می خوام این یه ماهه رو یه جا تعریف کنم.نمیشه که!


 
comment نظرات ()